تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - مطالب ✴The princess of darkness✴

قالب السا پونی

چهارشنبه 6 آبان 1394 05:05 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
این هم کد قالب السا پونی برای میدنایت جان
برو ادامه مطلب

ادامه مطلب

کامنتا : قالب چطوره؟
آخرین ویرایش: چهارشنبه 6 آبان 1394 05:34 ب.ظ

پایان اکواستریا2

شنبه 2 آبان 1394 01:38 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
وقتی چشمانش را باز کرد در یک سلول قرار داشت بقیه هم در سلول های جداگانه زندانی شده بودند.دو نفر از نگهبانان داشتند با هم حرف می زدند یکی از ان ها گفت:((می خوایم با این اسب ها چی کار کنیم؟))دیگری گفت:((من فهمیدم می خوان روشون ازمایش انجام بدن اگر درست شنیده باشم یک روز کامل طول کشیده تا شکست بخورن تازه با ماده بی هوشی شکستشون دادن وگرنه جنگ هنوز ادامه داشت.))ناگهان یکی از مسئولان ازمایشگاه وارد شد و گفت:((اسب اول رو بیارید می خوایم ازمایش رو شروع کنیم.)) ان ها سلستیا را بی هوش کرده و با خود بردند.ساعت ها گذشت و از سلستیا خبری نشد. همه نگران بودند که ناگهان یکی از افراد آزمایش گه بیرون امد و گفت:((اون تموم کرد یکی دیگه رو بیارید.))اما یکی از نگهبانان گفت:((اون ها جادویی هستن نباید نابودشون کنیم.))رئیس امد و گفت:((آفرین سرباز فکر خوبی بود باید ازشون کار بکشیم.خوب استراحت کنید اسب ها چون از فردا استراحتی نخواهید داشت.))آن شب برای همه به سختی گذشت.صبح روز بعد سرباز ها ان ها را از داخل سلول بیرون اوردند تا برای کار کردن ببرند اما لونا خیلی سریع ضربه ای به سرباز ها زد و سه نفری با هم فرار کردند اما یکی از سرباز ها به کدنس شلیک کرد و او روی زمین افتاد.



این داستان ادامه دارد...
ببخشید کوتاه بود آخه معمولا تیکه های حساس تمومش می کنم.ادامه چهار شنبه یا پنجشنبه.^_^



کامنتا : نظرات داستانی
آخرین ویرایش: شنبه 2 آبان 1394 07:35 ب.ظ

پایان اکو استریا1

جمعه 1 آبان 1394 05:32 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
داستان رو شروع می کنم اما چون نظرات زیادبود قسمت های بعد رو بدون نظر می ذارم^_^

پرنسس ها دور هم جمع شده بودند و غذا می خوردند که ناگهان صدایی مهیب همه جا را لرزاند آن ها به سرعت از قصر خارج شدند همه جا پر از دود بود و صدای هواپیما و هلی کوپتر فضا را پر کرده بود و هر چند لحظه یکبار صدای موشک و شلیک شنیده می شد .سایه ای از میان گرد و غبار ها معلوم شد توایلایت کمی به ان نگاه کرد.
-فرار کنید!!!
بعد خیلی سریع به سمت جنگل دوید بقیه هم که نمی دانستند چه اتفاقی افتاده به دنبال او دویدند توایلایت در اواسط جنگل ایستاد و درحالی که نفس نفس می زد

-ادم ها حمله کردن!
-ادم ها؟!
-منظورت چیه؟
باید نابودشون کنیم.
-ولی اون ها خیلی قوی هستن.

-قوی تر از چهار تا پرنسس و یک ارتش پونی؟
-اما احتمال مرگ خیلی زیاده.
-باید مردم رو جمع کنیم و از این جا بریم.
-کجا بریم؟این جا تنها محل زندگی ماست.
-عناصر دوستی چی؟
-عناصر دوستی روی آدم ها اثر نداره.
-نباید وقت رو هدر بدیم بیاین بریم.
آن ها به همراه ارتشی بزرگ به سمت ادم ها رفتند.لونا به چشمان فرمانده ادم ها نگاه کرد چشمانش برقی زد.
-فرار کنید!
اما دیگر دیر شده بود مین ها زیر پای سربازان منفجر شده و تمام ارتش پونی ها یکجا نابود شد.فقط پرنسس ها مانده بودند آن ها مشغول جنگیدن شدند جنگ آن ها تا شب به طول انجامید. لونا همان طور که می جنگید گفت:
-بچه ها کجایین؟!
اما حواسش پرت شد و با یک تیر بی هوشی روی زمین افتاد.





این داستان ادامه دارد...



کامنتا : نظرات داستانی
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 08:34 ب.ظ

قالب السا پونی

پنجشنبه 30 مهر 1394 11:43 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
یه کد خیلی قشنگ اوردم که هیچ جای دیگه نمی تونید پیداش کنید.

یه قالب از السا پونی اما باید10نظر بدید که بذارمش.

برا
ی یک قالب خیلی مناسبه.

پس از دستش نده.

این هم عکس سر برگش(هدر):



البته تخفیف هم داره با %50 تخفیف اما فقط تا پایان امروز.



کامنتا : نظر برای گذاشتن قالب
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 09:16 ب.ظ

داستان نابودی کابوس

سه شنبه 28 مهر 1394 09:35 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
ببخشید کمی دیر شد اما بالاخره اوردمش (خودم ساختمش خیلی هم برای ساختنش زحمت کشیدم پس نظر بدید.)


کامنتا : نظرات نابودی
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 09:25 ب.ظ

داستان تصویری

پنجشنبه 23 مهر 1394 12:40 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام می خوام یک داستان تصویری بذارم.
اسم:مرگ کابوس
شخصیت ها:کابوس ماه،سلستیا و لونا
چون که یک داستان تصویری هست برای گذاشتنش 1 نظر لطفا^_^



کامنتا : نظر برای گذاشتن داستان
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 09:26 ب.ظ

کابوس ها

پنجشنبه 23 مهر 1394 12:35 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
نظر بدید لطفا




کامنتا : نظر کابوسی
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 09:26 ب.ظ

حکومت کابوس

پنجشنبه 23 مهر 1394 12:27 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
فقط طرفدار های لونا نگاه کنن.روی(کلیک کن تا تعجب کنی)کلیک کن تا عکس رو ببینی

لطفا نظر بدید

کلیک کن تا تعجب کنی

کامنتا : اگر طرفدار لونایی نظر بده
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 09:27 ب.ظ

اسمم عوض شد

پنجشنبه 23 مهر 1394 12:22 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام من پرنسس طوفان و لونا بودم اما حالا پرنسس لونا و کابوس ماه شدم.پس اگر کسی به این اسم مطلب گذاشت بدونید خودمم.-_^


کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 09:27 ب.ظ

تست پرنسسی

جمعه 17 مهر 1394 12:01 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
نمی دونید چه قدر خوش حال شدم این جا رو نگاه کنید:
which my little pony princess are you?
Your Result: luna
 
88%

you are socially awkard,and mysterious. most likely sheltered from the outside world.you are passionate and are not afraid to prove your worth.you are most like luna!
 
59%
twilight
 
35%
celestia
 
16%
cadence


من%88لونا ، %59توایلایت ، %35سلستیا و %16کدنس شدم.


شما چطور؟




کامنتا : نظرات تست پونی
آخرین ویرایش: جمعه 1 آبان 1394 09:28 ب.ظ

سلامی دوباره

جمعه 10 مهر 1394 10:59 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام من امروز فرصت کردم به وبلاگ سر بزنم و مطلب بذارم.
تا یادم نرفته بگم این ادرس وبلاگمه:
http://www.animationw.blogfa.com
اگر روش کلیک کنی وارد وبلاگ می شی.^_^



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -

خدانگه دار

چهارشنبه 1 مهر 1394 01:02 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
من دیگه باید برم به دلیل شروع مدارس.شاید توی یه تعطیلات طولانی برگشتم اما به احتمال زیاد عید برمی گردم.راستی تا یادم نرفته بگم که یه داستان حسابی باحال برای عید اماده کردم.عید می بینمتون.


کامنتا : نظرات خدانگه دار
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 مهر 1394 01:07 ق.ظ

ماشین زمان6(قسمت اخر)

چهارشنبه 1 مهر 1394 12:07 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
-اما اگر پرنسس لونا اینجا بمونه یک پیچیدگی زمان به وجود می یاد و اون از تمام زمان ها حذف می شه.
پرنسس لونا که کابوس ماه شده بود.
-چرا باید حرف تو رو باور کنم.
او نگاهی به خودش انداخت او در حال ناپدید شدن بود.

لونا نوری داد و خودش شد.
-زود باشین بریم.
ان ها خیلی سریع سوار ماشین زمان شدند و برگشتند.
-راحت شدیم.
-بالاخره تموم شد.
-بریم بقیه زیرزمین رو تمیز کنیم.
-من هم برم عناصر سیاه رو بیارم دیگه باید نابود بشین.
-لونا بس کن.این قدرت هیچ ارزشی نداره.
-لونا با این کار هیچ کس دوستت نداره.
-اصلا مهم نیست فقط قدرته که مهمه.
-اما راه های دیگه ای هم هست.
-نه این تنها راهه.
-این هارو اون پرنسس تاریکی توی مخت فرو کرده؟
-کدنس اروم باش.لونا خوب گوش کن من نمی دونم پرنسس تاریکی چی به تو گفته اما این راهش نیست.
کابوس ماه نوری داد و دوباره خودش شد.
-واقعا باور کردین؟!وای!باید قیافه هاتون رو می دیدین خیلی مسخره شده بودین.
-خیلی شوخی مسخره ای بود.سکته کردم.
-کسی می دونه ساعت چنده؟
-ساعت11صبحه.
-یعنی هیچ زمانی نگذشته؟
-این یک سفر در زمان بود پس زمانی نباید گذشته باشه.
-بیاین بقیه زیرزمین رو تمیز کنیم.
همان طور که تمیز می کردند ناگهان لونا گفت:
-بیاین این جا!
-وای یه اینه جادویی.
-واااااای!من دیگه نیستم.
او از ان جا رفت اما بعد از چند لحظه برگشت.
-بیاین بریم.
بعد همه نگاهی به هم انداختند و وارد اینه ی جادویی شدند.

                ((پایان))




کامنتا : نظر برای پایان داستان
آخرین ویرایش: چهارشنبه 1 مهر 1394 01:02 ق.ظ

خواب پونی من

سه شنبه 31 شهریور 1394 04:01 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام من خودم یه خواب پونی دیدم که می خوام براتون بگم.
خواب من:داشتم با ماشین برمی گشتم خونه از ماشین که پیاده شدم 4تا دایره کوچولو شبیه تیله روی زمین افتاده بودن اما خیلی درخشان بودن بلندشون کردم و رفتم توی حیاط خونه یک دفعه یک ادم فضایی اتیشی توی حیاط فرود اومد انگار که دنبال اون تیله های درخشان بود برای همین خیلی سریع تیله ها رو پرت کردم سمتش اما تیله ها مستقیم رفتند به سمت ماه من بی چاره که تازه فهمیده بودم ادم فضایی سرباز کابوس ماهه و اون تیله ها 4ستاره ای بودن که می تونستن کابوس رو ازاد کنن سریع دویدم سمت در ساختمون اما ادم فضایی خیلی سریع بود من رو گرفت و برد به ماه و من رو پرت کرد روی زمین من اروم بلند شدم کابوس ماه روبه روی من بود تقریبا 2متر قدش بود لبخندی شیطانی به من زد و بعد من رو کشت.
دیگه از خواب بیدار شدم.این خواب پونی بود که من دیدم اما بقیه خواب های پونی که دیدم رو به زور یادم می یاد.



کامنتا : نظربرای خواب پونی
آخرین ویرایش: سه شنبه 31 شهریور 1394 04:22 ب.ظ

ماشین زمان5

دوشنبه 30 شهریور 1394 08:36 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
لونا که خیلی تعجب کرده بود غش کرد و روی زمین افتاد.وقتی وقتی چشمانش را باز کرد سریع بلند شد.
لونا-این جا کجاست؟سلستیا،توایلایت،کدنس کجایین؟
ناگهان پرنسس تاریکی روبه رویش ظاهر شد.
-سلام لونا.
لونا خودش را عقب کشید.
-چرا این کار رو کردی اون ها دوستای تو هستن.
پرنسس تاریکی سر لونا را برگرداند و به چشمان او خیره شد.
-تو هم همین راه رو انتخاب می کنی.خودت می فهمی وقتی تمام قدرت توی دست تو باشه و کسی نتونه از تو نافرمانی کنه چه حس خوبی داره وقتی پرنسس عناصر تاریکی باشی قدرت خیلی زیادی داری.همه از تو می ترسن و تو رئیس تمام اون هایی.
لونا همان طور که به چشمان پرنسس تاریکی خیره شده بود گفت:
-این که قدرت داشته باشی و رئیس همه باشی خوبه اما نه از این راه.
-اما این تنها راهه.
ناگهان همه جاسیاه شد و لونا به هوش امد.
-نهههههه......چی؟!همه ی این ها یه خواب بود.
-اون توی خوابت بود؟
-نهههه.شما واقعی هستین.
-پرسیدم اون توی خوابت بود؟
-منظورت پرنسس تاریکی یا بهتر بگم اینده خودم.
-درسته.اون بهت چی گفت؟
-چیز خاصی نگفت.
-لونا خوب گوش کن تو می تونی اینده رو تغییر بدی.
-حتی اگر نخوام.؟
پرنسس روشنایی که فهمیده بود لونا تحت تاثیر حرف های تاریکی قرار گرفته سریع رفت تا به بقیه خبر بدهد.
-دوباره نه.
-اوه خدای من.
-نباید لونا رو می اوردیم.
-اینده عوض شده اما خیلی خیلی بد تر از قبل.
ناگهان توایلایت و توایلایت اینده با هم گفتند -پیچیدگی زمان.
-یعنی چی؟
-یعنی لونا از توی تمام زمان ها حذف می شه این یک موضوع علمیه.
در همین لحظه یکی از سرباز های روشنایی خبر رساند که ماشین زمان درست شده.
-باید به لونا بگیم شاید نظرش عوض شد.
ان ها پیش لونا رفتنند.
-ماشین زمان درست شده می تونیم برگردیم.
لونا همان جا نشسته بود انگار که به چیزی فکر می کرد.
-پرنسس...
لونا ارام بلند شد.
شما برید من نمیام.
-منظورتون چیه؟
-من می خوام با اینده خودم همین جا بمونم توی تاریکی.
پرنسس تاریکی از پشت سر لونا بیرون امد.
-حالا ما قدرت دو پرنسس تاریکی رو داریم و تاریکی بر روشنایی پیروز خواهد شد.هاهاهاهاها...


این داستان ادامه دارد...
برای ادامه 20نظر لطفا.



کامنتا : نظربرای ادامه...
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 شهریور 1394 10:19 ب.ظ

جدول مسابقه خواب

دوشنبه 30 شهریور 1394 06:46 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
 شرکت کننده ها تا الان
 خواب رای
 1-پرنسس لونا و توایلایت
 توی نظرات بخونید
 توی نظرات رای بدید
 2-پرنسس توایلایت
 توی نظرات بخونید
 توی نظرات رای بدید
 3-پرنسس سانست
  توی نظرات بخونید توی نظرات رای بدید
 4-پرنسس استار ولت
  توی نظرات بخونید توی نظرات رای بدید



کامنتا : رای برای مسابقه
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 شهریور 1394 06:57 ب.ظ

ماشین زمان4

دوشنبه 30 شهریور 1394 04:20 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
لونا-من می دونستم تو اخرش مارو به کشتن می دی!
توایلایت نگاهی به زمان دستگاه کرد.
-ما الان10000سال جلوتر از زمان خودمون هستیم.
سلستیا-این جا می تونی ماشین زمان رو درست کنی.
کدنس-اما اون که منفجر شد.
توایلایت-من می تونم توی یک هفته درستش کنم.
لونا-چی؟!یعنی ما باید یک هفته این جا بمونیم!
توایلایت اینده-البته.
4پرنسس به توایلایت اینده نگاه کردند.پرنسسی بزرگ و زیبا.
-این اتفاق برای من هم افتاده.اول باورم نمی شد که همه ی دوستام مرده باشن اما حالا که بزرگ شدم می فهمم.
توایلایت-منظورت چیه؟
-تو یک پرنسسی و بیش تر از پونی های معمولی عمر می کنی.
-پس پرنسس سلستیا،کدنس،لونا...
-متاسفم.
اشک از چشمان توایلایت جاری شد.
-حالا کی پرنسس شبه؟
-پرنسس شب خودت هستی.
-مگه نگفتین لونا می میره؟!
-من همچین حرفی نزدم.
-پس چی؟
-تو شرور ترین پرنسسی هستی که اکواستریا تا به حال به خودش دیده.
-من؟!نه امکان نداره من دیگه هیچ وقت اون کار رو تکرار نمی کنم.
-وقتی من هم سن توایلایت بودم و با ماشین زمان به این جا اومدیم پرنسس اینده اون زمان این ها رو به ما گفت بعد لونا هم همین حرف ها رو زد اما 500 سال بعد از برگشتنمون سلستیا مرد لونا هم احساس کرد حالا می تونه تنها فرمان روای اکواستریا باشه و شب رو نگه داره اما عناصر دوستی می تونستن جلوشو بگیرن پس یکی از عناصر رو دزدید...
-کدوم عنصر؟!
-من رو.اون به من کلک زد من هم باهاش متحد شدم اما وقتی که به خودم اومدم دوستام مرده بودن.
-جطوری جلوی من رو گرفتی؟
-با عناصر روشنایی بیاین باید یکی رو بهتون معرفی کنم.اون ماشین زمان رو هم درست می کنه.
ان ها به دنبال توایلایت اینده رفتند توایلایت اینده وارد حکومت روشنایی شد.
-با پرنسس روشنایی اشنا بشید.
ان ها با پرنسس روشنایی سلام کردند اما پرنسس روشنایی زیاد از دیدن لونا خوش حال نبود.
-چیزی شده؟
-شاید خودت ندونی اما تو بدترین دشمن من هستی.
-چرا توی اینده همه با من دشمن هستن.
-چون تو...
اما فرصت نکرد حرفش را کامل کند ورودی قبیله منفجر شد.پرنسس تاریکی با ارتش خود وارد ان جا شد.و اما با دیدن چهره پرنسس تاریکی 4 پرنسس با هم فریاد زدند-کابوس ماه!!!!!!!


این داستان ادامه دارد...
چون خیلی حساس شده برای ادامه20نظر.



کامنتا : نظربرای ادامه...
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 شهریور 1394 06:42 ب.ظ

لونا در سایه کابوس

دوشنبه 30 شهریور 1394 12:01 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
            
و در اخر نابودی کابوس



کامنتا : نظرهای کابوسی
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 شهریور 1394 12:10 ق.ظ

ماشین زمان3

یکشنبه 29 شهریور 1394 10:23 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
لونا لگدی به دستگاه زد.
-راه بیافت دیگه!
ناگهان ماشین زمان به کار افتاد.اما به چه زمانی رفت؟بله زمان ماقبل تاریخ یعنی عصر دایناسور ها.
-واقعا خسته نباشی لونا!
-اگر راست می گی خودت درستش کن.
-باشه الان نشونت می دم.
-بس کنید با دعوا چیزی درست نمی شه.توایلایت می تونی تعمیرش کنی؟
-البته. اما باید وسایل مورد نیاز داشته باشم.
-همین رو کم داشتیم.حالا باید وسط ناکجا اباد بین این دایناسور ها دنبال وسایل مورد نیاز بگردیم اخه این جا چیزی پیدا می شه؟
-حق با لوناست این جا چیزی پیدا نمی شه.
-حالا باید چی کار کنیم؟بدبخت شدیم!
-شاید یه لگد دیگه حالش رو جا بیاره.
-حتما.
-نه شاید اوضاع بد تر شد.
اما لونا دیگر لگدش را زده بود.ماشین زمان کار کرد و ان ها به 10000سال جلوتر از زمان خودشان رفتند و ناگهان ماشین زمان منفجر شد.


این داستان ادمه دارد...
برای ادامه10نظر.



کامنتا : نظربرای ادامه...
آخرین ویرایش: دوشنبه 30 شهریور 1394 12:01 ق.ظ

مسابقه!مسابقه!

یکشنبه 29 شهریور 1394 08:19 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام به همگی من یه مسابقه گذاشتم به نام مسابقه خواب این مسابقه به این صورته که هرکس بهترین خواب پونی رو ببینه برندس(اما الکی ننویسید)جوایز مسابقه:۱۰نظر غیر تکرای به پست های وبلاگش.^_^خواب تون رو توی نظرات بنویسد.


کامنتا : نظر داستانی
آخرین ویرایش: یکشنبه 29 شهریور 1394 08:32 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 7 ... 3 4 5 6 7