تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - مطالب ✴The princess of darkness✴

داستان کابوس3

پنجشنبه 17 دی 1394 05:08 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴

-خودمم.

کابوس کمی ارام گرفت که ناگهان سلستیا از راه رسید.

-اون باید نابود بشه!

کابوس دوباره حالت دفاعی به خود گرفت.

سلستیا هم مهلت نداد و با عناصرتعادل به سمت کابوس جادو زد لونا با یک آیینه جلوی جادوپرید و ان را به سمتی دیگر منحرف کرد.

-معنی این کارا چیه لونا؟!

-نمی ذارم دوستم رو نابود کنی.

-مجبورم نکن دوتاتون رو باهم نابود کنم.

-اگر قراره کابوس ماه به خاطر من نابود بشه ترجیح می دم خودم خودم رو نابود کنم.

  -هیچ کس قرار نیست نابود بشه ما از این جا می ریم.

ان ها به جنگل رفتند تا وقتی که دوران حکومت سلستیا تمام شود.

-راستی اسم من لوناست دیگه کابوس ماه نیستم.

-لونا؟! ... اسم قشنگیه!

در همین لحظه...

  • -پرنسس لونا شما این جا اید؟

 

 

-تو که با کابوس کاری نداری؟

-نه من و دوستام اومدیم تا به شما کمک کنیم.

-هوا داره تاریک می شه بهتره برای امشب چوب جمع کنیم.

ان ها برای جمع کردن چوب راه افتادند و هر کدام به سمتی رفتند.

-دیگه بهتره برگردم.

-کجا با این عجله؟

-دارکنس!!!




این داستان ادامه دارد...




کامنتا : نظر برای ادامه...
آخرین ویرایش: پنجشنبه 17 دی 1394 05:08 ب.ظ

زود بیاین

سه شنبه 15 دی 1394 09:41 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام بچه ها یه وب جدید زدم پر از داستان های طنز،هیجانی و...
البته وحشتناک هم می ذارم-_^
تازه عکس و کد هم هست سر نزنی یه وب عالی رو از دست می دی.

برای ورود به وب این جا کلیک کن.



کامنتا : سر زدی؟چه طور بود؟
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 دی 1394 09:46 ب.ظ

داستان کابوس2

سه شنبه 15 دی 1394 07:10 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴

 کابوس کمی فکر کرد:((اخرین باری که دیدمش می خواست به قلعه پرنسس سلستیا بره پس باید برم اون جا.))

او به سمت قصر راه  افتاد هرکسی او را در راه می دید جیغ می زد و فرار می کرد کابوس هم با خوش حالی سرش را بالا می گرفت و به راحش ادامه می داد ان هزار سالی را که با کابوس ماه گذرانده بود وجودش را به کلی سیاه کرده بود.

او به قصر رسید سرباز ها جلویش را گرفتند.

-برید کنار ابله ها.

و با جادویی ان ها را نابود کرد بعد لبخندی زد و در قلعه را باز کرد.لونا درست روبه رویش بود.کابوس با حرکتی سریع لونا را زمین زد.

-بگو اون کجاست؟کابوس ماه کجاست؟باهاش چی کار کردین؟

لونا کابوس را شناخت اشک در چشمانش حلقه زد که ناگهان سلستیا کابوس را زمین زد.

-از اول هم نباید به ماه تبعیدش می کردم.

-من چی کار کردم؟!

 

-منظورت چیه؟!

-وقتی اون رو توی ماه دیدم خیلی ازش خوشم اومد چهره وحشتناکی داشت اما از درون دختر خوبی بود اون هزار سالی رو که توی ماه بودم بهش تعلیم دادم که چطوری بد باشه و حالا نه تنها از بیرون بدجنسه بلکه از درون هم همین طوره .

-خوب چرا این کار رو کردی؟

-چون کابوس ماه بودم !

-بهتره بندازمش زندان.

بعد کابوس را در زندان انداخت.

وقتی کابوس به هوش امد گوشه زندان نشست.

-اگرکابوس ماه این جا بود حسابشون رو می رسید.

لونا ارام کنار میله های زندان ایستاد.

-گوش کن...

-از این جا برو.

-ولی من...

-گفتم از این جا برو.

لونا با ناراحتی ان جا را ترک کرد.کابوس بال خود را باز کردو میله های زندان را برید.

-از کارتون پشیمون می شید.

2روز بعد...

تمام شهر اشوب شده بود پونی ها در حال ترک اکواستریا بودند تا شاید دنیای دیگری برای زندگی پیدا کنند.

-عناصر تعادل رو بیار لونا.

-اما اون کاملا از بدی ساخته شده و با عناصر دوستی نابود می شه!

-این برای همه بهتره.

-من نمی ذارم!

-بس کن لونا.

-اون دوست منه من نجاتش می دم!

 

-لونا...

اما لونا دیگر رفته بود.در همین لحظات کابوس در میدان شهر خانه ها را ویران کرده و پونی ها را می کشت که لونا از راه رسید.

-بس کن کابوس!

-تو اسم من رو از کجا می دونی مگر این که تو...

این داستان ادامه دارد...




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 15 دی 1394 07:53 ب.ظ

کریستال یخی

جمعه 4 دی 1394 08:08 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
عکس سه بعدی ساختم-_^
دارم ذوق مرگ می شم.



کامنتا : چطوره؟
آخرین ویرایش: جمعه 4 دی 1394 08:11 ب.ظ

) :

پنجشنبه 3 دی 1394 06:28 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
رفتی؟...















اشکال نداره^_^



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 3 دی 1394 06:31 ب.ظ

مدرک

چهارشنبه 2 دی 1394 07:04 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
این جا جایی هست که سلستیا زمین خورد و بلند شد و هنوز از عناصر دوستی استفاده نکرده!
این جا هم که تازه داره عناصر رو بیرون میاره!
می گی قبلا استفاده کرده؟
قبلا هم وقتی می خواست استفاده کنه قبل از استفاده کردنش باز هم مو هاش همین شکل بود.
نگاه کن:
این جا هم که تازه داره عناصر رو در میاره!



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 دی 1394 11:02 ب.ظ

سلام

چهارشنبه 2 دی 1394 06:38 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴

سلام بچه ها این جا کی دزفولی هست؟



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 دی 1394 06:40 ب.ظ

کدوم پونی

جمعه 27 آذر 1394 12:49 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
اگر قرار بود یه پونی نگه داری کی رو نگه می داشتی؟
خودم که لونا♡


کامنتا : کدوم پونی؟
آخرین ویرایش: جمعه 27 آذر 1394 12:55 ق.ظ

نظربدید لطفا

جمعه 20 آذر 1394 01:20 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴

سلام بچه ها یه مسابقه گذاشتن که وب منم توشه و گفتن اگر تا اخر هفته وبت 90 نظر بگیره برندست لطفا تا می تونید نظر بدید^_^

این عکس هم برای تمام کسایی که نظر می دن^_^

این جا کلیک کن^_^




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 20 آذر 1394 01:24 ب.ظ

داستان کابوس1

پنجشنبه 19 آذر 1394 07:10 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
قبل از شروع داستان بگم که فعلا داستان از زبون کابوس هست.

سلام من کابوس هستم اشتباه نکنید من کابوس ماه نیستم بلکه خود کابوسم! می خوام زندگی نامه تلخم رو براتون بگم.
من از وقتی که به دنیا اومدم چهره وحشتناکی داشتم;اولا که از سر تا پا سیاهم موهام هم بنفش تیره هست.از همون بچگی دندون هام تیز بود چشم هام هم گربه ای!شاخم که مثل شمشیر می موند!بالم رو چی می گید اون قدر تیز بود که نمی شد بهش دست زد.حتی یک بار یک نفر رو با بالم کشتم!
یک سال که گذشت پدر و مادرم دیگه از دستم خسته شدن برای همین پدرم من رو پیش پرنسس سلستیا برد و ماجرا رو براش تعریف کرد.سلستیا کمی به من نگاه کرد من هم از فرصت استفاده کردم تا خودم رو برای پرنسس لوس کنم برای همین اروم خندیدم اما از شانس بد من خنده هام خنده 
شیطانی بود !
پرنسس اخمی کرد.
-این بچه باید نابود بشه!
من که خیلی ترسیده بودم زدم زیر گریه اما گریه هام که گریه نبودن از غرش هم بد تر بودن!
پرنسس هم سریع گفت:
((باید تبعیدش کنم به ماه این جوری نه اون تنها می شه نه لونا.))
من یه چیز هایی درباره این ماجرا شنیده بودم هفته پیش هم که عکس یه اسب افتاد توی ماه خودم دیدمش.
در همین افکار بودم که یک دفعه سرم گیج رفت وقتی به خودم اومدم توی ماه بودم یعنی من رو تبعید کرد؟!
وقتی سرم رو بالا بردم یک اسب بزرگ و وحشتناک بالای سرم ایستاده بود متوجه شدم کابوس ماهه به چشماش نگاه کردم می تونستم یه برق عجیبی توی چشماش ببینم یک احساس خوش حالی در حالی که با حس نفرت و انتقام ترکیب شده باشه هرچی فکر کردم نتونستم معنی اون برق توی چشماش رو بفهمم سکوتی سنگین همه جا حاکم بود تا این که کابوس ماه سکوت رو شکست.-اسمت چیه؟
من که خیلی هیجان زده بودم گفتم:من اسم ندارم.
-منظورت چیه که اسم نداری؟!
من اروم گفتم:همه از من بدشون میاد حتی پدر و مادرم برای همین برام اسم نذاشتن.
-من اسم تو رو می ذارم کابوس تو از حالا می تونی با من زندگی کنی خودم بهت خیلی چیز ها یاد می دم.
من که داشتم از خوش حالی منفجر می شدم پریدم توی بغل کابوس ماه اما خیلی عصبانی شد من هم سریع پریدم عقب .
-درس اول بغل کردن ممنوع باید جدی و خشن باشی.
من کمی ترسیدم اما به هر حال گفتم:بله قربان!
من هزار سال با کابوس ماه اون جا زندگی کردم و اون هر روز یه چیز جدید به من یاد داد در روز اخر 4ستاره درخشان به سمت ماه اومدن و با صدای وحشتناکی به ماه برخورد کردن لایه ای که ما رو زندانی کرده بود شکسته شد و ما ازاد شدیم وقتی به زمین رسیدیم ...
-تو می تونی بری من کار های زیادی دارم که انجام بدم.
حس انتقام توی چشماش موج می زد معلوم بود یک کینه قدیمی که سال ها ازارش می داد حالا داره بهش قدرت می ده می دونستم تنها چیزی که بهش فکر می کنه کشتن خواهرش و شکستن عناصر دوستیه دیگه فقط به فکر نگه داشتن شب نبود.
وقتی از توی این افکار بیرون اومدم کابوس ماه رفته بود.حالا من 3سال منتظر برگشت کابوس ماهم اما هنوز برنگشته تنها دوستی که من رو درک کرد به من تعلیم داد و من رو بزرگ کرد حالا من رو ترک کرده.
و این بود داستان زندگی من...





کابوس دفترش را بست.
-باید برم دنبالش!















این داستان ادامه دارد...




کامنتا : نظر برای ادامه...
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 آذر 1394 07:18 ب.ظ

سر بزنید

پنجشنبه 19 آذر 1394 06:50 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام من یه وب جدید زدم لطفا سر بزنید.

ممنون می شم.
لطفا اگر تونستید نویسنده بشید^_^



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 19 آذر 1394 06:56 ب.ظ

معنی اسم پرنسس ها

چهارشنبه 4 آذر 1394 06:12 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
تاحالا فکر کردید معنی اسم پرنسس ها چی می شه؟
من معنی اسمشون رو براتون اوردم.
سلستیا:آسمانی،بی نقص،الهی،کامل
لونا:ماه
کدنس:وزن،آهنگ،افت و خیز فراز و فرود،(موسیقی)کادانس
توایلایت:تاریک و روشن،گرگ و میش،سپیده،بامداد،شفق،غروب،شبانگاه



کامنتا : اگر معنی اسم بقیه رو هم می خوای نظر بده
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 آذر 1394 06:27 ب.ظ

پایان اکواستریا قسمت اخر

جمعه 29 آبان 1394 11:17 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
هیولایی که بیشتر به ببری غول پیکر شباهت داشت.
-اون رو از روی ازمایش هایی که روی پونی ها انجام دادن ساختن!
-چرا شبیه ببره؟!
-من از کجا بدونم؟!
-به هر حال باید باهاش بجنگیم.
لونا ضربه ای به ببر زد و ببر همان ضربه را خیلی سنگین تر به لونا زد.
-حرکت ها رو تقلید می کنه!
-باید با هم کار کنیم.من ضربه می زنم بعد تو پشت سر من ضربه بزن تا گیج بشه.
ان ها این کار را پشت سر هم انجام دادند ولی ان قدر سرگرم نابودی ببر شده بودند که ادم ها به کلی یادشان رفته بود.
در همین لحظه فرمانده ادم ها تفنگش را بالا اورد و با شلیک دو گلوله ان دو را زمین زد.
لونا خیلی ارام سرش را بلا اورد و با لبخندی شیطانی به سمت فرمانده گفت:از این به بعد هر شب در رنج و عذاب خواهی بود.




-و این بود پایان اکواستریا...



کامنتا : نظرات داستانی
آخرین ویرایش: جمعه 29 آبان 1394 11:44 ق.ظ

سلام من اومدم

چهارشنبه 27 آبان 1394 07:47 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام ببخشید دیر کردم.
من می خوام 2 یا چند تا داستان برای مسابقه بزارم یکی
هم پایان اکواستریاست که می خوام توی مسابقه شرکتش بدم.-_^



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 29 آبان 1394 01:41 ب.ظ

درباره پایان اکواستریا

چهارشنبه 27 آبان 1394 04:08 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
پایان اکواستریا رو خوب تموم کنم یا بد؟


کامنتا : چطوری؟
آخرین ویرایش: چهارشنبه 27 آبان 1394 04:10 ب.ظ

پایان اکو استریا5

پنجشنبه 21 آبان 1394 06:09 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
لونا و توایلایت با تمام وجود می جنگیدند و نا امید نمی شدند تا بالاخره انسان ها عقب نشینی کردند.
-موفق شدیم عقب نشینی کردن.
-باید استراحت کنیم ممکنه فردا برگردن.
-تو بخواب من نگهبانی می دم.
-پس خودتون چی؟!
-من پرنسس شبم و به بیدار موندن عادت دارم تو نگران من نباش.
توایلایت سرش را روی زمین گذاشت و خوابید اما چند ساعت بعد با صدای لونا از خواب بیدار شد.
-حمله کردن،...حمله کردن!
آن ها سریع اماده ی جنگ شدند.انسان ها به سمت ان ها می امدند اما ناگهان ایستادند
و کنار رفتند.
-دارن چی کار می کنن چه هدفی دارن؟!
-می خوان بهترین سربازشون رو بفرستن.
ناگهان موجودی عظیم از میان انسان ها بیرون امد.

این داستان ادامه دارد...



کامنتا : نظرات داستانی
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 آبان 1394 07:07 ب.ظ

پایان اکو استریا4

چهارشنبه 20 آبان 1394 11:49 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
در همین لحظه...
-ما هنوز می تونیم شهر رو ازشون پس بگیریم.
-پرنسس شما زنده اید!

-من به این زودی ها کشته نمی شم.دنبالم بیا.
-پرنسس کجا داریم می ریم؟
لونا بدون هیچ حرفی به راهش ادامه داد. توایلایت کمی نگران شد. بعد از ساعت ها راه رفتن لونا ایستاد.
-رسیدیم.
-اما این جا که سرزمین چریسالیس هست!
-می دونم.
-پرنسس چی کار می خواین بکنین؟!
-اتحاد.
-اتحاد با دشمن؟!
-این تنها راه شکست دادن انسان هاست.
-چطوری می خواین باهاشون متحد بشین؟!
-این رو بذار به عهده من.
لونا وارد قلعه چریسالیس شد و بعد از چند ساعت به همراه چریسالیس و ارتشش از قلعه خارج شد.
-مقصد بعدی کجاست؟
-قلعه سامبرا.
ان ها به قلعه کینگ سامبرا رفتند و بعد از راضی کردن او به همراه ارتشی که جمع کرده بودند به سمت ارتش انسان ها حرکت کردند.
جنگ اغاز شد اما تعداد ادم ها خیلی بیش تر شده بود و تجهیزاتشان قوی تر.
تمام سرباز های پونی نابود شدند ، چریسالیس در اغاز جنگ کشته شد و کینگ سامبرا بی هوش شده و به ازمایشگاه جدید انسان ها برده شده بود.
حالا فقط 2 نفر باقی مانده اند و همه چیز به ان ها بستگی دارد اما تعداد ادم ها خیلی بیش تر از توان ان هاست...

این داستان ادامه دارد...



کامنتا : نظرات داستانی
آخرین ویرایش: پنجشنبه 21 آبان 1394 12:53 ق.ظ

نشر کنید لطفا

پنجشنبه 14 آبان 1394 12:34 ق.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
سلام اگر می تونید لطفا توی وب من هم نویسنده بشید اخه خیلی به نویسنده احتیاج دارم.

برای دیدن وب این جا کلیک کن.



کامنتا : نویسنده می شی؟
آخرین ویرایش: پنجشنبه 14 آبان 1394 12:44 ق.ظ

لطفا رسیدگی کنید^_^

چهارشنبه 13 آبان 1394 05:21 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
نویسندگیم توی مسابقات استارولت خرابه


کامنتا : چی کار کنم؟
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 آبان 1394 05:27 ب.ظ

پایان اکو استریا3

چهارشنبه 13 آبان 1394 04:24 ب.ظ

نویسنده: ✴The princess of darkness✴
لونا کدنس را بلند کرد بعد اسلحه اش را به توایلایت داد.
-بزنشون.
-باشه!
ناگهان صدایی تمام فضا را پر کرد-انفجار تا60ثانیه دیگر.
-انفجار دیگه برای چی؟!
-اون ها نمی خوان بزارن ما از این جا بیرون بریم حتی اگر شده خودشون رو هم می کشن!
-اون ها دیوونه ان!
-تازه فهمیدی؟!
ناگهان شمارش معکوس اغاز شد.-10 9 8 7 6 5 4 3 2 1
تمام پایگاه به یکباره نابود شد.و امواج صوتی عظیمی را در تمام اکواستریا پخش کرد.
توایلایت در حالی که کدنس را با جادو گرفته بود از ان جا بیرون امد و به پایگاه در حال سوختن خیره شد.
خون زیادی از کدنس رفته بود و امیدی به زنده ماندنش نبود.
-پرنسس سلستیا مرد،پرنسس کدنس در حال مردنه و کاری هم نمی شه براش کرد،پرنسس لونا که توی انفجار مرد و تمام شهر تحت تصرف انسان هاست.من تنها پونی باقی مونده هستم که البته زیاد دووم نمی یارم اگر هم به جز من پونی وجود داره حتما توی شهر زندانی ادم هاست.حالا زندگی چه معنایی داره؟!


این داستان ادامه دارد...



کامنتا : نظرات داستانی
آخرین ویرایش: چهارشنبه 13 آبان 1394 05:49 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 7 ... 2 3 4 5 6 7