تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - مطالب Hera Dastincs

یه چیز

چهارشنبه 15 دی 1395 08:04 ق.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
عاقا... کسی هست که کل قصه هامو خونده باشه...؟؟
اگه هست خودشو معرفی کنه.




دیشب توی یه داستان دیکه شخصیت دومم رو کشتم. الان عزادارم... آخه یه آدم چقدر می تونه مثل من پسا باشه که هیئ فرت و فرت شخصیت بکشهههههههههههه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مرگ این یکی شخصتیم بخاطر طمع بقیه بخاطر قدرته... و عشق خودش اونو می کشه... التبه خود مقتول خبرداشته بود. و موقعی که دید برای کشتنش شک داشته بش میگه :(( منتظر چی هستی؟؟)) و  بعد از اون حرفش خودش شمشیر اونو وارد بدن خودش می کنه ;-;  موقعی که هم داشت میمرد.عشقش اونو می بوسه و میگه:(( دوستت دارم...)) و لحظه ای که مرد اسمشو بلد فریاد می زنه....
( کیبورد خیس شد از گریه هامممممممم)

تا الان مجموع کل قربانی هام شدن 24 نفر ^-^



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 دی 1395 08:10 ق.ظ

دوباره دلام

چهارشنبه 15 دی 1395 08:01 ق.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
شنیدیم که نصف عضو های اینجا اوتاکو شدن...
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
..
.
.
.
چته چرا ترسیدی؟ -_- خودمم اوتاکو هستم ^-^ و عاشق انیمه Owari no seraph  هستم @-@ فن گرل گورن و شینیا هم هستمممممممممممم *-*




پ.ن: این امتحانات پدر منو در اوردن ;-; و امروز تولد مامانمه @-@



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 15 دی 1395 08:04 ق.ظ

بازگشت دوست 2 قسمت 4 تیکه 2

شنبه 20 آذر 1395 09:59 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

-     سلام دختر خاله!!

-     چه عجب بعد بیست و پنج سال یادی از ما کردی!!

-     چه عجب این دفعه نیومدی با شمشیرت گلوم رو پاره کنی!!

-     چه خبر از آتلانیا؟؟

-     چه خبر از وطنم؟؟

-     عبوس شدی!!

-     پیر شدی!!

-     جذاب تر از قبل شدی!!

-     سلطنتی تر از قبل شدی!!

-     شنیدم که جدید ترین هدف انجمن شما اینه که بیایین دووم رو شکست بدین!!

-     شنیدم که دووم دوشب پیش به اینجا حمله کرده!!رشیلا کجاست؟؟

   با این سوال ملودی فلورا خود را کاملا باخت... 

   نمی دانست چه جوابی بدهد. با تته پته گفت:((امممم... رشیلا... رشیلا...توی...)) 

-     رشیلا توی جنگ چند شب کشته شد؟؟

    فلورا با تعجب به رومن نگاهی انداخت گویی می خواست از او بپرسد که چطوری این موضوع را فهمیده. اما صدایی از گلویش در نمی آمد. رومن ذهنش را خواند و پاسخ سوال ناگفته فلورا را داد:((از شمشیری که پارچه ای سرمه بر روی دسته اش بسته شد فهمیدم.می دونستم که در کواستریا موقعی که ژنرال یا سردار مهمی در جنگی کشته شود. بدنش را می سوزانند و شمشیرش را در زمین به مدت هفتاد روز فرو می کنند. اگه سرباز مظلومانه بمیرد پارچه ای قرمز به شمشیرش می بندند.اگه عادی کشته شود.یک پارچه سیاه.و اگر توسط سردار مهمی در سپاه مقابل کشته شود یک پارچه سرمه ای.)) بعد از این حرفش نفس عمیقی کشید ادامه داد:((دووم رشیلا رو کشت؟؟))

     فلورا و شرینا و سزار با هم سری به نشانه مثبت تکان دادند. رومن نگاه سردی به اطرافش انداخت.به شرینا خیره شد. زیر چشم هایش پف کرده و سیاه شده بودند.معلوم بود چند شب نخوابیده بود. سزار شلخته تر از قبل به نظر می رسید.

  رومن بی تفاوت دخترش را از زمین بلند کرد و از تالار بیرون رفت. 

***

-     بی احساس ترین مرد دنیا رومن هستش!! چطور موقعی که خبر مرگ رشیلا رو شنید هیچ کاری نکرد. فقط لونا رو بغل کرد و رفت بیرون. هنوز هم برنگشته!! یعنی اینقدر مردم می گفتن که رومن حاضره برای رشیلا جون بده و عاشقشه دروغ بود؟؟

-     اینقدر زود قضاوت نکن فلورا... رومن هیچ وقت احساسات خودش رو بروز نداده. و شک دارم اینکار رو بکنه...

   یکهو در اتاق باز شد. ملودی از جا پرید و به چهارچوب در خیره شد.بعداز اینکه فهمید شرینا بود نفسی از سر آسودگی کشید...زیر چشم های شرینا بیشتر از قبل سیاه شده بود.قبل از اینکه ملودی بتواند حرفی بزند شرینا آرام گفت:((دوباره کابوس دیدم...)) ملوی نگاه دیگری به شرینا انداخت و دلداری اش داد:((عیبی نداره شری... برو پیش سزار و بهش در آماده کردن وسایل بقیه کمک کن!! قراره بریم آتلانیا!!))

   شرینا و فلورا با هم همزمان فریاد کشیدند:(( آتــلانـیـا؟؟)) 

-     خوبه نگفتم بریم توی زندان تیراک!! بابا همین آتلانیا هست!!آتلانیا که وطن تو هستش شرینا!! تو چرا قاطی کردی؟؟

شرینا تمام غم هایش را فراموش کرد. قیافه حق به جانبی گرفت و شروع به راه رفتن در اتاق کرد. همزمان با راه رفتنش هم گفت:((آتلانیا؟؟ نه خودت عقلت رو به کار بنداز... آتلانیا؟! ارتش دووم خودشون دارن میرن آتلانیا!! اونوقت تو هم می خوای همین کار رو بکنی؟؟ خل شدی؟؟ این کار تو مثل کار کسیه که خودش داوطلبانه برخ توی قفس گرگ گرسنه زخمی!!دووم تا ما رو ببینه شخصا با خنجرش میاد ما رو نصف می کنه!! من یکی نیستم!!))  ملودی زیرلب طوری که فقط فلورا که جفتش بود بفهمد چه می گوید گفت:((حالا بهت یه درس خوب یاد میدم!!)) از جایش بلند شد بدون اینکه شرینا بویی ببرد پشت سرش رفت. دستش را پیش برد توانست نرمی گوشش را حس بعد در کمال بی رحمی گوش شرینا را گرفت پیچاند. صدای جیغ شرینا در سرتاسر قصر پیچید.

-     آیییی!! این... آخ... چه غلطی... واییییی... بود که کردی؟؟؟

-     باید ادب بشی دیگه!!

-     ادب بشی و زهر مار!!

   ناگهان ملودی گوش شرینا را بیشتر پیچاند بعد فریاد زد:((تو روح هرکسی که تربیتت کرد!!)) شرینا نیشخند زورکی ای زد و گفت:((حتی اگه رشیلا باشه؟؟)) ملودی دست و پایش را گم کرد و تند تند گفت:((اممم.... چرا از اول نگفتی که... یعنی... رشیلا یک استثناء هست و استثناء قائده رو نفعی نمیشه درسته؟؟)) شرینا کم مانده بو از خنده روده بر شود سرش را محکم تکان داد و گفت:((یادم باشه این موضوع رو به اطلاع رومن برسونم!!)) 

   فرمانده از سر لج گوش شرینا بدتر گرفت. شرینا کمی دست و پا زد بعد اعتراض کرد:(( خداییش کی تو یکی رو بزرگ کرده؟؟نـه!! تقصیر اون نیست!! باس دلم واسش بسوزه که دخترش تو شدی!!)) یکهو ملودی او را رها کرد. شرینا روی زمین افتاد به بالای سرش نگاه کرد. ملودی سکوت کرده بود. داشت او را به طرز خطرناکی نگاه می کرد.

-     شرینا اگه می دونستی کی دخترخاله ی من رو بزرگ کرده این حرف رو هیچ وقت به زبان نمی آوردی!!

-     وایسا ببینم!!مگه تو دختر سلستیا نیستی؟؟

-     آره... هستم...

-     و تنها خواهر سلستیا لونا نیست؟؟

-     تنها کس او لونا هست...

-     و یعنی دختر لونا میشه دخترخاله تو؟؟

-     صد در صد!!

-     خب روشنم کن!! دخترخاله ی تو الان کجاست؟؟ و کیه؟؟

-     تو نمی دونی کیه؟؟

-     نه توی سرم از ذغال سنگ پر شده!!

   فلورا دست به سینه ایستاد.کمی سکوت کرد.بعد با سرش به ملودی اشاره کرد. شرینا به جفتش که ملودی با شکوه تر از قبل ایستاده بود خیره شد.از چهره اش معلوم بود که اگر یک شوک دیگر به او وارد شود سکته را می زند. 

-     تو؟؟ تـــو؟؟

   ملودی پوزخندی زد.یاقوت گردنبندش بیشتر از همیشه می درخشید.نور سرخ یاقوتش باعث شد رنگ پوست گردنش به سرخی بگراید.فلورا و شرینا به چشم های ملودی خیره شدند. آن موقع دو چشم هایش سبزآبی بودند.ولی می توانستند رگه های شعله های سرخی در چشم هایش ببیند.فورا با سلقمه ای به شرینا فهماند موقعی که اشاره کرد باید با هم از آن اتاق فرار بکنند.

-     آره... مگه چمه؟؟

-     امممم... هیچی!! هیچیت نیست!! فقط پرنسس ملودی...

-     سیارانا ملودی...!!

-     باشه سیا...سیرانا..یعنی سیارانا ملودی!! میشه یکم به ظاهر خودتون در آیینه دقت کنین!!

-     من کاملا عادی هستم نه؟؟

   فلورا زیرلب گفت:((آره ارواح مادرت!! خیلی عادی هستی!!)) 

-     معلومه که عادی هستی دخترخاله!!فقط با دیدن چهره الانت یاد بیست و پنج سال قبل میفتم!!همین!!

   ملودی به سمت آیینه رفت. کمی به خودش نگاه کرد. فقط کمی قدرت سایرنی اش تحریک شده بود.فقط همین!!یعنی اینقدر سایرن بودن باعث میشه بین بقیه متفاوت باشه؟؟ کم مانده بود بغضی کهنه گلویش را پر کند ولی بغضش را قورت داد.نفس عمیقی کشید. به پشت سرش نگاه کرد ببیند باز هم شرینا و فلورا سر عقیده شان هستند؟؟ 

  ولی در اتاق هیچکس نبود...!!تنها اثری که می شد از آن دو یافت دری بود که با تقلا باز شده بود که حتی چنان برای بیرون رفتن از اتاق عجله داشتند که یادشان رفت در را ببندند!!

 

ادامه دارد؟؟

 




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بازگشت دوست قسمت 4 تیکه 1

شنبه 20 آذر 1395 09:58 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

-     بلاخره رسیدیم!!خیلی دلم برای رشیلا و بقیه تنگ شده!! نظر تو چیه رومن؟؟

-     منم...

-     راستی!! به دروازه نگاه کن!! یک عالمه آدم اونجا جمع شدن...!! آهـا!! اونا ارتش خودمون بودن که ازشون جدا شدیم. شرینا خیلی خوب تونست بقیه رو راهنمایی بکنه!!

-     اوهوم...شرینا دختر زرنگی هست.دیگه دختری مثل اون پیدا نمیشه...بیشتر بچه های الآن لای پرقو بزرگ شدن.ولی شرینا با برادرش توی بدنامترین منطقه رزوای زندگی کردن رو یاد گرفتن.از همون بچگی یاد گرفت که برای بدست آوردن کوچکترین چیزی باید جنگید.

   ملودی سکوت کرد.متوجه نوری شد. چشمانش را تنگ کرد تا بهتره بتواند منشا نور را پیدا کند. از دور توانست تیغه شمشیری را ببیند که دور دسته اش یه نوار سرمه ای بسته شده بود. شمشیر روی زمین فرو رفته بود. ملودی با وحشت و تعجب سرش را به چپ و راست تکان داد. دوباره به شمشیر زل زد. نه اشتباه نمی کرد. واقعا اتفاقی افتاده بود.ملودی در حالی که دست رومن را گرفته بود و کشان کشان داشت او را به دنبال خودش می کشید به سمت دروازه قصر آزرو می دوید.

-     چه بلایی سرت اومده ملودی؟؟

-     دووم زودتر از ما به اینجا رسید...

   رومن با شنیدن اسم دووم خودش را از دست ملودی خلاص کرد و سریعتر از او به سمت قصر دوید.دروازه باز بود.رومن به سمت دروازه رفت.بجای اینکه مثل همیشه چشمش به پرچم های کشورش کوستریا بیفتد فقط پرچم های سیاه دید که بر دیوار های بلند آزرو آویخته شده بودند.رومن وارد قصر شد. مستقیم به سمت تالار اصلی رفت. جمعیت زیادی آنجا نبود. فقط شرینا و سزار و فلورا دئورا بودند. سزار لونا را که هنوز خواب بود در آغوش گرفته بود.

  تا چشم فلورا به رومن افتاد به نشانه احترام بلند شد.شرینا و برادرش تا این حرکت ملکه کواستریا را دیدند رویشان را به سمت در تالار گرفتند. تا چشم خواهر و برادر به رومن افتاد دوتایشان همزمان گفتند:(( رومــن!!)) شرینا و سزار به سمت رومن رفتند. شرینا تا به او رسید پرسید:((بلایی سرت که نیومد؟؟ زخمی نشدی؟؟فرمانده کجاست؟؟)) سزار هم نفس نفس زنان گفت:(( رومن خوبی؟؟ دلم برات تنگ شده!! ما دیروز صبح رسیدیم!! راستی...)) سزار مکثی کرد و بعد لونا را که هنوز در آغوشش بود مثل هدیه ای با ارزش به سمت رومن گرفت.

   لونا کم کم داشت چشمانش را باز می کرد. خمیازه ای کشید و با دستانش کمی چشمانش را مالش داشت. با تعجب به اطرافش نگاه کرد.شرینا و سزار را در اطرافش دید ولی روبرویش مردی با موهای شلخته و خاکستری بود.چشم هایی به رنگ سبز مات داشت.چین و چروکی کم رنگی رو پیشانی اش دیده می شد. اما هنوز جوان به نظر می رسید تا پیر یا میانسال... زخمی کهنه روی پیشانی اش دیده می شد. به سختی می شد آن را دید.ولی اگر کسی دقت می کرد می توانست رد زخم را به شکل زخمی کج وکوله به رنگ سفید پیدا بکند.

    لونا خوشحال از اینکه توانست دوباره پدرش را ببیند سعی کرد هر طور شد خودش را از دست سزار بیرون بکشد. رومن متوجه حرکات لونا شد. یکی از ابروانش را بالا انداخت با لبخندی کمرنگ لونا را از دستان سزار گرفت و خودش تک دخترش را در آغوش گرفت. لونا دستان کوچکش را دور گردن رومن حلقه کرد. سعی کرد هر طوری شده خودش را بالا بکشد و روی شانه پدرش بنشیند. بعد از ثانیه و تلاش های طاقت فرسا توانست روی شانه چپ پدرش بنشیند. رومن کمی موهای لونا را نوازش کرد. و بدون اینکه جوابی به سزار و شرینا بدهد.لونا را روی زمین گذاشت.لونا از پایین به پدرش زل زد.از نظر قد تازه توانسته بود به زانو هایش برسد.

   رومن با قدم هایی بلند و تند به سمت بانو فلورا دئورا رفت تا به او رسید سریع به نشانه احترام زانو زد. بعد از چند ثانیه سریع بلند شد و گفت:(( درود من بر شما بانوی کواستریا باد.)) فلورا هم جوابش را سریع داد:(( و درود من بر شما ژنرال باتجربه کواستریا باد!!))  رومن بدون مقدمه چینی پرسید:(( من یک سوال از شما دارم.موقعی که داشتم با همراهم به اینجا می اومدم اون گفت که خبر های جالبی اینجا ندارین... درسته؟؟)) فلورا متعجب با چشمانی گرد پاسخ داد:((درسته... متاسفانه دو شب قبل...)) رومن حرفش را قطع کرد و گفت:((دووم به اینجا حمله کرد آره؟؟)) شرینا و سزار متوجه شدند که رومن دستهای خودش را مشت کرده بود. 

-     آره... دووم دوشب قبل اینجا بود. همراه تو کی بود که اینقدر سریع تونست تشخیص بده که چه اتفاقی اینجا افتاده.

-     فکر کنم شما قبلا داستان هایی درباره موجودی که از جادوی سیاه درست شده شنیدین؟؟

-     همون نیمه الیکورنی که ملکه لونا درستش کرد؟؟

-     آره... و بعدا همه باور کردن که اون دختر لونا هست.

-     و بگی نگی دختر خاله من.

-     خب خودت بهتر می دونی که گفته میشه حدود بیست و پنج سال قبل توی جنگ آتلانیا و کواستریا که حتی خود شما هم در اونجا شرکت داشتین اون نیمه سایرن-الیکورن توسط ملکه فلوری هارت یا به قول خیلی های دیگه اسکایلا کشته شد.

-     آره... ولی...

-     ولی هنوز می گن که زنده هستش و داره در دو کشور پرسه می زنه!!

-     خب همه ی این حرف های تو درسته می خوای چی رو به من بفهمونی؟؟

   تا رومن خواست جواب بدهد صدای رسا و بلندی همه را برجای میخکوب کرد.

-     می خواد به تو بفهمونه که من هنوز نمردم!!

      فلورا  از جایش بلند شد. به آستانه در تالار خیره شد.زنی قد بلند با موهایی صورتی و سبزآبی که به شانه اش می رسیدند. ایستاده بود.یکی از چشم هایش سبز آبی بود و دیگری سرخ. لباسی نظامی فرمانده های کواستریا را پوشیده بود.شمشیری نقره ای  به کمربندش آویزان بود.

    زبان فلورا بند آمده بود... کم مانده بود دست و پایش را گم کند.نفسی عمیق کشید تا بهتر بتواند

 فکر کند. چی؟؟ این امکان نداره!! ملودی؟؟ دختر ملکه لونا؟؟ دخترخاله خودم؟؟ آخرین سایرن؟؟پ

فرمانده انجمن نابود شده الماس سیاه؟؟ فرمانده دوم ابر انجمن اژدها؟؟همون کسی که بیست و 

پنج سال قبل توسط فلوری هارت کشته شد؟؟ استارولت؟؟ پرنسس میامورا ملااستارولت؟؟همون 

دختری که از جادوی سیاه قدرتمند ملکه لونا درست شد؟؟ همون نیمه الیکورنی که نصف وجودش از یک 

الیکورن جادوی سیاه بود و نصف دیگرش از روح یک سایرن جنگجو؟؟ چطور بعد از اون لحظه ای که 

اشعه به او برخورد کرد هنوز زنده ماند؟؟


    چشمانش را کمی بست و بعد از موقعی که جرئت کافی پیدا کرد رو به ملودی کرد و گفت:((سلام 

استارولت!!))





کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 09:59 ب.ظ

دلام ._.

شنبه 20 آذر 1395 09:18 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
دلام ._.
شناختین؟؟
معلومه که نه -_-
خا فک کنم یه سالی میشه نیومدم.
اخه لامصبا من رفتم شما هم رفتین؟؟ -_- 
بزا یه بلایی سرتون میارم اون سرش ناپیدا -_-



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 09:21 ب.ظ

یه موضوع مهم

سه شنبه 16 آذر 1395 08:51 ق.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
دلــام ^^ 

روح وبلاگ برگشته -_- 

الان توی مدرسه هستنم *-*

سارا !! جون مهشید میشه کمکم بکنی؟؟ 

اگ اره بم بگو(توی تلگرام نیستم)

***********************************

( دیه جدی جدی بر میگردم ^^)



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 آذر 1395 08:53 ق.ظ

بـرگشتم...

دوشنبه 22 شهریور 1395 03:44 ق.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
خـانوم هـا و آقـایان


کامنتا : خـداییـش منو یـادت میاد؟!
آخرین ویرایش: دوشنبه 22 شهریور 1395 03:48 ق.ظ

...؟؟

چهارشنبه 2 تیر 1395 06:07 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
فکر کنم دیر اومدم... 
برین دو تا نظر آخری پست خداحافظ لونا اسپارکل رو بخونین اینم لینک نظرات...
همچی براتون روشن میشه...
http://pony-sp.mihanblog.com/post/comment/3834
فک کنم دیگه شما اعتمادتون رو از من از دست دادین...



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 2 تیر 1395 06:31 ب.ظ

خسته شدم

دوشنبه 24 خرداد 1395 08:27 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
خسته شدم از اینکه ملت هی دم به دقیقه به من گیر می دن...

من بخاطر شرایط افتضاح خانواده ام نمی تونم بیام تو نت...

چند روز سعی کردم خودکشی کنم که جلوم رو گرفتن...

بردنم پیش روان شناس اونم گف نباید تا دو سال...

هیچ داستان غمگینی قصه غمگین و کلا از اینجور چیزا ننویسم...

کلا از داستان نویسی منع شدم!! پس به چه درد می خورم؟؟؟

می خوام از اینجا برم ^_^ هرچند هیچکی ناراحت نمیشه!!

وب خودم واسه لونا اسپارکل هست و هرکاری دلش می خواد بره باهاش بکنه!!

واسم مهم نیست... واسه کسی هم مهم نیستم و از این موضوع خسته شدم :)

شاید بار بعدی که خودکشی کردم از اینجا رفتم ^.^ من از همون بچگی تنها بودم و برای کسی مهم نبودم!!

فکر می کردم تو نت شرایط فرق می کنه ولی هیچ!! فقط سارا و بچه های وب سابق خودم هوام رو داشتن. وب من رفت رو هوا!!

همه بجز سارا رفتن... فقط اون موند منم دلم رو بهش خوش کردم که لامصب چقدر بامرام بود!!حسودیم می شد به بچه های دیگه ای که مث من...

قربانی هک بودن ولی چند نفر بودن که بشینن باهاشون دردودل بکنن. ولی من هیچکی!! اصن گهگاهی با خودم می گم که چرا اینجا اومدم؟؟

مطمئنم که موقعی که میرم فقط این نظرات تبلیغاتی هستن که می گن وبلاگ قشنگی داری حتما به وب منم سر بزن هست یا اینکه برای پیشرفت

وبلاگ دوتامون بیا تبادل لینک بکنیم هست!! خب بدرود!! تا موقعی که خودم پشیمون بشم برگردم!!



شاید هم هنوز میانتون باشم^.^ فقط به یه شکل و اسم دیگه!! 




کامنتا : هرچی عشقته بگو شاید بخونمشون...
آخرین ویرایش: دوشنبه 24 خرداد 1395 09:01 ب.ظ

بازگشت دوست2 قسمت سوم

یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 06:52 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

سلام بچه ها! بعد از سالهـــا قسمت بعدی بازگشت دوست رو گذاشتم!! ^^ 

راستی از شر رشیلا هم خلاص شدم... چی؟؟؟ نباید الان می گفتم؟؟؟ سوتی دادم؟؟

***********************

هم فرمانده و هم رومن نفهمیدند که چطوری چندین ساعت در کانال های آب حرکت کردند... بلاخره ملودی یک دریچه پیدا کرد و توانست به راحتی آن را باز کند. به محض باز شدن دریچه نوری کورکننده به داخل تونل تابیده شد.رومن چشم هایش را تنگ کرد که نور خورشید زیاد چشمش را نزند.اما ملودی بدون اینکه عکس العملی نشان بدهد خودش را بالا کشید و از کانال آب بیرون رفت.ملودی از فاصله ای نه چندان توانست کاروانی را تشخیص بدهد که داشتند به سمت او می آمدند.

- رومن!! یالا بیرون بیا دیگه!!

-باز چه مرگت...

رومن بقیه حرفش را خورد و آرزو کرد که ملودی حرف های او را نشنیده باشد...اما ایندفعه شانس با او یار نبود. موقعی که توانسته بود از تونل بیرون بیاید ملودی در کمال بدجنسی او را داخل تونل هل داد. رومن نتوانست تعادل خود را حفظ کند و داخل آب های سرد کانال افتاد. سرمای بیش از حد آب تا مغر استخوان رومن نفوذ کرد. ملودی نیش خندی زد و گفت:((یکذره ادب یاد بگیر خرس گنده!!)) رومن از شدت عصبانیت نتوانست چیزی بگوید فق از جایش بلند. دوباره از تونل بالا آمد. به کاراونی که ملودی به آن اشاره می کرد نگاه کرد.معلوم بود که افراد آن کاراون شامل بار هایی همچون طلا و جواهر و چیزهای قیمتی هستن.چون نگهبانان زیادی اطرافش بودند.  رومن با اشاره ملودی مجبور شد همراه او به سمت کاروان راه بیفتد. بعد از نیم ساعت لخ لخ کنان به کاروان رسیدند. ملودی قبل از استراحت مستقیم به سمت چادری رفت که از جنس ابریشم بود.رومن هم پشت سرش می آمد.ملودی بدون اندکی ملاحظه پرده چادر را کنار زد.در آنجا مردی درشت هیکل و سیاه پوست از نژاد زمینی بود. در همه انگشتانش حداقل یک انگشتر درشت بود.مرد ردایی بنفش رنگ بوشیده بود.ملودی بدون هیچ مقدمه چینی ای و با پررویی پرسید:((تو گیندار و رئیس این کاروان هستی؟؟)) آن مرد از رفتار ملودی متعجب شد ولی خودش را نباخت و حاضرجوابانه گفت:((و تو بانو سیارنا ملودی هستی؟؟))  ملودی از شنیدن جواب گیندار لبخند کمرنگی بر روی صورتش نقش بست و گفت:((آره.فکر کنم من پیش تو یک امانتی دارم درسته؟؟))گیندار اخمی کرد.از جایش بلند شد و غر زد:(( آره!! این «امانتی» تو هم خیلی دردسر داشت!!حدود ده بار لشکر دووم اینجا رو چک کردن تا بتونن پیداش بکنن!! مجبور شدیم هربار اون رو به یک دختر بچه بدیم چون اون امانتی لعنتی تو دست هرکسی بجز اون میفتاد دستش را می سوزوند حتی دست من چند تا تاول خوشگل زد.عجیبه فقط اون دختر باهاش راحت بود...)) گیندار از چادر بیرون رفت و ملودی و رومن هم پشت سرش راه افتادند.گیندار به سمت یک چادر سیاه رفت که دو نگهبان محافظش بودند.در آنجا دخترکی نشسته بود که به محض دیدن گیندار از جایش بلند.ملودی دخترک را برانداز کرد.دخترک از نژاد بالدار بود.موهایی سبز آبی و کم پشت کوتاهی داشت.چشم های درشتش به رنگ آبی آسمانی بود.ردایی آبی پوشیده بود.تاجی نقره ای بر سرش بود که در وسطش یاقوتی به رنگ سرخی خون بود.گیندار با اخم و تخم گفت:((ماموریت تو تمام شد. می تونی بالاخره از شر امانتی مهم این کاروان خلاص بشی!!))دخترک زیرلب گفت:((مگه چی شده؟؟)) گیندار با طعنه گفت:((صاحبش اومده دنبالش!!)) دختر با شنیدن این حرف ملودی را برانداز کرد.به یاد آموزه های قبلیش افتاد. پس صاحب آن یاقوت این زن هست.تاج را از سرش برداشت و برای آخرین بار به آن نگاه کرد. بعد با ترس لرز دستش را به سمت آن یاقوت درشت برد.انگشتان دراز و لاغرش را روی یاقوت گذاشت که کم کم داشت داغ می شد و درخشش خاصی می داد که تابحال ندیده بود که این اتفاق افتاده باشد.کمی با تاج کلنجار رفت و بعد در آخرتوانست که یاقوت را از تاج جدا کند.یاقوت را در دستش گرفت و آن را با احترامی آمیخته به ترس به سمت ملودی گرفت.یاوقت به محض اینکه به ملودی نزدیکتر شد درخشش و گرمایش بیشتر شد. گویی می خواست به صاحبش خوش آمد بگوید.ملودی دست پیش برد تا چیزی را که چندین ماه ازش دور بود را بگیرد.ملودی یاقوت را با ظرافات از دست دخترک گرفت. و یاقوتش را کمی سبک سنگین کرد.بعد گردنبندی که دور گردنش بود را باز کرد.رومن در کمال تعجب متوجه شد که هیچ یاقوتی به گردنبند آویخته نبود.ملودی با خونسردی دوباره یاقوت و گردنبند را یکی کرد و بعد دوباره گردنبندش را زد...

-      خب دیگه فکر نکنم اینجا کاری داشته باشیم!! درسته رومن؟؟

رومن گفت:((آره.)) ملودی با لبخندی رضایت آمیز به گیندار نگاهی انداخت و گفت:((گیندار من دو تا کریستال تلپورت می خوام!!)) گیندار غرغری کرد و جواب داد:((از موقعی که این جنگ شروع شد معادن کریستال هارمونی نابود شدن. من فقط ده تا کریستال دارم!! این دو کریستال رو من به ازای پنج کیسه طلای بیست و سه عیار می دم!!)) رومن با عصبانیت فریاد زد:((چـــی؟؟؟ پنج کیسه طلا؟؟))گیندار نیشخندی زد و گفت:((جلوی خودت رو بگیر آقای محترم!! من فقط یک بازرگان بدبخت هستم!! شما که یک جنگجو هستین فکر کنم پنج کیسه طلا برای شما خیلی کم باشه!!)) ملودی نفس عمیقی کشید و از توی خورجینش پنج کیسه طلا در آورد و آنان را جلوی پای گیندار انداخت.گیندار نگاهی حریصانه به کیسه های طلا انداخت و با عجله آنها را از زمین برداشت و در دستانش گرفت. بعد گفت:((الان با دو کریستال تلپورت بر می گردم!!)) گیندار از چادر خارج شد و فرمانده و رومن و دخترک با هم تنها ماندند.ملودی هوار کشید:(( رومن به جان مادرم قسم اگه یکبار دیگه توی کارهای من دخالت بکنی گردنت رو همینجا با دستهای خودم می شکنم!!)) رومن هم جوابش را داد:((باشه ولی این دست  دلبازی های تو هم کاری می کنه مجبور بشم برای پرداخت چیز دیگه ای لباس های خودم رو هم بفروشم!!)) ملودی با لجبازی گفت:((هه هه بامزه!!)) بعد از این حرف رویش را از رومن برگرداند و رو به دخترک گفت:((سلام!!من ملودی هستم اسم تو چیه؟؟)) رومن پیش دستی کرد و گفت:((اینقدر یهویی با بچه بحث رو شروع کردی که بیچاره سکته کرد!!)) ملودی به حرف رومن گوش نداد و خطاب به دختر گفت:((کاری با اون نداشته باش اون همیشه چرت و پرت می گه!!)) دخترک سرش را معصومانه تکان داد و زیرلب گفت:((من رو تیا صدا می کنن...)) ملودی بدون اینکه نشانی از تعجب نشان دهد گفت:(( تیا ها؟؟ هووومم... خیلی جالبه که این گردنبند با تو کاری نداره... خب ماجرا تو چیه؟؟)) دخترک زیرلب گفت:((من با پدر و مادرم و خواهر بزرگترم عضو این کاروان هستم.ما همیشه اینجا بودیم.فکر کنم ما اهل جزیره سرخ باشیم.))

-      جزیره سرخ؟؟ جزیره سرخ دیگه کجاست؟؟

رومن سریع جواب داد:(( جزیره ســرخ. یک جزیره از مجموعه جزایر «خورشید» هست.)) ملودی دوباره پرسید:((مجموعه جزایر خورشید کدوم گوری هستش؟؟))

رومن پاسخش را پس از چند دقیقه تامل داد:((دریاهای جنوب شرقی آتلانیا... این دریاهای یک جورهایی مرز شمالی کواستریا و آتلانیا میشه... فقط با کوهستانهای پیران می تونی به سمت آتلانیا از راه خشکی بری.))ملودی سری تکان داد. چند دقیقه با سکوت سنگینی گذشت بعد گیندار با دو کریستال شفاف و کوچکی برگشت که می شد هفت رنگ رنگین کمان را در آن دید.ملودی کریستال ها رو قاپ زد. و به آنها خیره شد. یکی از آنها را به رومن داد. تا خواستند از آنها استفاده کنند.گیندار سریع جلویشان رو گرفت و نفس نفس زنان پرسید:(( وایسا!! یه سوال!! من یک دوست خوب حدود بیست و پنج سال قبل داشتم!!

اون موقع همبازی من بود... اسمش چـی بود... هوممم آها!! اسمش رشیلا بود درسته؟؟قبلا به من می گفت گیندار گودزیلا!!موقعی که با تو رفت تازه دوازده سالش شده بود.چه خبر از اون؟؟می گن که هنوز با تو هستش و یک دختر سه ساله داره... آره؟؟)) ملودی نفی عمیقی کشید دستی به موهایش کشید و سری به نشانه مثبت تکان داد.

-      اوهوم... پس خیلی بزرگ شده...

-      انتظار داری بچه بمونه؟؟

گیندار از دست این جواب ملودی عصبانی شد ولی در عوضش دوباره گفت:((هووممم درودم رو بهش بفرست. اسم دخترش چیه؟؟))

ملودی گوی را آماده کرد. قبل از اینکه فعالش بکند زیرلب گفت:(( لـونـا... اسم دخترش لونا هست!!))بعد همزمان با رومن گوی را به زمین کوبید.دودی سفید داخل چادر را پر کرد ولی بعد دود برطرف شد.اما دیگر خبری از رومن و ملودی نبود...

***

-      ژنرال... ژنرال!! بلند بشین!!

چشم هایش را به سختی باز می کند نور چشمانش را می زند. سر جایش نیم می شود. دردی شدید در شکمش احساس می کند. یادش رفت که چند روز پیش تیری به شکمش خورده بود... زیرلب با صدای ضعیفی می گوید:((چـی شده؟؟ چه خبره؟؟))

مرد با صدای لرزان می گوید:(( دووم... اون به ما رسید!!))

ژنرال فریادی می زند و می گوید:((چــی؟؟ دووم به اینجا رسید؟؟بدو بهترین سرباز ها رو آماده کن!! کماندار ها رو به سمت برج مرکزی آزرو ببر!!شمشیردار های نقره ای رو کنار دروازه بزار!! شمشیرزن های مس رو بیرون قصر بزار. شمشیرزن های طلا رو هم برای محافظت از بانو می آمورا فلورا دئورا بفرست فهمیدی چی گفتم؟؟))

 مرد سری تکان داد و به سرعت از اتاق خارج شد. حالا خودش و تنهایی. آهـی کشید.

کمد مخصوصش را که از جنس عاج بود را باز کرد. زره سیاهش آماده بود. آخرین باری که آن را پوشیده بود حدود سه ماه قبل بود.حالا دوباره آماده برای پذیرایی از او بود...

لباس را از کمد در آورد و به آن دستی کشید. بخاطر زخمش حدود بیست دقیقه بیشتر از حد معمول طول کشید تا بتواند آنها را به تن کند... شمشیر از جنس الماسش بیشتر از همیشه خود نمایی می کرد.شمشیرش را هم برداشت و آن را در نیامش که به کمربندش وصل بود گذاشت.به خودش در آیینه نگاه کرد. طی این جنگ پنج ساله خیلی فرق کرده بود. پیرتر به نظر می رسید.اما بقیه همیشه می گفتند که زیباست... موهایش را قبلا دم اسبی بسته بود. پس احتیاج به کار دیگری نداشت.

از اتاقش زد بیرون. مردم در راهرو های با اینکه نیمه شب بود ولی بیشتر از گذشته فعالیت داشتند. خودش داشت با قدم هایی بلند شمرده تند تند به سمت سالن اصلی قصر راه می رفت. نمی توانست بخاطر زخم لعنتی اش بدود. در سالن اصلی بانو فلورا دئورا روی تخت سلطنتی اش نشسته بود. تاج سلطنتی اش رو سرش بود. بالای سرش قالیچه ای بزرگ از جنس ابریشم بود که طرح دو خواهر افسانه رویش بود. خواهر بزرگتر که محافظ خورشید بود و خواهر کوچکتر که محافظ ماه بود.همه درباره عشق و علاقه آنها به هم چیزهای زیادی می گفتند. حتی گفته می شد که چنان ارتباطشان با هم قوی بود که موقعی که خواهر کوچکتر کشته شد خواهر بزرگتر نتوانست زیاد دوام بیاورد و او هم پس از چند روز به او پیوست... این ماجرا مربوط به حدود بیست و نه سال قبل می شد... نگاهی به فلورا و آن قالچیه انداخت. فلورا دئورا بیشتر از هرموقعی شبیه مادرش «سلستیا» شده بود...

فلورا دئورا پس از چند ثانیه متوجه حضور او شد. از جایش برخواست و به سمتش آمد.لبخندی زد.دستش را به سمتش دراز کرد و گفت:((بیا اینجا!! تو لازم نیست مبارزه بکنی!! بعدش هنوز آثار سم از بدنت پاک نشده.)) ولی او دستش را کنار زد و گفت:(( نه!! تقصیر من بود که باعث شد دووم بیاد!! من برای اون مثل یک آهنربا هستم!! پس بزار در این راه هم کشته بشم!!))لبخند از روی لبان فلورا دئوارا محو شد با لحن سردی گفت:(( هرطور که راحتی...)) او نگاهی رضایت آمیز به اطرافش انداخت.فلورا دئورا یکهو انگار چیزی به ذهنش رسید گفت:(( راستی دخترت خیلی خبرت رو از من می خواد. هی اصرار داره که بیاد تورو ببینه!!))

-      لونا؟؟

-      آره...

-      بهش بگو بیاد...

فلورا بلند داد زد:(( لـونـا!!! بیا اینجا!!))

ناگهان جثه ای کوچک از آن سوی سالن پدیدار شد. دخترک کوچک و از نژاد الیکورن بود.موهایش آبی پررنگ بود که نقاطی نقره در آن وجود داشت.رنگ چشمانش سبز آبی ای شفاف بود.لکه ای سیاه روی بازویش بود. کیوتی مارکش روی آن لکه بود.شکل کیوتی مارکش یک ستاره بزرگ بود که کنارش یک ماه کوچک بود.دخترک با عجله پرید بغل مادرش. رشیلا دخترش را از زمین بلند کرد و گفت:((چطوری عزیزم؟؟ دلت برای من تنگ شده گلم؟؟)) دخترک به چشم های درخشان نیلی مادرش زل زد. بعد با حرکت سرش به مادر فهماند که پاسخ جوابش مثبت است. رشیلا دخترش را محکمتر در آغوش گرفت. فلورا گفت:(( خیلی چهره اش من رو یاد خاله ای می اندازه که تنها جایی که ملاقاتش کردم توی کتابها و عکس ها بود... می دونی... دخترت لونا خیلی شبیه پرنسس لونا هست که سی سال پیش توسط آساتاناک کشته شد... تنها تفاوتشون کیوتی مارکشون هست. حرفم رو قبول داری؟؟)) رشیلا نگاه دقیق تری به لونا انداخت. واقعا هم همینطور بود!! شباهت بیش از اندازه دخترش با ملکه لونا خیلی غیرعادی بود. و مشکل بزرگتر این بود که لونا بجای اینکه مثل خودش یا پدرش یک الیکورن ساده باشد یک الیکورن پرنسس بود. آخرین الیکورنی که پرنسس زاده شد فلوری هارت بود. خود رشیلا هم یک الیکورن ساده هم نبود. می شد گفت که یک نیمه الیکورن... جادویش حتی مثل یک تک شاخ نبود. خیلی جاودیش ضعیف هست. گهگاهی به برادرش حسودی می کرد که چطور او با اینکه یک الیکورن ساده هست ولی جادویش فوق العاده زیاد است درست مثل توایلایت اسپارکل...

-      مامان... بابایی کی میاد؟؟

-      نمی دونم!! شاید یکی دو روز دیگه بیاد شاید...

***

صدای انفجاری بلند شد. صدای انفجار چنان بلند بود که حتی فلورا هم مجبور شد جلوی گوشهایش را بگیرد.لونا بخاطر شوکی که از صدا بهش وارد شد بغضی گلویش را پر کرد. ولی رشیلا امان نداد و او را آرام کرد. خودش شمشیرش را از نیام در آورد. بر گونه دخترش بوسه ای زد و او را به فلورا سپرد.

-      فلورا باید به بهترین شکل از لونا محافظت بکنی!! اگه پدرش رو دیدی لونا رو به اون بده ولی تا اون موقع می خوام پیش خود تو باشه!! شاید بار بعدی که من به اینجا برگشتم داخل تابوت باشم!!

رشیلا در مقابل چشمان حیرت زده فلورا تلپورت شد و نزدیک دروازه اصلی ظاهر شد. دیر کرده بود... دووم خیلی وقت بود که دروازه را تصاحب کرده بود. حالا سربازنش داشتند با سربازان دووم مبارزه می کردند.

رشیلا توانست از دور برادر ناتنی اش را قدرتمندتر از همیشه تشخیص بدهد.

دووم رویش را به سمت رشیلا گرفت. رشیلا نفهمید چطور دووم کنارش ظاهر شد و سعی کرد با ضربه شمشیرش او را از پا بیاندازد و یادش رفت که چطور توانست این حمله او را دفع کند ولی به خوبی به یاد داشت که آخرین مبارزه اش را توانست کش بدهد. ولی در آخرین لحظات برادرش موفق شد که او را بر زمین بیاندازد.و در کمال بی رحمی شمشیرش را در سینه رشیلا بکند. آن لحظه فریاد رشیلا تمام دیوار های قصر آزرو را لرزاند... سکوتی مرگبار کل قصر را حاکم شد... هیچکس جرئت سروصدا کردن نداشت.گویی حتی دیوار های قصر هم توانستند این صدا رو بشنوند.آری... قصر آزرو سالیان سال بود که بنا شده بود.طی این دوهزار سالی که بنا شده بود فقط یکبار چنین فریادی اینجا کشیده شده بود... فقط یکبار...مال آن دورانی بود که هنوز آساتاناک آنجا حکمفرمایی می کرد. مشابه آن فریاد متعلق به آن موقعی که بود که ملکه لونا بخاطر اینکه کسی نفهمد دوستانش و خواهرش کجا هستند جانش را دو دستی تقدیم مرگ کرد...

ادامه دارد؟؟




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 06:54 ب.ظ

بازگشت دوست2 قسمت اول+التماس دعا

پنجشنبه 26 فروردین 1395 10:05 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

اوایل صبح بود. تازه طلوع داشت شروع می شد اما در شهر میرن جنگی عظیم وجود داشت...رومن با تمام توانش شمشیر خود را بدن نیمه جان شوالیه کرد.بعد به بالای قلعه رفت با لگدی پرچم آن قلعه را کند و پرچم انجمن اژدها را که زمینه ای سفید داشت و نقش اژدها به رنگ سرخ رویش بود را جای پرچم قبلی گذاشت.صدای غریو شادی سپاه رومن با داد و فریاد های عصبانی و غمناک ارتش شکست خورده درهم آمیخته شد.لبخندی کمرنگ روی صورت رومن پدیدار شد. سزار به زور خودش را به رومن رساند. و ضربه ای آرام و دوستانه بر کمر رومن زد. رومن از دیدن سزار شانزده ساله جا خورد. ولی بعد لبخندش پررنگ تر شد.

-     رومن...

-     چیه؟؟

-     فرمانده اومده باهات کار داره...

-     ملودی با من کار داره؟؟

-     آره...

-     چه عجب!! بلاخره حوصله کرد بعد از هفت ماه سراغی از من هم بگیره...باشه.تو همین جا بمون...

-     میشه منم بیام؟؟

-     نه!!تو سرجای خودت بمون بچه!!

سزار قیافه گرفته ای به خود گرفت تا شاید رومن بر او دل بسوزاند ولی تاثیری نداشت. رومن از بالای قلعه پایین آمد.به هر زحمتی بود خودش را از سیل جمعیت که برای تبریک بخاطر اینکه توانسته بود شهر دیگری را فتح کند بیرون کشید.موقعی که به چادر ملودی که تازه برپا شده بود نزدیک شد. دیگر کسی دنبالش نکرد. رومن نفسی تازه کرد و فهمید که موقعی که در جمعیت بود شمشیرش را از دست داده بود. زیرلب چند ناسزا گفت.دوباره باید گلوی آهنگر بیچاره اش را می گرفت تا شمشیری نو برایش بسازد!!پرده چادر را کنار زد.سلانـه سلانـه داخل چادر شد و بدون اینکه بشیند با بی تفاوتی گفت:((کاری با من داشتی؟؟)) ملودی خنداخند گفت:((دمت گرم رومن!!هیچکدوم از ما باور نداشتیم که بتونیم این منطقه رو بتونیم فتح کنیم.واقعا تو ژنرال خوبی هستی!!)) رومن بعد از این حرف ملودی پشیمان شد که عبوس باقی بماند. پس خنده ای کرد و گفت:((گفتم که!!من یک تنه یک لشکر رو حریف میشم!!)) این رو از اول فهمیده بودم فقط لازم بود که استعدادت رو خودت به بکار ببندی!!

رومن پرسید:((راستی چرا اصرار داشتی که این شهر رو فتح بکنیم؟؟))فرمانده جوابش را بدون هیچ تردیدی داد:(( آهن رومن!! اینجا مـعـدن آهـن وجود داره!!)) چشم های رومن از شدت تعجب درشت شد.

-     آهن؟؟ آهن واسه چی؟؟

-     سپاهیان جدیدی که وارد اینجا شدن زره ندارن!! آهنگر های ما هم اعتراض کردن که آهن نداریم... در واقع با فتح اینجا زره حدود سی هزار سپاهی جدید رو تامین کردیم.

-     فکر خوبی بود... راستی کمپین رشیلا داخل آتلانیا تموم نشده؟؟ سه ماهه ندیدمش!!

فرمانده یکی از ابروانش را بالا انداخت و نگاه عاقل اندر سفیه ای به رومن انداخت. بعد گفت:(( آره برگشته خبر های جالبی هم فکر نکنم داشته باشه...))

-     فکر نمی کنی خبر بد داشته باشه یا واقعا خبر های بدی تو راهه؟؟

-     فکر نمی کنم مطمئنم!!سه ماه پیش با پانصد سرباز رفت.ولی الان...

-     الان چی؟؟لفتش نده بیشتر از این هم من رو منتظر نذار!!

-     خب از بین سربازها و ژنرال ها فقط خودش و ژنرال فموری زنده موندن.تازه به اندازه کافی زخمی شدن که همین که زنده موندن رو به حساب معجزه         می زارم!!

رومن به طعنه و با عصبانیت گفت:(( عالی شد!! بهتر از این هم ممکنه بشه؟؟معلومه که نه!! خب کی می تونم رشیلا رو ببینم؟؟)) فرمانده به حرف رومن توجهی نشان نداد و پرسید:((تو دوباره شمشیرت رو گم کردی؟؟))

-     امممم... آره...آخر نگفتی کی می تونم دوباره رشیلا رو ببینم؟؟

-     اگه یک ساعت دیگه به سمت آزرو حرکت بکنیم تو پس فردا عصر می تونی ببینیش!!

رومن یک لحظه از خود بی خود شد و از خوشحالی پرید هوا و مشتش را تکان و فریاد کشید:(( ایـول!!)) ولی موقعی که با نگاه سنگین ملودی مواجه شد خودش را جمع و جور کرد. و آرام گفت:(( خیلی خوب شد!!))رومن پشتش را به سمت ملودی کرد و گفت:(( خب من برم بقیه رو برای رفتن به آزرو آماده کنم. می بینمت!!))بعد دوباره پرده چادر را کنار زد و وارد فضای آزاد شد. نفس عمیقی کشید و گام هایی بلند به سمت مردی قوی هیکل رفت که سرگرم بستن باروبندیلش بود. و داشت آنها روی یک شتر می گذاشت رومن با حیرت خطاب به آن مرد گفت:(( یامیا!!من هرچی گشتم نتونستم خبری از اسب ها پیدا کنم!! چرا همه دارن از شتر استفاده می کنن؟؟)) یامیا دستی لای موهای کم پشت و کوتاهش که زیر نور آفتاب به سرخی می گرایید کشید و جواب داد:(( سلام رومن!! اول اینکه تبریک می گم که تونستی این منطقه رو فتح بکنی...)) رومن بقیه حرف یامیا را نیمه تمام گذاشت و گفت:((من بدون شما نمی تونستم شوالیه اون قلعه رو شکست بدم!!همه ما به نوبه خودمون فاتح اینجا هستیم!!خب چرا اسب ها نیستن و به جاش از شتر دارین استفاده می کنین؟؟)) یامیا یکی از کیف های خودش را روی شانه اش گذاشت و پاسخ داد:((قراره برای رفتن به آزرو که حدود فکر کنم یک ساعت دیگه هست با شتر بریم چون بخاطر وجود ارتش دووم نمی تونیم ریسک بکنیم پس از راه بیابان میریم!!و شتر بهترین موجودیه که می تونه توی بیابون دوام بیاره و بتونه چند نفر یا بار با خودش بکشه!!)) رومن از عصبانیت ناسزا گفت و برای خالی کردن خودش لگدی به کپه خاک زد و خاک به هم طرف پخش شد.کمی خاک به سمت چشم یامیا رفت. یامیا سریع فریادی کشید و با یک دستش جلوی چشمش را گرفت.برای اینکه کمی سوزش چشمش کم شود آن را فشار داد.نگاهی خصمناک به رومن انداخت و شروع کرد به لعنت و نفرین کردن رومن:((دیوانه زنجیری!!بدبخت!!نکبت!!چه دردی داشتی زدی چشم من رو داغون کردی؟؟))رومن دست و پایش را گم کرد و سریع جیم شد و به سمت بقیه مردم رفت. سپس با یک فریاد همه را به سمت خودش متوجه کرد:((همه همین الان برای حرکت به سمت آزرو آماده بشین!! زمان حرکت رو جلو انداختیم...)) بعد از این حرف رومن همهمه مردم بیشتر شد.از دور جثه دختری جوان را دید که قدی متوسط داشت. و موهای سفید-طلایی ای کوتاهش میان زمین و آسمان تکان می خوردند. دختر زره جنگ طلایی ای پوشیده بود و شمشیری نقره در دستش بود. دختر جوان داشت به رومن نزدیک می شد. موقعی که فاصله شان کمتر شد رومن توانست گردنبند ساده ای را که حامل جواهری بنفش و درشت بود را که به گردن آن دختر بسته شده بود ببیند.کمی بعد. فاصله آنها با هم فقط چند قدم شد. بلاخره توانست بفهمد که آن دختر کی بود.پس با خوشحالی گفت:(( شرینا!!دلم برای تو تنگ شده!!حدود شش ماهی بود ندیده بودمت!!چطوری؟؟ چه خبر؟؟))شرینا لبخندی خفیفی زد. بعد سریع پرید بغل رومن. رومن انتظار چنین کاری را نداشت ولی به روی خودش نیاورد. عوضش کمی شرینا را ناز کرد.صبرکرد که شرینا خودش را از او جدا کند ولی هرچه صبر کرد نشد.خودش با صمیمیت شرینا را از خودش جدا کرد و گفت:(( خب چه خبر از آزرو؟؟ خیلی خوبه!!))شرینا بلاخره به حرف آمد و گفت:(( چی خوبه؟؟))

-     اینکه دوباره داریم دور هم جمع میشیم!! فرمانده...

-     منظورت ملودی هست؟؟

-     آره.... خب تونستم ملودی بعد از هفت ماه دوباره ملاقاتش کردم!! تو هم بعد از شش ماه!!سزار هم که فکر کنم دو ماهه ندیدمش!! فقط رشیلا مونده که دارودسته نابودگرهای آتلانیا و کواستریا دور هم جمع بشن!!

لبخند خفیفی هم که روی لبان شرینا بود محو شد.رومن تعجب کرد.مگه چه بلایی سر شرینا افتاده بود که اینقدر پکر شده بود؟؟

-     شرینا... چیزی شده؟؟

شرینا سکوت کرد...چند لحظه بعد سروکله سزار پیدا شد.تا چشم سزار به خواهرش افتاد مثل باد به سمتش دوید. و در یک چشم بر هم زدن طوری پرید بغل خواهرش که شرینا به سمت عقب تلو تلو خورد و بعد محکم به پشت روی زمین افتاد.شرینا کمی خندید ولی بعد دوباره چهره اش حالت غمزده ای گرفت. آرام از روی زمین بلند شد و کمی سزار را بغل کرد. سزار متوجه حال بد خواهرش شد و زمزمه کرد:(( چیزی شده خواهر؟؟اتفاقی برای تو افتاده؟؟)) شرینا با بغضی واضح گفت:(( نـه...)) رومن شانه های شرینا را محکم گرفت و داد کشید:((پس چه بلایی سرت اومده لامصب ؟؟ بگو جون به لب شدم!!)) شرینا سرش را پایین انداخت و سعی کرد که خودش را از دست بازوان قدرتمند رومن نجات دهد. رومن که تقلای خفیف شرینا را حس کرد او را رها کرد. شرینا با قدم هایی تند به سمت چادر ملودی رفت. رومن و سزار هم کنجکاوی او را دنبال کردند. شرینا تا وارد چادر شد. ملودی متوجه احوال شرینا شد و سریع او را در آغوش گرفت و روی زمین نشاند.رومن و سزار کمی بعد از شرینا وارد چادر شدند. اما شرینا متوجه آنها نشد.فرمانده به آنها اشاره کرد که سکوت بکنند تا اینکه خود شرینا به حرف بیاید.ثانیه ها و دقیقه ها به کندی می گذشت.یکهو بغض شرینا شکسته شد و های های شروع کرد به گریه کردن...ملودی با صبوری شرینا محکم تر در آغوش گرفت و شروع کرد به ناز کردن او. ملودی با لحنی خواهرانه گفت:((چی شده شرینا؟؟اتفاقی برای تو افتاده؟؟)) شرینا با هق هق گفت:(( نه.))

-     پس چی؟؟

     این حرف رومن بود که صبرش لبریز شده بود. ملودی چشم غره ای به او رفت. و رومن سرجایش نشست و دیگر چیزی نگفت.ملودی بازهم آرام پرسید:(( اتفاقی برای کسی افتاده شری؟؟)) شرینا در حالی که چشم هایش خیس اشک شده بود و از شدت گریه به سرخی گراییده شده بود.سری به نشانه پاسخ مثبت آرام تکان داد. شدت هق هق گریه اش بیشتر شد.رومن و سزار و ملودی فهمیدند که خبر های زیادی جالبی در راه نیست.صبر کردند تا خود شرینا به حرف بیاید.چند دقیقه بعد شرینا آرام میان هق هق گریه هایش با صدایی که انگار از ته چاه بیرون می آمد گفت:((.رشیلا...)) رومن دیگر نتوانست جلوی خودش را بیشتر از این بگیرد. سریع به سمت رفت و او را محکم تکان داد تا به خود بیاید. گریه شرینا به طور ناگهانی قطع شد و با چشمانی درشت به رومن زل زد. رومن داد زد:((رشیلا چی؟؟ چه بلایی سرش اومده؟؟ نکنه اون دووم لعنتی بلایی سرش آورده باشه؟؟)) شرینا به سختی گفت:(( متاسفانه همه سوالات جوابشون مثبته...))رومن را اگر در آن موقع کارد هم اگر می زدند خون ازش بیرون نمی آمد.بلند تر فریاد کشید:((رشیلا که تحت نظر بهترین محافظها بود!!خودش هم مبارز عالی هست چطوری دووم تونست بلایی سرش بیاره؟؟))شرینا خودش را باخت.با تته پته آرام گفت:((یادته پنج سال پیش رشیلا دزدیده شد؟؟و یک مدت بعد داخل معدن الماس سعی کرد خودش رو به حال بد زدن حواس همه رو پرت کنه؟؟و دووم گفت که کار زهر هست؟؟)) رومن با بی حوصلگی گفت:((خب بعد؟؟)) شرینا گفت:((زهر دیر عمل می کنه...و حالا بعد از پنج سال زهر کار خودش رو داره می کنه!!))         

ادامه دارد...

نظر خواهرم:

دستمالی چنده؟؟ LLLLLLLLLL

اشکم می خواد در بیاد...

:[

الو!!!!!!!!!!!!!!!!!

یعنی اگه دستم به دووم برسه به فناش میدم!!!!!!!!!!!!

افسرده گشتم...

فردا میرم بازار برای خرید لباس سیاه!!

****************************

 بچه ها خبر سیل شدید تو خوزستان رو شنیدین؟؟ خونه ما جفت محل حوادث هست!! الان پیش عمه ام هستیم که اونجا هم خطرناکه!! برام دعا کنین که زنده بمونم...




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 26 فروردین 1395 10:09 ب.ظ

بچه ها واسه خوندن قصه راز برین به این آدرس

پنجشنبه 19 فروردین 1395 08:55 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
این آدرس:pony-tail.mihanblog.com


کامنتا : تو اون وبه بگو :)
آخرین ویرایش: یکشنبه 22 فروردین 1395 01:13 ب.ظ

معرفی قصه نو... (آره!! من سبک قدیمی خودم برگشتم)

چهارشنبه 18 فروردین 1395 08:47 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

سلام به همه پونی دوست ها!!

فعلا بخاطر اینکه مخم بخاطر بازگشت دوست 2 هنگ کرده گفتم که یه داستان کوتاه چهار قسمتی معمایی بنویسم که به معنای واقعی کلمه «هیچ» ربطی به قصه های قبلیم نداره!!

این قصه قسمت اولش یه معما رو یه جورایی به صورت داستان واسه تو میاره...

و تو باید بفهمی که قاتل کیه!! اممم... اهم... آی ببخشید!! چی؟؟ فک کنم بدجور سوتی دادم!! خب حالا عیبی نداره خودم ماجرا رو می گم قاطی نکنی!!

خب نگاه کن (لابد داری می گی به چی نگاه کنم!!) توی این قصه یکی به طرز عجیبی به قتل می رسه!! باهوش ها می دونن که کی به قتل رسیده!! چی؟؟ می خوای خودم بگم کی کشته میشه؟؟ اصلا نمی گم!! بجای اینکه تنبلی بکنی خودت قسمت اول رو بخون!! خب سه قسمت بعدی از زبان سه نفر هستن که روز حادثه رو از دید خودشون تعریف می کنن. اگه خوب دقت بکنی می فهمی که هرکدومشون دارن یه طوری بهت یه تیکه پازل رو می دن و اگه همه تیکه های پازل رو پیدا کرده باشی می فهمی که کجای کار می لنگه و عامل اصلی قتل چیه!!




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -

یه تهدید و یه تشکر

دوشنبه 9 فروردین 1395 09:02 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
بلاخره منی که توی آسمون ها دنبال یکی بودم که عیبم رو به من بگه اومد!! 
خو شوما می دونین من دارم سرتون رو می خورم  که یالا بگو عیب کارام چیه!! 
حالا یک دختر گل اومد بهم گفت که مغرورم!!
خو آره راست می گفت!! 
من مغرورم!!
و توی مغرور بودن رکورد تیا رو شکوندم!!
ولی اصلا از حرفش ناراحت نشدم!!
مگه لولو میومد می خوردتون که خود شما هم عیبم رو زودتر به من می گفتین!!
از حالا به بعد وای به حال تک تکتون اگه دیدم یکی عیبی از من دید به من نگفت!!
اون وقت من می دونم با اون!!
راستی از اونی که من رو به خودم آورد از اینجا تشکر می کنم!!



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 9 فروردین 1395 09:09 ب.ظ

OH MY GOD

پنجشنبه 5 فروردین 1395 12:12 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
باورم نمیشه!!
برو سرچ کنPrincess Starvolt
 لامصب اولین پیجی که توی گوگل باز میشه پست های من توی این وب هست!! ینی اینقدر معروفم؟!؟
بعدش اینستای منه!!! 0_o خداییش اگه اسید دارین بدین!!
خجالت نکشین!! اسید خوبی هم بده!!




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 5 فروردین 1395 12:15 ب.ظ

چالش

چهارشنبه 4 فروردین 1395 03:50 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

سارا من رو به چالش دعوت کرد منم اومدم!!

علت ها:
خیلی جیگره-بدبخته-تنهاس-بدشانسه-مغروره-کسی درکش نمی کنه-مظلومه-معصوم هم هس-مثل آبجیش از خود راضی نیس
(حوصله نداشتم عکس با کیفیت پیدا کنم)
علت:اولش دوس داشتم خونش رو روی زمین بریزم!! اما یکم بعد که پایان عمرماه رو نوشتم طرفدارشیش آتیشه اش شدم:|  علت عشق خواهرانه و جذابی بیش از حدش هست!!

علت:همون دلیل های لونا بجز دلیل آخری!!
****
خب از خود کارتون پونی همینا هستن که عاشقشونم!! وگرنه توی قصه ام عاشق استارولت و رشیلا و شرینا هم هستم!!



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 4 فروردین 1395 04:01 ب.ظ

بازگشت دوست قسمت آخر

یکشنبه 1 فروردین 1395 08:58 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

   فرمانده با اشاره ای به رشیلا و شرینا فهماند که به سمت تونل بروند. آنها هم با هم شنوی به آنجا رفتند. بقیه یکی یکی وارد تونل می شدند رشیلا آخر از همه وارد شد. قبل از اینکه وارد بشود دودل ماند. نگاهی به فرمانده کرد که داشت از میان گردخاک به وجود آمده دنبال حریف می گشت.رشیلا موفق شد از میان گردخاک جثه مردی را تشخیص بدهد. پشت سرش هم تعداد بیشماری سرباز دید. چند لحظه بعد تصویر مرد واضح تر شد.تا رشیلا توانست چهره اش را تشخیص دهد صورتش رنگ باخت.

دووم!!

   چهره دووم را چهره سال قبل مقایسه کرد. فرقی نکرده بود... ولی نگاه ((تنها)) چشمش سردتر شده بود. و چشم بندی سیاه روی چشم سمت راستش گذاشته. چشم راستش پارسال توسط شرینا کور شده بود... نگاه دووم فقط یک لحظه به رشیلا افتاد. رشیلا حس کرد که الان است دوباره اتفاق پارسال بیفتد و وحشتش کار دستش بدهد که دستی قدرتمند او را به داخل تونل کشاند.

   رشیلا نگاهی پر از ترس به او انداخت.بعد کم کم نگاه پر ترسش تبدیل به خشم شد. یکهو پرخاش کرد:(( نزدیک بود دست من رو بکنی!!)) او به ستوه آمد و گفت:((خواهش می کنم!! اگه تو رو همون جا ول می کردم دوباره دووم بلایی سرت میاره!!)) کم کم داد و فریاد آنها فروکش کرد چون متوجه نگاه سنگین بقیه شدند. رومن از رشیلا دور شد و جلوی بقیه افراد رفت. هرچه بیشتر در تونل پیش می رفت تونل تنگ تر و تاریک تر می شد.پس از حدود چند ساعت سخت و تاقت فرسا مجبور شدند به شکل یک صف راه را ادامه بدهند و آنهایی که به جادو دسترسی داشتند با جادویشان راه را روشن می کردند.رومن برای راهنمایی جلوتر از بقیه راه می رفت.و رشیلا و فرزنده خوانده اش شرینا آخر از همه راه می رفتند.کم کم دیواره های تونل بازتر شدند و افراد توانستند راحتتر راه بروند.از بالای سرشان سروصدای مردم عادی می آمد... سزار که کنار رومن بود گفت:((این سروصدای چیه؟)) رومن با لبخندی پاسخ داد:((این سر و صدای شهر مجیک سیتی یا همون پونی ویل سابق هست.پونی ویل یا همون مجیک سیتی زادگاه منه...قرار باشه از طرف انجمن اژدها جایی مثل آدم عادی زندگی بکنم بدون هیچ شک میام مجیک سیتی!!)) شرینا با کنجکاوی می پرسد:((انجمن اژدها دیگه چیه؟؟)) یکهو صدای حبس کردن نفس و فریاد حیرت همه بلند می شود!! رومن با حالتی سرزنش آمیز می گوید:((بهتره بعدا اسم این ابر انجمن رو با احترام بگی وگرنه تیکه بزرگه تو گوشته!! شک هم به دلت راه نده!!))

شرینا آب دهانش را قورت می دهد و با ترس می گوید:(( باشه... خب حالا چیه؟؟))

-      انجمن اژدها یک ابر انجمن با ده هزار عضو وفا داره که بهترین هاشون توی یک انجمن فرعی به اسم الماس سیاه تشکیل دادن. الماس سیاه تحت نظر انجمن اژدها کار می کنه.

-      کی انجمن اژدها رو تشکیل داد؟؟

-      فرمانده ارتش سولار... این برمیگرده به دوران قدیم...فکر کنم پایه گزار این انجمن ملکه میارما سوله سلستیا باشه...!!

با شنیده شدن اسم سلستیا آه حیرت و تحسین از همگان بر می خیزد. انگار هر بار که اسمش شنیده می شود برای همه خاطرات ندیده زنده می شود...

بعد از دو ساعت. رومن با خوشحالی می گوید:(( بلاخره رسیدیم!!فقط باید دروازه رو باز بکنم...)) پچ پچ همه بلند می شوند. تنها رشیلا بود که در خودش فرو رفته بود. موقعی که رومن دروازه را باز کرد همه به سمت در خروجی آوردند تا بیرون بروند. پس از پنج دقیقه هیچکس بجز رشیلا که هنوز در دنیای خودش بود داخل راهرو بود و داشت سلانه سلانه راه می رفت. رومن با چهره ای خندان دوباره به تونل برگشت و خنداخند خطاب به رشیلا گفت:((چرا اخمات تو هم رفته؟؟ مگه بده که تونستیم نجات پیدا بکنیم؟؟)) رشیلا چشم غره ای به او رفت و گفت:(( اصلا حرفت بامزه نبود!! می ترسم تا الان بلایی سر مارا اومده باشه...))

-      بابا تو هم به چه چیزی بند کردی!! این فرمانده ای که من می شناسم یک لشکر سی هزار نفره هم نمی تونه شکستش بده!! یادت رفته که چند روز خبر دادن که شده فرمانده دوم انجمن اژدها؟؟ اصلا می تونی درک کنی این یعنی چی؟؟ یعنی بعد از امپراطور لایتینگ فرمانده خودمون می تونه انجمن اژدها رو فرمانروایی بکنه!! این یعنی که فرمانده بهترین مبارزه کل آتلانیا و کواستریا هست!!

-      البته اگه برادر مـ...منظورم دووم رو حساب نکنی...

رومن اهمیتی نداد و دستش را به سمت رشیلا دراز کرد و گفت:((خب که چی؟؟ میشه از این تونل بیای بیرون یا می خوای تا آخر عمرت اینجا بپوسی؟؟)) رشیلا با بد خلقی دست رومن را کنار زد و از آن تونل بیرون رفت.

***

نمی دانست کجاست...

سرش به شدت درد می کرد. دستی رو پیشانی اش کشید.گرمی خون را در دستش حس کرد.سر جایش به سختی نیم خیز شد.دستش را به سمت گردن خود برد. هنوز می توانست سرمای دوست داشتنی گردنبند سرخش را حس کند.با گیجی گفت:((شری؟؟...رومن؟؟...رشیلا؟؟)) به اطرافش نگاه کرد. هیچ فرد زنده ای پیشش نبود... ده ها جسد خونی اطرافش پراکنده شده بود.حس قبل چندین سال قبل همان صحنه را فقط در جای دیگری دیده بود. اما هزاران نفر کشته شده بودند...سردردش بدتر شد. ناله ای کرد و با دستانش سرش را محکم گرفت. حس کرد سرش داشت از داخل آتش زده می شد.خاطراتی گنگ و مبهم داشتند به ذهنش هجوم می آوردند.

دوباره خاطرات جنگ و صدای چکاک شمشیر ها به ذهنش آمد. اما این دفعه واضحتر شده بودند...هرچه کرد نتوانست از شر آنچه در گذشته برایش اتفاق افتاده بود جلو گیری کند.به یاد دوستی افتاد که بیست و یک سال قبل توسط افسونگر اعظم کواستریا مظلومانه کشته شد. اسمش را توانست به یاد بیاورد.

مون لایت...

به یاد شوخی هایش افتاد... و دعوای خودش با او...

هنوز نمی توانست باور کند که چقدر سریع جلو چشمان خودش کشته شد...

به یاد بهترین دوست خودش افتاد که دست کمی از یک خواهر برایش نداشت...

الآن دیگر حتی مطمئن نبود که او را به یاد بیاورد. اما خودش هیچوقت فراموشش نمی کرد. با یاد آوری نام کریستال لایت ملکه آتلانیا لبخندی تلخی رو صورتش نشست. توانست تعادل خودش را حفظ کند. هرچه بیشتر می گذشت بیشتر می توانست به خاطرات پنهانش دسترسی پیدا بکند.در تعجب بود که چطور در تمام آن بیست سال توانسته بود بدون حافظه اش زندگی کند...

اما هنوز نفهمیده بود که دقیقا کی بود؟؟

دورانی را به یاد آورد که فرمانروای کواستریا بود. کمی به عقب رفت.سعی می کرد چهره نزدیکانش را به یاد بیاورد اما نتوانست...

لنگ لنگان از خرابه آن پایگاه بیرون آمد. نیمه شب بود. به آسمان نگاهی کرد هیچ ستاره ای در آنجا قابل مشاهده نبود... فقط هلال ماه بود که داشت در آنجا خودنمایی می کرد. چهره ی زنی به ذهنش آمد. چشم هایش سبز آبی بود. و حکایت سالها درد را می داد اما رفتارش او را شاد نشان می داد.موهایش بلند بودند. و تا زانوانش مب رسیدند.موهایش می شد گفت که شبیه آسمان شب هستند...صدایی آرام و ملایم داشت. که حتی سرزنده ترین افراد هم جادویش می شدند و احساس خواب آلودگی می کردند. پوستی آبی پررنگ داشت.لبخندی رضایت آمیز بر روی لبانش نقش بست... بلاخره توانسته بود چهره مادرش را به خاطر بیاورد... موقعی که به چهره مادرش فکر می کرد آرامش عجیبی به  دست می آورد...

دوباره خاطرات جدید تری به ذهنش آمد. درباره آخرین سایرن...

تازه یادش افتاد که آخرین سایرن افسانه ای که همه مردم از او وحشت داشتند خودش بود!! راستش... خوشش آمد که اینقدر ناشناخته باقی مانده بود. باید با رشیلا و رومن حرف می زد...

اما نه...

کار مهم تری هم در میان بود!!

شمشیری را که روی زمین بود و بخاطر خون رنگ نقره ای اش تبدیل به سرخ شده بود را برداشت و آن را در نیامش گذاشت. آرام گفن:(( آخرین سایرن... یا پرنسس میارما ملودی استارولت... داره بر می گرده!!))

 

..::پایان::...

 




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بازگشت دوست قسمت دوازدهم

یکشنبه 1 فروردین 1395 08:57 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

هرکس در پایگاه انجمن الماس سیاه سرگرم کاری بود...

سزار مشغول تمرین مبارزه با یکی از سربازان بود...

شرینا برای تفریح با لعل خودش یک پیانو درست کرد و داشت با آن یک قطعه را که چند روز  قبل رشیلا به او یاد داده بود را ناشیانه می نواخت...

فرمانده هم مشغول تماشای کل کل کردن رومن و رشیلا بود که هرکدامشان ادعا داشتند که کدامشان بهتر مبارزه می کرد.رومن با تمسخر گفت:((جوجه بهتره با من زیاد بحث نکنی وگرنه یه ذره قاطی می کنم می زنم چهارستون بدنت رو خرد و خاکشیر می کنم!!))رشیلا با نیش خندی جوابش را می دهد:((آره جون عزیزت!!تا تو بخوای یه تکونی به این هیکل چند هزار کیلو ات بدی من رفتم چایی رو آماده کردم!!)) رومن شمشیر در دستش را کمی جا به جا می کند و می گوید:((مگه من خداییش چند کیلو وزن دارم؟؟یه روزی از دست همین تیکه هات خودکشی می کنم!!))

-      چه بهتر!!

-      یعنی برای تو مهم نیست؟؟

رشیلا به سمت فرمانده برمی گردد و چـشـمـکـی بـه او می زند بـعد بـه رومـن می گوید:(( معلومه که نه!!اصلا تو کی هستی؟؟ حتی بلد نیستی یک پشه رو هم بکشی!!))رومن از این حرف رشیلا قلبش فشرده شد با دلخوری گفت:((یعنی یادت رفته من پارسال پس از ده سال قسم خودم رو برای مبارزه نکردن شکستم!! اومنم فقط بخاطر نجات تو از دست دووم!! اگه من هیچوقت این کار رو نمی کردم تو الان یا هنوز اسیر بودی یا شاید حتی کشته شده بودی!!)) رومن بعد از این حرف ناراحت از اتاق بزند بیرون. رشیلا دستی روی شانه اش گذاشت ولی رومن دست او را پس زد و از چهارچوب در بیرون رفت.فرمانده سری تکان داد و با لحنی سرزنش بار گفت:((رومن گناه داره.هنوز نفهمیدی چقدر دل نازکه؟؟ با اینکه یک جنگجوی کارکشته هست ولی خیلی بی آزاره و ممکنه بعضی مواقع سر چیز کوچیکی هم ناراحت بشه!!)) رشیلا هم که انگار پشیمان شده بود کنار فرمانده نشست و گفت:((شاید بخوای به من بخندی ولی نمی دونم الان باید چیکار بکنم.)) فرمانده با لبخندی گرم کمی موهای رشیلا را که باز بودند و روی شانه هایش افتاده بودند رو نوازش کرد.بعد گفت:((خب برو ازش عذرخواهی کنی!!جوری از دلش در بیار.مطمئن باش که سریع می بخشت.)) رشیلا به زمین خیره شد. از جایش بلند شد و به مارا گفت:((باشه امتحان می کنم.)) هرطور شد غرورش را کنار گذاشت و به سمت در رفت. فرمانده با خود گفت:((هرچی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم که چقدر این دو تا بهم میان!!)) رشیلا از میان جمعیت راه باز کرد و توانست در عرض چند دقیقه رومن را پیدا بکند. رومن تنها داشت به مبارزه سزار زل می زد.

-      امـمـمـم... رومن ببخشید اینقدر روی مخت تو راه رفتن و دلخورت کردم!! من این وسط خیلی بدجنس شده بودم...

رومن با تعجب رشیلا را برانداز کرد و گفت:((باورم نمیشه!!))رشیلا بیشتر از رومن تعجب کرد و پرسید:((برای چه چیزی؟؟)) رومن با خوشحالی پاسخش رو داد:((بخاطر اینکه خودت با پای خودت اومدی و پیدام کردی تا این حرف رو به من بگی!!))

-      خب آخرش من رو می بخشی؟؟

-      آره!!

-      دمت گرم!!

یکهو یک جسمی کوچک اندازه مشت شرینا به داخل سالن انجمن پرتاب شد. و به محض برخوردش با زمین منفجر شد. از آن منطقه گازی سمی بیرون آمد.و افراد نزدیک خودش را نابود کرد.گاز به سرعت نزدیک رشیلا شد اما رومن او را به سمت گوشه ای پرت کرد. گاز به رومن رسید اما نتوانست او را بکشد. ولی تا توانست آن گاز را تنفس بکند فریادی جگر خراش کشید و جلوی صورتش را گرفت و روی زمین افتاد. رشیلا تا چشمش به صحنه جان کندن رومن افتاد در حالی که اشکهایش نمی گذاشت درست جلوی خودش را ببیند به سمت او رفت و به هر زحمتی هم که شده بود او را از آن منطقه مسموم دور کرد.رشیلا غرغری کرد و گفت:((دوباره دردسر!!)) شرینا با ضربه پایش در یک چشم برهم زدن پیانویش را تبدیل به یک شمشیر کرد.بعد به سمت بخش مسموم دوید. توانست از دور سزار را پیدا کند که نزدیک بود از زور سرفه دچار خفگی شود.شرینا بدون هیچ تامل دیگری سرعت دویدنش را سریعتر کرد. موقعی که فاصله اش با برادرش کمتر شد با چند پرش نمایشی کنار برادرش آمد.به سزار کمک کرد که بتواند راه برود. سزار صورتش از شدت خفگی بنفش شده بود.سزار به کمک خواهرش لنگ لنگان خودش را از معرکه بیرون کشید.فرمانده صدای داد و فریاد بقیه را شنید.از اتاقش زد بیرون.بعد با تعجب متوجه مشکل شد... سریع خنجری را که در آستینش مخفی کرده بود. در آورد. و به سمت سایه ای که پشت یکی از ستون ها مخفی شده بود پرت کرد.سایه کمی از درد به خود پیچید اما چند لحظه بعد کمر راست کرد و سوت گوشخراشی کشید. چند دقیقه بعد درحالی که همه هفتاد و پنج نفر عضو هسته ای انجمن الماس سیاه در بهت آن سوت گوشخراش بودند.دروازه بیرونی پایگاه همزمان با صدای انفجار از بین رفت. الفردا با سر و صورتی لنگ لنگان از منطقه دیدبانی برگشت و پیش فرمانده اش رفت. مارا با وحشت از الفردا پرسید:(( چـه خـبر شـده الفردا؟؟ کـی اومـده!!؟؟)) الفردا نفس نفس زنان و به سختی گفت:(( دووم...)) ثانیه ای بعد جسد الفردا روی زمین افتاد. فرمانده خشمگین به سمت رشیلا و شرینا رفت و با صدای فریادی همه ی افراد انجمن سیاه را به سکوت دعوت کرد:(( همه ساکت بشین!!)) بعد از این حرفش هیچ صدایی جز کوبیده شدن دروازه کوب به دروازه دوم به گوش نمی رسید.

-      خیلی ما نمی تونیم از اینجا زنده بیرون بیاییم!!ولی نباید بازماندگان رو آواره بزاریم!! من خودم تا قطره آخر خونم اینجا می مونم و مبارزه می کنم!! و انتظار دارم همه شما به من کمک بکنین!! فقط افرادی رو ضعیف هستن و بیمار رو با چند جنگجو و درمانگر به سمت منطقه اصلی فرماندهی ابر انجمن اژدها می فرستم!! کی با من موافقه؟؟

صدای فریاد موافقت و جنگ طلبی افراد انجمن الماس سیاه دیوار های سالن را لرزاند. فرمانده لبخند رضایت آمیزی زد. و سریع گفت:(( خب فموری و یامیا هرکدمتون سی جنگجو انتخاب بکنین!!من به شما اعتماد دارم که بتونین تا می تونین از اینجا محافظت بکنین!! من خودم پیش شما هستم!! بقیه  هم به راهنمایی رشیلا از تونل مخفی از اینجا می رین. ممکنه که انجمن الماس سیاه برای همیشه نابود بشه ولی باید نامش رو زنده نگه داریم!!)) فموری و یامیا دست به کار شدند و به سرعت جنگجویان را انتخاب کردند.رشیلا با پرخاشگری به مارا گفت:(( چرا نمیشه منم با شما مبارزه بکنم؟؟ مگه من برگ چغندرم؟؟)) مارا آرام گفت:(( من یکبار نزدیک بود تو رو برای همیشه از دست بدم ولی اینبار نمی زارم!!)) رشیلا فرمانده سریع در آغوش گرفت. فرمانده برای آخرین بار به شوخی گفت:(( بعدش!! رومن هم اگه ببینه تو خراشی روت افتاده خودکشی می کنه!! باید حواست به این دیوونه زنجیری باشه!!)) رشیلا لبخندی تلخی زد و از کنار فرمانده رفت تا به رومن کمک کند که بتواند روی پاهاش خودش به ایستد. موقعی که رومن تازه از بلند شد و خواست به سمت تونل برود دروازه دوم پایگاه هم با صدای انفجار بزرگ تری باز شد...

 

ادامه دارد...




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 1 فروردین 1395 08:58 ب.ظ

خبر جدید

یکشنبه 1 فروردین 1395 08:50 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

پیرمرد سرفه ای کرد به آتش شومیه اش خیره شد.ادامه حرفش را برای پسر جوانش داد:((من جوان بودم... من... داشتم به سرعت آماده می شدم...هیچ پیامی از ملکه و امپراطور آتلانیا  نیامده بود...سرزمین هایی که نابود شدند...مردم توسط دووم تکه تکه و کشته می شدند...خانه هایشان آتش زده می شد...هیچ سرزمین و پایگاه سالمی کنار ما نبود... و بعد... سپاه شکست ناپذیر دووم به ما رسید!!شمشیر نو را در دست خود گرفتم و وارد قلعه فرمانده ام شدم...مردم داشتند خود را آماده می کرد... تا شاید کمی شانس داشته باشند...فرمانده من تماشا می کرد ... منتظر حمله بود...در دل می دانستم این حمله برای فرمانده من شکست بود... ولی برای او این حمله فقط یک شروع بود... زمان برای آغاز یک ابر جنگ فرا رسید...جنگی 10 ساله به اسم جنگ سایرن...))

 

بازگشت دوست 2

به زودی در وبلاگ پونی قصه و بهترین های پونی کوچولو...




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بازگشت دوست قسمت یازدهم

پنجشنبه 13 اسفند 1394 08:35 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

حواس همه به رشیلا پرت شده بود. شرینا خودش در این بهت بود که چرا از این عکس العمل رشیلا تعجب نکرده بود!! نفس عمیقی کشید... این تنها فرصتش بود. هدف گیری اش خوب اگه کمی دقت می کرد.قبلا توانسته بود با قلوه سنگ همراه با دوستانش ماموران آتلانیا را فراری بدهند...دوستانش همیشه تعریف هدف گیری اش را می دادند... هیچکس حواسش به او نبود... خنجرش را کمی به سمت هوا پرت و آن آرام از روی هوا می گرفت. خنجرش را به سمت دووم نشانه گرفت.بعد با مهارت آن را به سمت بازوی دووم پرت کرد. اما دووم در کمتر از یک ثانیه به سمت خنجر چرخید و با دست چپش خنجر را به راحتی گرفت!!حتی یک زخم هم روی دست دووم نیفتاده بود.قهقه ای زد و با تحقیر گفت:((توی الف بچه می خوای با این اسباب بازی ات من رو شکست بدی؟؟)) شرینا از شدت خشم خون جلوی چشم هایش را گرفت.یکهو فکری به ذهنش رسید.... خنجرش از جنس لعل تغیر شکل بود!! پس می توانست با آن... یکهو شرینا با جادویش خنجر بنفشش را تبدیل به یک مار کبری بنفش کرد.دووم از وحشت مار را روی زمین انداخت مار کمی دور خود پیچید بعد هی بزرگتر می شد. کم کم طولش به اندازه قد دووم شد اما هنوز آن مار داشت بزرگتر می شد که طولش به 5 متر رسید!!مار رو به صاحبش کرد. گویی می خواست دستوری از او بگیرد. شرینا اشاره ای به دووم و سربازانش کرد که سایه وحشت روی صورتشان افتاده بود. مار کبری به سمت یکی از سرباز ها خزید. همه انگار توسط آن مار طلسم شده بودند و نمی توانستند از جایشان تکان بخورند!! مار با زهرش تمام سربازان دووم را به سرعت نابود کرد.شرینا با جادویش مار را به سمت دووم هدایت کرد. دووم هول شد ولی با زبردستی خنجرش را به سمت مار پرت کرد. خنجرش در بدن مار فرو نرفت اما زخم عمیقی روی بدن مار به جای گذاشت. مار کمی دور خودش جمع شد ولی بعد دوباره به سمت دووم خیز برداشت دووم با وحشت دید که زخم روی بدن مار کم کم داشت محو می شد... دووم قبل از اینکه بتواند کاری بکند مار در حرکتی غیرمنتظره ناپدید شد!! یکهو لعلی بنفش روی دست شرینا ظاهر شد. شرینا به سرعت لعل را تبدیل به یک خنجری کرد و آن را دوباره به سمت دووم پرت کرد!! دووم ایندفعه فرصت دفاع از خود نکرد.چند لحظه بعد فریاد جگرخراش دووم به آسمان رفت. شرینا خنجرش را ناپدید کرد و دوباره خنجر به شکل لعل روی دستش آمد.دووم روی زمین زانو زد و با دستانش جلوی صورتش را گرفته بود. همه مبهوت داشتند به دووم زل می زدند.همه می توانستند به راحتی قطرات خونی را که  از بین انگشتانش جاری می شد را ببینند... دووم از جایش بلند هنوز یکی از دستانش روی چشم راستش بود. دووم زیرلب گفت:(( دوباره هم دیگه رو ملاقات می کنیم...))

بعد با یک تلپورت از میان آنها رفت...

همه حواسشان به شرینا و دووم بود. بعد رومن تازه به یاد رشیلا هم افتاد.رومن به سمت رشیلا آمد تا کمکش کند تا بلند شود اما رشیلا چشم غره ای به او رفت و بدون هیچ مشکلی از جایش بلند و شمشیرش را از روی زمین بلند کرد. رومن و فرمانده و شرینا طوری به رشیلا زل زدند که اعتراض کرد:(( چیه؟؟ مگه فلج بودم که اینطوری به من زل زدین؟؟))

-      مگه زهر نزدیک نبود تو رو بکشه؟؟

-      چی داری واسه ی خودت می گی رومن!!زهر دیگه چیه؟؟

رومن نتوانست جلوی خشمش را بگیرد پس فریاد زد:(( پس تو مرگت شده بود؟؟ نزدیک بود من رو به سکته بدی!!)) فرمانده هم نتوانست کنجکاوی را آرام کند با تعجب پرسید:((منم با رومن موافقم!! تو چرا این کار رو کردی؟؟))

رشیلا دست به سینه ایستاد و گفت:(( من فقط می خواستم نقش بازی کنم تا حواس همه پرت بشه مخصوصا دووم. حالا چرا چون که یکی بتونه از این فرصت استفاده بکنه و بتونه دووم رو شکست بده!!)) بعد نفسی عمیق کشید و ادامه داد:(( انگار فقط شرینا تونست بین شما نقشه من رو بفهمه!!))

رومن فقط با دهنی باز به شرینا و رشیلا زل زد. فرمانده هم دست کمی از رومن نداشت...

-      پس چرا دووم به زهر اشاره کرد؟؟

-      هـه تو که باید اون رو بیشتر از هرکس دیگه ای بشناسی!! دووم کسی نیست که جلوی بقیه کم بیاره...

شرینا وسط حرف فرمانده و رشیلا پرید و گفت:(( یعنی دروغ گفته؟؟))

فرمانده سریع تر از مادرخوانده شرینا جواب داد:(( دووم هیچ وقت دروغ نگفته...))

-      پس جریان چیه؟؟

-      نمی دونم رومن...

آنها بی خیال موضوع شدن و با هم از معدن زمرد بیرون آمدند...

***

1 سال بعد...

بی حوصله و آشفته در اتاقش قدم می زد.دوباره اون حمله کرد!! ولی این دفعه تعداد زخمی های سربازانش بیشتر شده بود.منتظر خبر های جدید بود... ناگهان یکی دخترش در اتاق را باز کرد. رنگ از رخسارش پریده بود.سربازی هم پیشش بود. سرباز گفت:(( ملکه کریستال لایت !!دخترتان یعنی پرنسس امیلیا را همانطور گفته بودید برگرداندم!! امر دیگری هست؟؟))

-      نه می تونی بری...

-      چشم بانوی من!!

سرباز اتاق بیرون رفت و کریستال لایت را با املیا تنها گذاشت. کریستال لایت بر سر دخترش فریاد کشید:(( تو چه دردی داری که می خوای موقعی که اون حمله می کنه از پناهگاه میای بیرون؟؟)) امیلیا سکوت کرد. کریستال لایت بیشتر شروع به داد و فریاد کرد.

-      من به تو هزار بار گفتم که نباید اون موقع بیای بیرون!! تا الان نزدیک بود از شدت نگرانی سکته بزنم!!

دختر بی آنکه حرفی بزند پشتش را به مادرش کرد و به سمت در خروجی اتاق راه افتاد. کریستال لایت به سمتش شتافت.دستش را با چنگی گرفت و گفت:(( کجا داری میری؟؟)) امیلیا با بی تفاوتی گفت:(( من رو باش که اومدم بهت چند تا خبر بدم ولی انگار برای تو بی اهمیت هستند...)) کریستال لایت امیلیا را با یک حرکت به سمت خودش کشاند و رویش را به سمت گرفت و گفت:(( چی؟؟ خبری داری؟؟))

املیلیا نیش خندی زد و گفت:(( خب حالا شد!! مگه چند ساعت قبل لرد دووم حمله نکرد؟؟)) کریستال لایت کمی شل تر شانه های دخترش را گرفت و گفت:((آره!! خب که چی؟؟)) امیلیا ادامه داد:(( ایندفعه یک جای کار می لنگید...هنوز چند دقیقه از حمله اش نگذشته بود که یه گروه با لباس های سبز و طرح...اممم.. آها!! با طرح یه اژدها اومدن وارد معرکه شدن!! حالا این دسته طرف ما رو گرفتن و تونستن کاری بکنن که لرد دووم عقب نشینی بکنه...))

-      خب؟؟تونستی بفهمی که فرماندهی او گروه به دست کی بود؟؟ اصلا قیافه اش یادته؟؟تونستی تشخیص بدی که اون گروه متعلق به کجاس و اسمش چیه؟؟

-      نهبلهبله   و باز هم بله!!

-      خب جون بکن بگو!!

-      از قیافه اونها معلوم بود که هم اهل کواستریا هستن و هم اهل کشور خودمون آتلانیا... پنج نفرشون نفرشون لباس های متفاوتی داشتن.

کریستال لایت گفت:(( بعد؟))

-      دو تا زن بودن و یه مرد با یک دختر و یک پسر.منظورم با اونهایی هست که لباس هاشون فرق می کرد.دختره همسن من بود.قدش متوسط بود فقط یکذره از من کوتاه تره.موهاش سفید و رگه های طلایی هست. کیوتی مارکش هم یه نیلوفر طلایی درخشان بود.چشم هاش هم نارنجی بود.اسلحه اش یک شمشیر بنفش بود. ولی هر چند دقیقه یبار شمشیر برای چند ثانیه جرقه ای می زد و رنگش به آبی روشن تغیر می کرد و باز هم عادی می شد.مبارزه اش بد نبود.بیشتر با جادو حریف رو شکست می داد.پسره هم خیلی شبیه دختره بود ولی چشم هاش قهوه ای بودن.بدنی ریز جثه داره.رنگ موهاش طلایی کدر هست.کیوتی مارکش یک کمان نقره ای هست.سرعت مبارزه اش خیلی بالا بود.اون مرد هم موهایی خاکستری-جوگندمی داشت.معلومه که پیری زودرس داره.رنگ چشم هاش سبزتیره بود.قدی بلند داره با هیکلی ورزیده.با یک شمشیر سنگین و بزرگ کار می کرد. خیلی ماهرانه مبارزه می کنه و با چندضربه می تونه کار یکی رو بسازه... یکی از زن ها جوانتر بود خوشگل هم بود!! موهایی بلند و موج دار به رنگ آبی تیره داره.چشم هاش هم همرنگ موهاش بود.درخشش خاصی هم توی چشم هاش بود. می تونی شور و شوق زندگی رو توی اونها ببینی. قدش بلند بود از تو هم بلند تره.خیلی هم لاغره. حس می کنی اگه بیفته روی زمین یهو مثل شیشه می شکنه ولی اشتباه فکر کردم!! لامصب مثل فرفره میان سرباز می رفت و همه رو ناکار می کرد.اسلحه اش یه خنجر بود.کیوتی مارک اون زن هم یه اژدهای آبی بود. یه ذره عجیبه... آخه کیوتی مارک لرد دووم هم همون اژدها هست ولی به رنگ قرمز.

-      خب اون یکی زن چه شکلی بود کدومشون فرمانده اونها بود؟

-      مطمئنم که سردسته شون اون زنی بود که لباسی سفید داشت.اون قدی متوسط به بالا داره. همقد تو هست. چشم هاش یکی سبزآبی و یکی دیگه قرمز بود. هربار پلک می زد حالت چشم هاش تغیر می کرد یه بار دو تا چشمش قرمز بود یبار هر دوتا سبزآبی ولی بیشتر اوقات ترکیبی بود.موهاش صورتی با رگه هایی سبزآبی و بنفش کمرنگ و آبی آسمانیه...کیوتی مارکش هم یک نت موسیقی کریستالی بود و کنارش هم هلال ماه کریستالی بود. بازو بندی نقره ای داشت که روش یک ماه بود. اون بدون هیچ چیزی مبارزه نمی کرد. فقط هر چند ثانیه ناپدید می شد و پشت سرش با کنار حریفش ظاهر می شد و لگدی به اون می زد... خیلی توی مبارزه حرفه ای بود...

کریستال لایت دیگر نتوانست حرف های دخترش را بشنود سرش گیج رفت و روی تختش ولو شد. امیلیا سریع بالای سر مادرش رفت و کمکش کرد که روی تخت بنشیند. کریستال لایت به سختی روی تخت نشست و به زمین زل زد...امیلیا لیوان آبی را به کریستال لایت داد و گفت:(( یکم آب بخور... چه بلایی سرت اومد یهو؟؟)) کریستال لایت لیوان را گرفت و کمی آب خورد اما انگار همان یکذره آب هم از گلویش پایین نمی رود. به مشخصات ظاهری اون فرمانده فکر کرد... از پنجره به بیرون قصر جایی که مجسمه آخرین سایرن بود خیره شد.چشمش به مجسمه افتاد. تمامش از جنس کریستال بی رنگ بود ولی چشم هایش و گردنبندش از جنس یاقوت سرخ بود. ناگهان دوباره صحنه های بیست و یک سال قبل جلوی چشمش تکرار شد.دوباره توانست قیافه ملودی را پس از سالیان سال واضح و کامل به یاد بیاورد.به یاد آخرین باری افتاد که ملودی را قبل از اینکه کاملا وارد آن گوی سرخ شود افتاد. پس از چند دقیقه یکهو فکری مثل خنجری در ذهنش فرو رفت:(( ملودی زنده هست...)) با آمدن این فکر در ذهن کریستال لایت لیوان آب هم روی زمین از دستش افتاد و تبدیل به هزاران تکه شد...                            ادامه دارد...

 

 

 

 

 

 

 

 

یک بیماری...ساخته شده توسط خواهر گرامی ام...

اسم این بیماری:ناراحتی سکته

چه بلایی سر انسان ها می آورد:این بیماری از شدت ناراحتی به وجود می آید.یعنی  اگر کسی بسیار نگران یا ناراحت شود ایم بیماری را می گیرد.نمونه :

1-   - مگه زهر نزدیک نبود تو رو بکشه؟؟

-      چی داری واسه ی خودت می گی رومن!!زهر دیگه چیه؟؟

رومن نتوانست جلوی خشمش را بگیرد پس فریاد زد:(( پس تو مرگت شده بود؟؟ نزدیک بود من رو به سکته بدی))

این رومن از نگرانی دچار این بیماری شد.

2- کریستال لایت بر سر دخترش فریاد کشید:(( تو چه دردی داری که می خوای موقعی که اون حمله می کنه از پناهگاه میای بیرون؟؟)) امیلیا سکوت کرد. کریستال لایت بیشتر شروع به داد و فریاد کرد.

-      من به تو هزار بار گفتم که نباید اون موقع بیای بیرون!! تا الان نزدیک بود از شدت نگرانی سکته بزنم!! ایشان هم دچار این بیماری شدن...

راه حل درمان:ان شخص که او را دچار سکته کرد بگوید که چه مرگش است...

شوخی کردم این بیماری راه حل درمان نداره...

خلاصه بریم سره نظرات قصه... وا انگار جوهرم تموم شد!!!الان میرم از مادرم خودکار بگیرم!!

خودکار بنفش گرفتم ازش...

بگزریم...

عالی بود...!!!

نمی دونم چرا تو یکی رو می کشی بعد زندشون می کنی!!!

خلــــاصــــــــــه!!!

تو گفتی که  آخرین سایرن آخرین داستانته!!!!!!!!!!

:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::

همیشه وقتی دارم داستاناتو می خونم یه آهنگ غمگین تو ذهنم میاد.....

یه نکته ی ظریف در حد $&*&%$#@ که از قبلا اومد تو ذهنم رو باید بهت بگم!!! اونم چرا وقتی ملودی تو در...

اه!!جوهر اینم توم شد!!

خوب اینم از یه خودکار  زرد رنگ!!

 

از 1 تا 10 :10...




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: پنجشنبه 13 اسفند 1394 08:43 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 6 1 2 3 4 5 6