تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - مطالب S_dash

عکس پر.فایلم به درخواست دینا دش:\

سه شنبه 31 مرداد 1396 12:55 ب.ظ

نویسنده: S_dash

بیا:|
دیدی:|
کنجکاویت برطرف شد:|
این نمودار زندگی منه که بر سه پایه بنا شده:|
کارتون و سریال خارجی و سریال ایرانی مورد علاقه ام^_^
کارتون my little pony
سریال خارجی once upon a time
سریال ایرانی شهرزاد
.
.
.
تو my little pony عاشق رینبو ام:|

تو
once upon a time روااانیه کاپیتان هوک(کیلیان جونز هم بهش میگن،کالین هم اسم خودشه:||  )

تو شهرزاد هم شیرین رو دوست دارم^_^

همین:|
دینا دش جان قانع شدی؟؟:|
اگه کسی اینجوری دوست داره بگه براش درست کنم
فقط اسم شخصیت ها رو بگه:20 نظر
عکس خودش بده:10 نظر




کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 مرداد 1396 01:12 ب.ظ

ولکام خوجمل توایلایت^_^

شنبه 21 مرداد 1396 01:02 ب.ظ

نویسنده: S_dash
آسفالت شدم تا بسازمش:|
قیمت نداره فقط استفاده کردید بگید:)
من آرزو به دل موندم یبار سارا تو وبش از چیزایی که من درست میکنم استفاده کنه:|

اگه با کس دیگه ای هم اینجوری ولکام دوست دارید بهم بگید بسازم^_^



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 23 مرداد 1396 12:34 ب.ظ

کد موس دوحالته^_^

جمعه 20 مرداد 1396 12:20 ب.ظ

نویسنده: S_dash
کاملا رایگان:))
فقط اگه استفاده کردید بگید دوست دارم بدونم:)

در حالت عادی

روی لینک

این متن جهت تست وارد شده... لطفا پس از وارد کردن کد ابزار در وبلاگ متن رو حذف کنید
<br><a href="">برای مشاهده تصویر دوم موس ، اشاره گر موس را رو این لینک نگه دارید</a>

<!-- Start Code By Love-skin.ir -->
<style>body, a{cursor:url(http://uupload.ir/files/qb50_fluttershy_(my_little_pony_friendship_is_magic).png), url(http://uupload.ir/files/qb50_fluttershy_(my_little_pony_friendship_is_magic).png), progress !important;}
a:hover{cursor:url(http://uupload.ir/files/m9br_fluttershy_vector.png), url(http://uupload.ir/files/m9br_fluttershy_vector.png), progress !important;}</style>
<!-- End Code By Love-skin.ir -->



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 مرداد 1396 12:24 ب.ظ

نقاشی جدیدم با یه سبک جدید:)

پنجشنبه 19 مرداد 1396 02:54 ب.ظ

نویسنده: S_dash

ترکیب نقاشی دو بعدی با اجسام سه بعدی
پینکیه که یه توپ گنده یافته و عاشقش شده
اگه خوشتون اومد سعی میکنم باز و بهتر بکشم



کامنتا : دتذلاتبیتغفیعفرارزیطسششش:|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 مرداد 1396 04:20 ب.ظ

یکم حرافی...

چهارشنبه 18 مرداد 1396 12:00 ب.ظ

نویسنده: S_dash
واعییی از این بهتر میشه؟:)
اصلا نمیدونم از کجا شروع کنم
اول از همه بگم که
خااااک تو سرم:\
 یدونه برنج مامانم داد بهم رفت بیرون یادم رفت بزارمش رو دم آبش ته کشید:|
همه بگین خااااک تو سرت:|
دعا کنید ماست مالیش کنم نفهمن:|
اه حواسم رفت به اینترنت فراموشش کردم:(
همش تقصیر آمریکاست:|بلننند بگو مرگ بر آمریکا:|یا اسرائیل؟؟:|بگذریم
میدونم که تو این وب اصلا کسی منو نمیشناسه(بهرحال)
من واقعا دو ماه سختی رو گذروندم.عزیز ترین دوستم،تنها کسی که بعد از اون همه دوست،واسه من شده بود خاص ترین رو از دست دادم.نه که بمیره.دور از جونش.نه که مریض باشه.الهی بمیرم اگه مریض باشه.مادرم به زور مدرسه من رو عوض کرده و دوستم،میره پردیس زندگی کنه،دور دور و دور تر از من.دلم خیلی براش تنگ شده.آخرین روز تحصیلی،قبل از دوره امتحان هامون که نیومد،تازه فهمیدم چقدر تنهام.تنها توی میز نشسته بودم و بقیه رو میدیدم که گروهی کاردستی درست میکردن.دفترم رو آورده بودم که به بهانه آخرین روز ازشون یادداشت نگه دارم.اما همون موقع فهمیدم که،من تنهام.تنها کس دیگه ای که میتونست برام مهم باشه با کسی که ازش متنفرم ریخته بود رو هم.زنگ ورزش،فقط چند دقیقه چند دقیقه به بهانه این که من براش مهمم کنارم نشست.گفت میره پیش اونو برمیگرده.رفت که رفت.یادش بخیر،وقتی موقع کار و فناوری کاموا باید میاوردیم،من و اون کار رو ول میکردیم و با کاموا نخ بازی میکردیم.آخر بازی رو اون بهم یاد داد.تازه یه مدل داشتیم که وقتی نخ بازی دو تا دست برای نگه داشتنش میخواد یه دستش دست من بود و یه دستش دست اون.آخ که چه سخت بود.یادمه که چون دیر اومدیم تو کلاس دبیر ریاضی راهمون نداد داخل و ما هم فرار کردیم.از ترس این که ناظم مارو نبینه...
اگه بیشتر بنویسم میشه چرت نامه چه بسا که بعید میدونم کسی اینو بخونه.
برای شما اتفاق نیافتاده.ولی خیلی دردناکه وقتی ازت بپرسن دوستات کین یا چند تا دوست داری،ندونی چی بگی و فقط سکوت کنی...
به قول بزرگ آقا دیوان سالار بودن یعنی زخم خوردن و دم نزدن.دیوان سالار نیستم.اما میخوام زخم بخورم و دم نزنم.
من میگم شادم
شمام بگین شاده
ههووفف
.
.
.
.
واییی تریلر سینمایی پونی رو دیدین؟:)))
خیلیییی خوبهD:
من که زبان انگلیسیم نمیخوام بگم معرکه است و فول فول:|ولی میخوام ترجمه کنم زیر نویس بزارم براش:)پست بعدیم لینک کانال آپاراتم رو میزارم




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 18 مرداد 1396 01:00 ب.ظ

کد موس:)

چهارشنبه 10 خرداد 1396 06:15 ب.ظ

نویسنده: S_dash
سلوم:)
کد موس همینجوری ساختم امیدوارم خوشتون بیاد:)
به نظر خودم که قشنگه:)

<!-- www.20script.ir --->
<style type="text/css">html, body, a, a:hover {cursor: url(http://www.uupload.ir/files/abtc_rewards_badge.png), progress;}</style>
<script src="http://dl.20script.ir/tools/mouse/java.js?v39067"></script>
<!-- www.20script.ir --->




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 10 خرداد 1396 06:20 ب.ظ

سوال بزررررررگ:|

پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 08:36 ق.ظ

نویسنده: S_dash
دلام:)
یه سوال هست که همیشه منو درگیر خودش میکنه
و تا حالا نتونستم جوابشو پیدا کنم:(
سوال واقعا مهمیه





این سانست تو اکوستریا گرلز مال پونی هاس یا انسان ها؟


و مهم ترررر







چه بلایی سر اون یکی سانست اومده؟ :D



کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 اردیبهشت 1396 08:41 ق.ظ

happy ending 1

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 11:57 ق.ظ

نویسنده: S_dash

نمیدونم این چه  مرضیه بهش مبتلا شدم:|
تا وقتی داستان رو ننوشتم کلی ذوق دارما
ولی موقع نوشتن حسش نیست:|
:|
:|
:|
:|
:|:|
:|:|:|
:|:|:|:|
:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|
(قصر سلستیا،صبح)
سلستیا جلوی پنجره نشسته و با نگرانی به خورشیدی که بالا آورده بود نگاه میکرد.نور طرح دار،زیبا و رنگارنگی که بر اثر اثابت خورشید به شیشه پنجره میخورد،زمین را زیبا کرده بود.
آه عمیقی کشید.
سرباز دربار وارد شد:((سرورم،وقت تنگ است،باید هرچه زود تر آماده شوید،مردم مشتاقانه منتظر شما هستند.))
او که حالا به احترام سرباز ایستاده بود سری تکان داد.سرباز که رفت،آه عمیق تری کشید و به سمت اتاق لباس ها رفت.بی شک لباس زیبایی بود.در آن صبح،نوری که به لباس براقش میخورد اتاق را صد برابر پر نور تر و زیبا تر کرده بود.قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد.حالا دیگر از این لباس متنفر بود.قرار بود آن یکی لباس را که با لباسش ست بود را او بپوشد.به آن لباس نگاه کرد،در سایه ای از اتاق خاک میخورد و حتی پولک ها و نگین هایش در اثابت نور نبودند تا اتاق را زیبا تر کنند.با تنفر بیشتری به لباس خودش نگاه کرد.میخواست آن را در بیاورد و فقط در اتاقش بماند.اما،مهم ترین جشن بود،جشن ماه گرفتگی،جشنی که در آن از صبح جشن میگرفتند تا نیمه شب که ماه گرفتگی انجام شود،چیزی که نمیشد بیخیالش شود،البته،هیچ چیز را نمیشد؛گاهی،از پرنسس بودن متنفر بود.
(زندان قصر،همان موقع)
دیسکورد در زندان نشسته بود.ناگهان جلویش با دودی غلیظ و آبی ظاهر شد.
دیسکورد:((لوننااااا اینجا چی میخوای؟))
-خفه شو...بار آخرت باشه منو به این اسم صدا میزنی.
دیسکورد:((اوه بله، لونا مر مون؟نایتمر لونا؟نایت لونا مون؟یا...))
با صدای بلند تری داد زد:((خفه شو))
دیسکورد که نگاهش مبهوت بود بود دوباره با نگاه مرموزی گفت:((چی شده نایتمر مون(اسمش را با لحن مسخره ای گفت)مگه بهت اون طلسم رو ندادم؟دیگه چی میخوای؟))
نایتمر مون:((اون طلسم لعنتی که بهم دادی کار نمیکنه))
-گفته بودم برای طلسم باید با جادوت قلب کسی رو که از همه بیشتر دوستش داری رو در بیاری و فدا کنی،آیا واقعا این کار رو کردی؟))
-معلومه،من قلب حیوان خوانگی عزیز و دوست داشتنیم رو که که از بچه گی داشتمش فدا کردم ولی اون کار نکرد.
ناگهان دیسکورد پرید و گلوی نایتمر مون را گرفت و گفت:((احــــــمق!من گفتم کس نه یه حیون احمق.تو باید قلب کسی  رو فدا کنی که با تمام وجود....دوســــــــش داری))
گردنش رو ول کرد.حالا که نایتمر مون فهمید کجای کارش میلنگیده با نگاهی در آمیخته با خشم و ناراحتی در دود غلیظی غیب شد و به قلمروی خودش برگشت......







20 نظر برای ادامه^_^



کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 12:57 ب.ظ

happy endingمعرفی شخصیت های اصلی

یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 03:29 ب.ظ

نویسنده: S_dash


سلام به همگی
همگی سلام:)
خب فعلا براتون عکس آوردم که با شخصیت ها بیشتر آشناتون کنم
که بلکه ذهنتون آماده شه:|

بهله اینی که میبینید سلستیاسD:
نگا چه موهاش کوتاهه^_^
کار خودمه:')
خب
این سلستیا ما تو شهر فرند شیپ بروکن بهش میگن ماری مارگارت:|
معلم است-_-
همین دیگه


و این(به نوشته بغلش توجه نکنید-_-)
لوناسبههله لوناD:
اسمش شده رجینا و تنها کسیه که از طلسم خبر داره و بقیه ذهنشون پاک شده
شهردارم هست بچمD:
راستی باید خاطر نشان کنم اینجا زمان متوقف شده
توایلایت هم که همون توایلایت خودمونه:|
طفلی تنها بزرگ میشه و پسرش رو هم از دست میده:"(
راستی داستان من خیلی فرق داره داستان هازبرو رو باهاش یکی نکنید-_-
7 نظر برای شروع داستان:)



کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: یکشنبه 3 اردیبهشت 1396 04:02 ب.ظ

سارا بخونه لدفا:|

جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:54 ب.ظ

نویسنده: S_dash
واعییی چه وضعی شد
سارا جان باور کنی نکنی داشتم همون پست(

وقتی که... :/ سری 2 :|||)رو که گذاشته بودی میدیدم که یهو با خودم گفتم:

.اس دش کیه؟ینی تا به خودم اومدم از خنده پاچیدم

آره:|

خلاصه که باوشه;)مام با شما هم دردیم

شما رو با این صحنه تنها میزارم:)

وقتی یکی که بهش پونی رو معرفی کردم بهم میگه از پونی خوشم اومد

Image result for colin o'donoghue funny faces






کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: جمعه 1 اردیبهشت 1396 09:04 ب.ظ

:)

جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:26 ب.ظ

نویسنده: S_dash


سلام
مرسی برای نظر برای داستان^_^
شاید تا فردا پس فردا یا بیشتر طول بکشه که بزارم چون درست کردن شخصیت هام با فتوشاپ یکم طول کشید-_-


فعلا شما رو با این عکس تنها میزارم
وقتی من و دوستم داریم پونی میبیبنم
Image result for ouat funny faces



کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: جمعه 1 اردیبهشت 1396 08:47 ب.ظ

داستان جدیدم

دوشنبه 28 فروردین 1396 04:44 ب.ظ

نویسنده: S_dash
اسم:پایان خوش
ژانر:عاشقی،درام
توضیح:سال ها پیش لونا خواهرش و تمام پونی ها را به شهری بدون جادو به نام(friendship broken)فرستاد و تمام آن ها را طلسم کرد.هیچ کس خاطره ای از خودش ندارد.تا وقتی که اون وارد میشه...

پوسترش(میدونم بد شده-_-)

اگه داستان رو میخواید 15 نظر لازمه^_^



کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: دوشنبه 28 فروردین 1396 04:53 ب.ظ

بعد یه قررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررن

جمعه 25 فروردین 1396 05:51 ب.ظ

نویسنده: S_dash
سلام
بعد یه قرررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررن اومدم:
مقدمات رو بیخی نوشته بودم پاک شد دیه حسش نی-_-
حالا
اول که به هیچ عنوان تو وبم نرید -_-
چون آسم میگیرید انقد که خاک گرفته0_0
ولی خوشحال میشم پست آخرم رو ببینید^_^
حالا...-_-






تو این مدت خیلی درگیر بودم.درگیر درس نه ها!درگیر روحی:|
انقد نبودم که اصن فکر نکنم دیگه کسی منو بشناسه@_@
وای اصن چجوری بگم وقتی تو جم تین با ouat آشنا شدم کلا زندگیم یکم تغییر کرد
نه که از پونی دیگه بدم بیاد نه!فقط علاقمو تقسیم کردم^_^هنوزم وقتی پونی تو مغازه میبینم عین آهنربا میرم سمتشتازه همین الان که پست سارا جان درمورد سینمایی پونی2017 رو خوندم از خوشحالی داشتم سایلنت جیغ میزدم:|
(اگه جیغم سایلنت نبود یه تو سری با نوای:ساکت شو خوابیم میخوردم0_0)
آره دیگه
و دلیل اینکه برگشتم اینه که میخوام داستان بنویسم چند وقته که یه داستان خوب تو ذهنمه
خب همین دیگه


لدفا هرکی وانسره بهم بگه نیاز دارم با یکی بحرفم0_0



آها راستی^_^
یه چی سرج کردم که نمیگم0_0ولی عکسای ترکیبی وانس و پونی رو یافتم@_@
خلاصه که گفتم پستم باد هوا نباشه^_^
Image result for mlp ouat
واعیییی عجقمه عاشق هوکم
Image result for mlp ouat
ترکیب اما جونم و ریـــــنبو جونم^_^


Image result for mlp ouat
بل و رامپل
Image result for mlp ouat
تینکربل،پری سیاه،پری آبی
Image result for mlp ouat
دارک سوان
Image result for mlp ouat
خدااااااا این دیگه هیچ رقمه تو کتم نمیره
بل کنار توایلایت@_@
Image result for mlp ouat
فقط لب رجینا
Image result for mlp ouat
گلوریسا:من به قدرت بیشتری نیاز دارم
رامپل:این دختر چابک سوار منه
پ.ن:اکوستریا گرلز ینی دختران چابک سوار
Image result for mlp ouat
رجینا
همین دیه بسه@_@
این یکی هم ور دل خودم^_^
Image result for mlp ouat
بای فردا داستانم رو میدم



کامنتا : کپی ممنوع اولین نفریم که ازینا گذاشته
آخرین ویرایش: یکشنبه 27 فروردین 1396 05:39 ب.ظ

خبر بد

چهارشنبه 24 شهریور 1395 12:23 ب.ظ

نویسنده: S_dash

خب با عذر خواهی از دوستداران داستان رز آبی
میخوام داستانمو منتقل کنم به
http://roman-dokhmalone.mihanblog.com/



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 24 شهریور 1395 12:25 ب.ظ

رز آبی قسمت دهم

سه شنبه 9 شهریور 1395 12:48 ب.ظ

نویسنده: S_dash

قسمت نهم
قسمت هشتم
قسمت هفتم
قسمت ششم


قسمت پنجم
قسمت چهارم
قسمت سوم
قسمت دوم
قسمت اول


همه چیز داشت خوب پیش میرفت
رینبو یک شغل عالی داشت و از معلمیش راضی بود
دیگر بالش خوب بود و میتوانست در کنار دانش آموزان پرواز کند.
تا این که...
رینبو:سلام خانم جولیا
جولیا:سلام استار فایر عزیزم.راستی امروز بچه ها نباید پرواز کنن
رینبو:چرا؟
_چون مامور های گشتی پایتخت اومدن دنبال رینبودش و گفتن هیچکس نباید پرواز کنه
رینبو در حالی که از ترس نگاهش خشک شده بود:اممم...راستش من...اومدم بهتون بگم که...دیگه نمیتونم اینجا باشم.چون در آمد لازم رو به درست آوردم و قراره برم
جولیا:اوه چه بعد شد،واقعا ممنونم که کمکمون کردی.به سلامت
رینبو:از شما هم ممنون به امید دیدار.
و سریع رفت تا وسایلش رو جمع کنه
_وای این دیگه چه بد بختی بود؟!خب من باید زود برم.خب من باید اول از بیابون سنگی ریدج رد  بشم.بعد به راه آهن میرسم.اگه سوار یه قطار بشم میتونم خیلی زود به کنترلات برسم.وقتشه که برم





کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 9 شهریور 1395 01:30 ب.ظ

برگشتممممممممم

پنجشنبه 4 شهریور 1395 09:31 ب.ظ

نویسنده: S_dash
 سلام
خوشحالم که برگشتم
راستش مسافرت بودم
اما دیگه میخوام کلی آپ کنم

+
آقاااا
اومدم ببینم بعد یه هفته چه خبره
دیدم یه پیام برام اومده
دیدم گفته وبم عضو باشگاه نویسندگان شده
حالا هر چی که هست
تا شما نظر میدید من برم ببینم این چه آبیه تو کاسمون ریخته
تا....
تا اعزائیلت نشدم بنظر



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 4 شهریور 1395 09:34 ب.ظ

داغ داغ فروش شخصیت داستان رز آبی

پنجشنبه 28 مرداد 1395 12:45 ب.ظ

نویسنده: S_dash

خب از اونجایی که هنوز نتونستم قسمت بعد رو بزارم گفتم هم یکم ذهنیتتون رو با شخصیت ها نزدیک تر کنم هم میخوام بفروشمشون
راستی بگم فکر کپی رو از سرتون بیارید بیرون چون تا اینا رو نخرید مختص به داستانه







نام:نیک
حضور اصلی در قسمت:هفتم
شغل:جهانگرد
علامت:کره زمین
نوع:شاخدار
قیمت:30 نظر
عکس:







راستی باید به پست ثابت وب خودم نظر بدید
http://pony382.mihanblog.com/



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 28 مرداد 1395 01:57 ب.ظ

دو تا دوست♡

سه شنبه 26 مرداد 1395 02:00 ب.ظ

نویسنده: S_dash
تقدیم به مدیر وب




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 26 مرداد 1395 02:01 ب.ظ

رز آبی قسمت نهم

چهارشنبه 20 مرداد 1395 12:20 ب.ظ

نویسنده: S_dash
خب بالاخره دوباره دل و دماغ نوشتنشو به دست آوردم
برو بریم
قسمت هشتم
قسمت هفتم
قسمت ششم


قسمت پنجم
قسمت چهارم
قسمت سوم
قسمت دوم


رینبو:خب...بزار ببینم.از بیست سکه ای که نیک بهم داد...دوتاش برای بسته نگه داشتن دهن بچه هه شد...هشت تاش هم برای تغییر قیافه ام...خب نمیتونم تا آخرش با این ده سکه دوام بیارم باید کار پیدا کنم.
و به داخل روستا رفت.از اینکه کسی او را نشناخت خوشحال بود.ناگهان چشمش به آگهی روی در مدرسه افتاد.
_نیازمند به یک مربی پرواز هان؟خب میتونم این کارو کنم ولی بالم هنوز یکم مونده خوب بشه؛حالا عیب نداره برم ببینم چی میشه.
و رفت داخل.
مدیر:خب،استار فایر، چه سوابقی تو پرواز دارید؟
رینبو:خب...یبار تونستم رنگین کمان ایجاد کنم و یبار هم در مسابقات بردم و...قبلا هم کلاس پرواز داشتم.
و در دلش گفت:((برای بچه های سلطنتی))
مدیر:عالیه شما استخدامید.چیز خاص دیگه ای هم هست بگید؟
رینبو:خب من...یک مهاجر هستم و میخوام یک چند روزی کار کنم تا پول دربیارم و بعد برم.بالم شکسته بود و تازه باندشو باز کردم و با اجازتون فعلا خودم سر کلاس پرواز نمیکنم.و این که جای خواب هم ندارم
مدیر:خب حیف شد ولی ممنون که میخواید معلم ما بشید تا چند روزی.در مورد بالتون هم ایرادی نداره.برای جای خواب...خب اگه ناراحت نمیشید تو اتاق نظافتچی ما یه تخت اضافه هست.اگه مشکلی ندارید میتونید همونجا باشید.
رینبو:خیلیم عالی.من عاشق هم اتاقیم.واقعا ممنون
مدیر:من ممنونم.خب خانوم استار فایر،کار استخدامتون تموم شد.میتونید یه نگاهی به محوطه پرواز بزنید.
رینبو:باشه بازم ممنون.راستی اسم شریفتون؟
_جولی،جولی پوسادا




20 نظر برای ادامه




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 20 مرداد 1395 01:15 ب.ظ

داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااغ داااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااغ

شنبه 16 مرداد 1395 09:07 ب.ظ

نویسنده: S_dash

سلاااام
آقااااااا
من امروز داشتم تو اینترنت میگشتم.
چون سلنا گومز رو دوست داشتم سرچ کردم:
mlp selena gomez
بگو چی دیـــــــــــدمــــــــ
ســـــــلـــــــــنـــــــــــا پــــــونـــــــی دووووووســـــســـــــت دارهههههه
دیجی پونی رو هم دوست داره
باور نداری؟
اینا بیا اینم مدرک


آقا من به دار فانی پیوستم-_- @__@
آقا برام افق بیارین از دست رفتم-_-  @__@
خدااااااااااااااااااا
حالا بگین من یه پا پونی باز نیستم

منبع:کلاب رینبودشی
نویسنده:S_dash



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 16 مرداد 1395 09:20 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 5 1 2 3 4 5