تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - مطالب آذر 1395

قهرمــــــــــ:(

یکشنبه 28 آذر 1395 03:09 ب.ظ

نویسنده: ♛ ღ MaIηAkI мαятιηєz ღ ♛


این وب این همه بازدید کننده داره...
پس چرا هیچ کس نظر نمیده آخه ؟؟؟؟؟؟؟؟
با همتون قهرم 



کامنتا : نظر میخوام دلم از همتون شکسته :(
آخرین ویرایش: یکشنبه 28 آذر 1395 03:10 ب.ظ

ادامه ی داستان هلن دریمز ( عکس ها واقعا قشنگن همشونو با بدبختی توی پینت کشیدم )

یکشنبه 28 آذر 1395 02:10 ب.ظ

نویسنده: ♛ ღ MaIηAkI мαятιηєz ღ ♛


ادامه ی داستان هلن دریمز : 

پرنسس هلن دریمز با نگاهی تحقیر آمیز به سلستیا به اون گفت : منو که میشناسی...نه؟! 



+تو...تو همون پرنسس مخفی خواهر بی عقل من لونایی ... تو..چرا انقدر متفاوتی؟!؟!؟!؟!؟


- دهنتو ببند بی وجدان 

و یک جادو به سمت سلستیا پرت کرد و سلستیا جاخالی داد .

-چیه؟ از یه پرنسس مخفی میترسی ؟؟؟ بیا و من رو بکش 

+ کشتن تو برام کاری نداره هر وقت دلم بخواد خودم میکشمت 

- پس اگه از کشتن من ترس داری من کارمو شروع میکنم ...

هلن دریمز چوب جادوییش رو به وجود اورد و در عین حال سلستیا هم توقفی نکرد و چوبش رو به وجوداورد اون دو تا با هم رو در رو شدن ...
سلستیا از نیروی خورشید استفاده کرد تا هلن دریمز رو بسوزونه...
هلن دریمز از معجزه ی خودش استفاده کرد و غیب شد ...

- الوووو همیشه یادت باشه یکی پشتت هست که میخواد هیچ وقت نباشی ...
+چی؟
-بگیر که اومد ...

سلیتا هم از ترس جیغ زد حالا...هر دو با هم رو در رو شده بودن  ...سلستیا دنبال هلن دریمز میرفت هلن دریمز پرواز کرد و انقدر بالا رفت تا سلستیا اونرو گم کرد . چند ساعت گذشت سلستیا هنوز توی هوا منتظر هلن دربمز بود ولی...از اون خبری نبود...
که ناگهان سلستیا احساس میکنه یه صدای خطرناک و رعد و برقی میاد ...
سریع بالای سرش رو نگاه کرد همین که نگاه کرد هلن دریمز با شمتی از جادو اونو به طرف زمین پرت کرد ...
سلستیا توی هوا بیهوش موند ...هلن دریمز توی هوا با خوشحالی میخندید و ناگهان سلستیا با عصبانیت بلند میشه و شمشیر داغش رو بیرون میاره ...اون انقدر عصبانی میشه که به کابوس خورشید تبدیل میشه..
هلن دریمز که خیلی ترسیده بود و نمیدونست چی کار کنه بالا و بالاتر رفت...
سلستیا که خیلی عصبانی شده بود یه نیروی خییییییییییلی نورانی و خورشیدی دور خودش به وجود اورد و با سرعت هر چه تمام به هلن دریمز نزدیک شد 



هلن دریمز که چاره ای نداشت...تمرکز کرد و به دوباره به یک روح سفید تبدیل شد و جادویی خییییییییلی خیلیـــــــــ قوی به وجود اورد و میخواست که خورشید رو نابود کنه . اون همه ی جادوش رو توی دستاش جمع کرد و یک دفعه به سمت خورشید پرتاب کرد .سلستیا با ترس فریاد کشید : نــــــــــــــــــــــــــــه!!!


( نقاشی کردنش خیلی سخت بود خیلییییییییییییییییی)


بعد از این که خورشید رو ناپدید کرد ...دنیا رو بهم ریخت و حالا همه چیز در دستان هلن دریمز بود :





و حآلآ...آیـ ـ ـآ هِلِنـ دریمـز دنیـآ رو نآبـود میـکـنه...؟؟؟

ادامه با 100 نظر...









کامنتا : نظر بدهید ...جایزه بگیرید @.@
آخرین ویرایش: - -

پونى كوچولوى من: دروازه |آهنگ|

جمعه 26 آذر 1395 04:03 ب.ظ

نویسنده: ♥apple bloom★
سلام
یه آهنگ خیلی قشنگ پیدا کردم دلم نیومد نزارم
[http://www.aparat.com/v/q4W6r]



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: جمعه 26 آذر 1395 04:23 ب.ظ

بیوگرافی من (هلن دریمز)

جمعه 26 آذر 1395 03:54 ب.ظ

نویسنده: ♛ ღ MaIηAkI мαятιηєz ღ ♛
سلام بچه هآ من آیلین یا مهزادم . من اومدم خودم رو ( شخصیت خیالی ساختگیم ) رو براتون بگم و بیوگرافی بنویسم ^^اخلاقش رو عین خودم کردم کلن این منم توی دنیای پونی
کپی نکنین آدرس وب و اسمم روشه :|

عکسش رو باید ببینین چون خیلی قشنگه واقعا قشنگه بکلیک

اسم : هلن دریمز ( هلن رویاها ) helen dreams
لقب : هلی (helie)
نوع : پرنسسی مخفی ( یکی از شاگرد های مخفی از پرنسس لونا ) 
اخلاق : خود خواه و مغرور و لجباز اما در حقیقت مهربون و خجالتی 
جادو : اون میتونه با جادوش هر کس رو به هر چیزی که میخواد تبدیل کنه 
معجزه: اون هر وقت که بخواد غیب میشه 
غذای مورد علاقه : گل مریم با سس رز 
بهترین دوست : لوسی آلت
کسی که ازش متنفره : سانست شیمر ، اون در مورد سانست نظری نداره و از اون متنفره 
ورزش مورد علاقه : باله . 
فعالیت مورد علاقه : کتاب خواندن و گوش دادن به موسیقی با هدفون 
رنگ مورد علاقه : صودتی و قرمز و ابی و بنفش و زرد ( اون این رنگ ها رو از ته دل دوست داره ) دلش برای رنگ سبز لجنی میسوزه :| و میگه چی میشد یکم خوشگل تر بود ؟! 

خلاصه ای از زندگی او : 

هلن دریمز که از خانواده ای ثروتمند و پولدار هست از زندگیش خسته میشه . اون با خودش میگه : من از پولدار بودن خوشم نمیاد و از این که هر چیزی رو راحت بخره و ... نفرت داره . اون تمام پول های تو جیبی اش را صرف بیماری دوست صمیمی اش لوسی آلت میکنه و کسی خبر نداره . دوست صمیمی اش حدود 2 سال است خانواده اش را در حادثه ی آتش سوزی از دست داده و یتیم هست . هلن دریمز نسبت به دوستش خیییییلی دلسوز و مهربونه و هر چی توی دلش هست به دوستش میگه و ... کلا اون دو تا مثل 2خواهر پشت هم هستن تا این که روزی لوسی یه بیماری بد میگیره و هلن به طرز شدیدی افسرده میشه ... . اون از خونه فرار میکنه و به طرز ناگهانی پرنسس لونا رو ملاقات میکنه . در طی 4 سال به عنوان تنها شاگرد پرنسس لونا و پرنسس مخفی اون انتخاب میشه و هنوز کسی از این ماجرا خبر نداره . اون با پرنسس لونا سال های زیادی زندگی کرد و همین امر باعث شد تا از پرنسس سلستیا متنفر بشه . هلن دریمز پس از این که به پرنسسی رسید خودش رو از چشم همه محروم کرد و از طرف پرنسس سلستیا به به یک قصری در سیاره ای دیگه تبعید شد . هلن روز های سختی رو میگذرونه تا این که با یاد گرفتن یک طلسم خودش رو به زندگیش بر میگردونه و برای همیشه در خانه ای دور از کشور خودش زندگی میکنه ...اون یک دختر افسرده و تنهاست و ...



این داستان ادامه دارد ...برای ادامه 30 نظر به همین پست 



کامنتا : نفر ادامه میخوان
آخرین ویرایش: - -

دلم تنگهههههه

پنجشنبه 25 آذر 1395 01:31 ب.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★
خیلی دلم تنگه 
هوف یادش بخیر
اولین باری که اومدم نت
دوستای زیادی پیدا کردم مخصوصا
مدیر وب،لونا دش،توایلات دش،دخترکارتونی
و کلی دوست دیگه
بعضیاشون گفتن میریم برمیگردیم
ولی نیومدن
مثل اسکوتی کارا
بعضیا بدون خبر رفتن مثل مدیر وب یعنی سارا
بعضیا هم رفتن مثل لونا دش
و بعضیا هم قهر کردن و دیگه نیومدن که نمیگم مثل کی
دازلینگا هم که دیگه رفتن یه سکوتی نتو فرا گرفته
واقعا دیگه نمیتونم تحمل کنم
همشون رفتن 
مثل اینه که یه رود خونه خشک شه
واقعا دلم میخواد برگردیم به گذشته
چه دریایی بود
الان شده یک بیابان
منم شاید دیگه بهتره برم
مثل بیشتریاشون میرم تلگرام
تصمیمم قطعی نیست چی کار کنم به نظرتون؟



کامنتا : :(
آخرین ویرایش: پنجشنبه 25 آذر 1395 01:39 ب.ظ

سَهلـ ـآمـ» مَنـ ـ ـ« آمَدهـ اَمـ ـ» بآ یِکـ«...پُستـ ـ ـ»..!!!

یکشنبه 21 آذر 1395 05:48 ب.ظ

نویسنده: ♛ ღ MaIηAkI мαятιηєz ღ ♛


Smile And Wave - Applejack by TomFraggle
سَهلآمـ . خوبِین..؟ :iconcalenita:
خوشِینـ ـ ـ»..؟
چِه خَبَرآ ؟ 
بِدونِـ ـ » قَلبِ تَپَندِهـ«یـِ فَضآیِ مَجآزیـ » چِطوریـ ـ ـد..؟:iconlaszl:
خِعلیـ«خُب..»بِرِینـ ـ « اِدآمِهـ...»اَوَلـ ـ ـ#ـ@...!! رآعستِی مَنـ» اَپِلـ جَکـ دوسـ نَعرَمآ اِشتِبـ نَشِهـ...:iconncmares:
خِعلیـ بآ اِشتِهآ نیگآ مِیکُنید...:iconchristiancerda:

خُدآ وَکیلیـ اینـ شِکلَکـ آ رو کوجآ دیدیـ...?Twilight Sparkle (happy cry) plz

اَه بَسِهـ . مِیریمـ سَرِ عَکسـ:iconpinkiehappyplz:






هِر هِر...:iconponyuniverse:ضِدِحآل...اگِه بَقیهـ ایِ میخوآیـ بآیَد اِینـ پُستـ 100ـ نَظَر داشتِعـ بآشِعـ:iconanybronym0ti0n:
بِجُنب دِ یآلآ...!:icondakathi666:








کامنتا : نَفَر بَقِیهـ اِی میخوآنـ..!
آخرین ویرایش: یکشنبه 21 آذر 1395 06:10 ب.ظ

بازگشت دوست 2 قسمت 4 تیکه 2

شنبه 20 آذر 1395 09:59 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

-     سلام دختر خاله!!

-     چه عجب بعد بیست و پنج سال یادی از ما کردی!!

-     چه عجب این دفعه نیومدی با شمشیرت گلوم رو پاره کنی!!

-     چه خبر از آتلانیا؟؟

-     چه خبر از وطنم؟؟

-     عبوس شدی!!

-     پیر شدی!!

-     جذاب تر از قبل شدی!!

-     سلطنتی تر از قبل شدی!!

-     شنیدم که جدید ترین هدف انجمن شما اینه که بیایین دووم رو شکست بدین!!

-     شنیدم که دووم دوشب پیش به اینجا حمله کرده!!رشیلا کجاست؟؟

   با این سوال ملودی فلورا خود را کاملا باخت... 

   نمی دانست چه جوابی بدهد. با تته پته گفت:((امممم... رشیلا... رشیلا...توی...)) 

-     رشیلا توی جنگ چند شب کشته شد؟؟

    فلورا با تعجب به رومن نگاهی انداخت گویی می خواست از او بپرسد که چطوری این موضوع را فهمیده. اما صدایی از گلویش در نمی آمد. رومن ذهنش را خواند و پاسخ سوال ناگفته فلورا را داد:((از شمشیری که پارچه ای سرمه بر روی دسته اش بسته شد فهمیدم.می دونستم که در کواستریا موقعی که ژنرال یا سردار مهمی در جنگی کشته شود. بدنش را می سوزانند و شمشیرش را در زمین به مدت هفتاد روز فرو می کنند. اگه سرباز مظلومانه بمیرد پارچه ای قرمز به شمشیرش می بندند.اگه عادی کشته شود.یک پارچه سیاه.و اگر توسط سردار مهمی در سپاه مقابل کشته شود یک پارچه سرمه ای.)) بعد از این حرفش نفس عمیقی کشید ادامه داد:((دووم رشیلا رو کشت؟؟))

     فلورا و شرینا و سزار با هم سری به نشانه مثبت تکان دادند. رومن نگاه سردی به اطرافش انداخت.به شرینا خیره شد. زیر چشم هایش پف کرده و سیاه شده بودند.معلوم بود چند شب نخوابیده بود. سزار شلخته تر از قبل به نظر می رسید.

  رومن بی تفاوت دخترش را از زمین بلند کرد و از تالار بیرون رفت. 

***

-     بی احساس ترین مرد دنیا رومن هستش!! چطور موقعی که خبر مرگ رشیلا رو شنید هیچ کاری نکرد. فقط لونا رو بغل کرد و رفت بیرون. هنوز هم برنگشته!! یعنی اینقدر مردم می گفتن که رومن حاضره برای رشیلا جون بده و عاشقشه دروغ بود؟؟

-     اینقدر زود قضاوت نکن فلورا... رومن هیچ وقت احساسات خودش رو بروز نداده. و شک دارم اینکار رو بکنه...

   یکهو در اتاق باز شد. ملودی از جا پرید و به چهارچوب در خیره شد.بعداز اینکه فهمید شرینا بود نفسی از سر آسودگی کشید...زیر چشم های شرینا بیشتر از قبل سیاه شده بود.قبل از اینکه ملودی بتواند حرفی بزند شرینا آرام گفت:((دوباره کابوس دیدم...)) ملوی نگاه دیگری به شرینا انداخت و دلداری اش داد:((عیبی نداره شری... برو پیش سزار و بهش در آماده کردن وسایل بقیه کمک کن!! قراره بریم آتلانیا!!))

   شرینا و فلورا با هم همزمان فریاد کشیدند:(( آتــلانـیـا؟؟)) 

-     خوبه نگفتم بریم توی زندان تیراک!! بابا همین آتلانیا هست!!آتلانیا که وطن تو هستش شرینا!! تو چرا قاطی کردی؟؟

شرینا تمام غم هایش را فراموش کرد. قیافه حق به جانبی گرفت و شروع به راه رفتن در اتاق کرد. همزمان با راه رفتنش هم گفت:((آتلانیا؟؟ نه خودت عقلت رو به کار بنداز... آتلانیا؟! ارتش دووم خودشون دارن میرن آتلانیا!! اونوقت تو هم می خوای همین کار رو بکنی؟؟ خل شدی؟؟ این کار تو مثل کار کسیه که خودش داوطلبانه برخ توی قفس گرگ گرسنه زخمی!!دووم تا ما رو ببینه شخصا با خنجرش میاد ما رو نصف می کنه!! من یکی نیستم!!))  ملودی زیرلب طوری که فقط فلورا که جفتش بود بفهمد چه می گوید گفت:((حالا بهت یه درس خوب یاد میدم!!)) از جایش بلند شد بدون اینکه شرینا بویی ببرد پشت سرش رفت. دستش را پیش برد توانست نرمی گوشش را حس بعد در کمال بی رحمی گوش شرینا را گرفت پیچاند. صدای جیغ شرینا در سرتاسر قصر پیچید.

-     آیییی!! این... آخ... چه غلطی... واییییی... بود که کردی؟؟؟

-     باید ادب بشی دیگه!!

-     ادب بشی و زهر مار!!

   ناگهان ملودی گوش شرینا را بیشتر پیچاند بعد فریاد زد:((تو روح هرکسی که تربیتت کرد!!)) شرینا نیشخند زورکی ای زد و گفت:((حتی اگه رشیلا باشه؟؟)) ملودی دست و پایش را گم کرد و تند تند گفت:((اممم.... چرا از اول نگفتی که... یعنی... رشیلا یک استثناء هست و استثناء قائده رو نفعی نمیشه درسته؟؟)) شرینا کم مانده بو از خنده روده بر شود سرش را محکم تکان داد و گفت:((یادم باشه این موضوع رو به اطلاع رومن برسونم!!)) 

   فرمانده از سر لج گوش شرینا بدتر گرفت. شرینا کمی دست و پا زد بعد اعتراض کرد:(( خداییش کی تو یکی رو بزرگ کرده؟؟نـه!! تقصیر اون نیست!! باس دلم واسش بسوزه که دخترش تو شدی!!)) یکهو ملودی او را رها کرد. شرینا روی زمین افتاد به بالای سرش نگاه کرد. ملودی سکوت کرده بود. داشت او را به طرز خطرناکی نگاه می کرد.

-     شرینا اگه می دونستی کی دخترخاله ی من رو بزرگ کرده این حرف رو هیچ وقت به زبان نمی آوردی!!

-     وایسا ببینم!!مگه تو دختر سلستیا نیستی؟؟

-     آره... هستم...

-     و تنها خواهر سلستیا لونا نیست؟؟

-     تنها کس او لونا هست...

-     و یعنی دختر لونا میشه دخترخاله تو؟؟

-     صد در صد!!

-     خب روشنم کن!! دخترخاله ی تو الان کجاست؟؟ و کیه؟؟

-     تو نمی دونی کیه؟؟

-     نه توی سرم از ذغال سنگ پر شده!!

   فلورا دست به سینه ایستاد.کمی سکوت کرد.بعد با سرش به ملودی اشاره کرد. شرینا به جفتش که ملودی با شکوه تر از قبل ایستاده بود خیره شد.از چهره اش معلوم بود که اگر یک شوک دیگر به او وارد شود سکته را می زند. 

-     تو؟؟ تـــو؟؟

   ملودی پوزخندی زد.یاقوت گردنبندش بیشتر از همیشه می درخشید.نور سرخ یاقوتش باعث شد رنگ پوست گردنش به سرخی بگراید.فلورا و شرینا به چشم های ملودی خیره شدند. آن موقع دو چشم هایش سبزآبی بودند.ولی می توانستند رگه های شعله های سرخی در چشم هایش ببیند.فورا با سلقمه ای به شرینا فهماند موقعی که اشاره کرد باید با هم از آن اتاق فرار بکنند.

-     آره... مگه چمه؟؟

-     امممم... هیچی!! هیچیت نیست!! فقط پرنسس ملودی...

-     سیارانا ملودی...!!

-     باشه سیا...سیرانا..یعنی سیارانا ملودی!! میشه یکم به ظاهر خودتون در آیینه دقت کنین!!

-     من کاملا عادی هستم نه؟؟

   فلورا زیرلب گفت:((آره ارواح مادرت!! خیلی عادی هستی!!)) 

-     معلومه که عادی هستی دخترخاله!!فقط با دیدن چهره الانت یاد بیست و پنج سال قبل میفتم!!همین!!

   ملودی به سمت آیینه رفت. کمی به خودش نگاه کرد. فقط کمی قدرت سایرنی اش تحریک شده بود.فقط همین!!یعنی اینقدر سایرن بودن باعث میشه بین بقیه متفاوت باشه؟؟ کم مانده بود بغضی کهنه گلویش را پر کند ولی بغضش را قورت داد.نفس عمیقی کشید. به پشت سرش نگاه کرد ببیند باز هم شرینا و فلورا سر عقیده شان هستند؟؟ 

  ولی در اتاق هیچکس نبود...!!تنها اثری که می شد از آن دو یافت دری بود که با تقلا باز شده بود که حتی چنان برای بیرون رفتن از اتاق عجله داشتند که یادشان رفت در را ببندند!!

 

ادامه دارد؟؟

 




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -

بازگشت دوست قسمت 4 تیکه 1

شنبه 20 آذر 1395 09:58 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

-     بلاخره رسیدیم!!خیلی دلم برای رشیلا و بقیه تنگ شده!! نظر تو چیه رومن؟؟

-     منم...

-     راستی!! به دروازه نگاه کن!! یک عالمه آدم اونجا جمع شدن...!! آهـا!! اونا ارتش خودمون بودن که ازشون جدا شدیم. شرینا خیلی خوب تونست بقیه رو راهنمایی بکنه!!

-     اوهوم...شرینا دختر زرنگی هست.دیگه دختری مثل اون پیدا نمیشه...بیشتر بچه های الآن لای پرقو بزرگ شدن.ولی شرینا با برادرش توی بدنامترین منطقه رزوای زندگی کردن رو یاد گرفتن.از همون بچگی یاد گرفت که برای بدست آوردن کوچکترین چیزی باید جنگید.

   ملودی سکوت کرد.متوجه نوری شد. چشمانش را تنگ کرد تا بهتره بتواند منشا نور را پیدا کند. از دور توانست تیغه شمشیری را ببیند که دور دسته اش یه نوار سرمه ای بسته شده بود. شمشیر روی زمین فرو رفته بود. ملودی با وحشت و تعجب سرش را به چپ و راست تکان داد. دوباره به شمشیر زل زد. نه اشتباه نمی کرد. واقعا اتفاقی افتاده بود.ملودی در حالی که دست رومن را گرفته بود و کشان کشان داشت او را به دنبال خودش می کشید به سمت دروازه قصر آزرو می دوید.

-     چه بلایی سرت اومده ملودی؟؟

-     دووم زودتر از ما به اینجا رسید...

   رومن با شنیدن اسم دووم خودش را از دست ملودی خلاص کرد و سریعتر از او به سمت قصر دوید.دروازه باز بود.رومن به سمت دروازه رفت.بجای اینکه مثل همیشه چشمش به پرچم های کشورش کوستریا بیفتد فقط پرچم های سیاه دید که بر دیوار های بلند آزرو آویخته شده بودند.رومن وارد قصر شد. مستقیم به سمت تالار اصلی رفت. جمعیت زیادی آنجا نبود. فقط شرینا و سزار و فلورا دئورا بودند. سزار لونا را که هنوز خواب بود در آغوش گرفته بود.

  تا چشم فلورا به رومن افتاد به نشانه احترام بلند شد.شرینا و برادرش تا این حرکت ملکه کواستریا را دیدند رویشان را به سمت در تالار گرفتند. تا چشم خواهر و برادر به رومن افتاد دوتایشان همزمان گفتند:(( رومــن!!)) شرینا و سزار به سمت رومن رفتند. شرینا تا به او رسید پرسید:((بلایی سرت که نیومد؟؟ زخمی نشدی؟؟فرمانده کجاست؟؟)) سزار هم نفس نفس زنان گفت:(( رومن خوبی؟؟ دلم برات تنگ شده!! ما دیروز صبح رسیدیم!! راستی...)) سزار مکثی کرد و بعد لونا را که هنوز در آغوشش بود مثل هدیه ای با ارزش به سمت رومن گرفت.

   لونا کم کم داشت چشمانش را باز می کرد. خمیازه ای کشید و با دستانش کمی چشمانش را مالش داشت. با تعجب به اطرافش نگاه کرد.شرینا و سزار را در اطرافش دید ولی روبرویش مردی با موهای شلخته و خاکستری بود.چشم هایی به رنگ سبز مات داشت.چین و چروکی کم رنگی رو پیشانی اش دیده می شد. اما هنوز جوان به نظر می رسید تا پیر یا میانسال... زخمی کهنه روی پیشانی اش دیده می شد. به سختی می شد آن را دید.ولی اگر کسی دقت می کرد می توانست رد زخم را به شکل زخمی کج وکوله به رنگ سفید پیدا بکند.

    لونا خوشحال از اینکه توانست دوباره پدرش را ببیند سعی کرد هر طور شد خودش را از دست سزار بیرون بکشد. رومن متوجه حرکات لونا شد. یکی از ابروانش را بالا انداخت با لبخندی کمرنگ لونا را از دستان سزار گرفت و خودش تک دخترش را در آغوش گرفت. لونا دستان کوچکش را دور گردن رومن حلقه کرد. سعی کرد هر طوری شده خودش را بالا بکشد و روی شانه پدرش بنشیند. بعد از ثانیه و تلاش های طاقت فرسا توانست روی شانه چپ پدرش بنشیند. رومن کمی موهای لونا را نوازش کرد. و بدون اینکه جوابی به سزار و شرینا بدهد.لونا را روی زمین گذاشت.لونا از پایین به پدرش زل زد.از نظر قد تازه توانسته بود به زانو هایش برسد.

   رومن با قدم هایی بلند و تند به سمت بانو فلورا دئورا رفت تا به او رسید سریع به نشانه احترام زانو زد. بعد از چند ثانیه سریع بلند شد و گفت:(( درود من بر شما بانوی کواستریا باد.)) فلورا هم جوابش را سریع داد:(( و درود من بر شما ژنرال باتجربه کواستریا باد!!))  رومن بدون مقدمه چینی پرسید:(( من یک سوال از شما دارم.موقعی که داشتم با همراهم به اینجا می اومدم اون گفت که خبر های جالبی اینجا ندارین... درسته؟؟)) فلورا متعجب با چشمانی گرد پاسخ داد:((درسته... متاسفانه دو شب قبل...)) رومن حرفش را قطع کرد و گفت:((دووم به اینجا حمله کرد آره؟؟)) شرینا و سزار متوجه شدند که رومن دستهای خودش را مشت کرده بود. 

-     آره... دووم دوشب قبل اینجا بود. همراه تو کی بود که اینقدر سریع تونست تشخیص بده که چه اتفاقی اینجا افتاده.

-     فکر کنم شما قبلا داستان هایی درباره موجودی که از جادوی سیاه درست شده شنیدین؟؟

-     همون نیمه الیکورنی که ملکه لونا درستش کرد؟؟

-     آره... و بعدا همه باور کردن که اون دختر لونا هست.

-     و بگی نگی دختر خاله من.

-     خب خودت بهتر می دونی که گفته میشه حدود بیست و پنج سال قبل توی جنگ آتلانیا و کواستریا که حتی خود شما هم در اونجا شرکت داشتین اون نیمه سایرن-الیکورن توسط ملکه فلوری هارت یا به قول خیلی های دیگه اسکایلا کشته شد.

-     آره... ولی...

-     ولی هنوز می گن که زنده هستش و داره در دو کشور پرسه می زنه!!

-     خب همه ی این حرف های تو درسته می خوای چی رو به من بفهمونی؟؟

   تا رومن خواست جواب بدهد صدای رسا و بلندی همه را برجای میخکوب کرد.

-     می خواد به تو بفهمونه که من هنوز نمردم!!

      فلورا  از جایش بلند شد. به آستانه در تالار خیره شد.زنی قد بلند با موهایی صورتی و سبزآبی که به شانه اش می رسیدند. ایستاده بود.یکی از چشم هایش سبز آبی بود و دیگری سرخ. لباسی نظامی فرمانده های کواستریا را پوشیده بود.شمشیری نقره ای  به کمربندش آویزان بود.

    زبان فلورا بند آمده بود... کم مانده بود دست و پایش را گم کند.نفسی عمیق کشید تا بهتر بتواند

 فکر کند. چی؟؟ این امکان نداره!! ملودی؟؟ دختر ملکه لونا؟؟ دخترخاله خودم؟؟ آخرین سایرن؟؟پ

فرمانده انجمن نابود شده الماس سیاه؟؟ فرمانده دوم ابر انجمن اژدها؟؟همون کسی که بیست و 

پنج سال قبل توسط فلوری هارت کشته شد؟؟ استارولت؟؟ پرنسس میامورا ملااستارولت؟؟همون 

دختری که از جادوی سیاه قدرتمند ملکه لونا درست شد؟؟ همون نیمه الیکورنی که نصف وجودش از یک 

الیکورن جادوی سیاه بود و نصف دیگرش از روح یک سایرن جنگجو؟؟ چطور بعد از اون لحظه ای که 

اشعه به او برخورد کرد هنوز زنده ماند؟؟


    چشمانش را کمی بست و بعد از موقعی که جرئت کافی پیدا کرد رو به ملودی کرد و گفت:((سلام 

استارولت!!))





کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 09:59 ب.ظ

دلام ._.

شنبه 20 آذر 1395 09:18 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
دلام ._.
شناختین؟؟
معلومه که نه -_-
خا فک کنم یه سالی میشه نیومدم.
اخه لامصبا من رفتم شما هم رفتین؟؟ -_- 
بزا یه بلایی سرتون میارم اون سرش ناپیدا -_-



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 09:21 ب.ظ

پچگی پونی ها

شنبه 20 آذر 1395 04:57 ب.ظ

نویسنده: ♥apple bloom★
سلام
 لطفا روی ادامه مطلب کیلیک کنید
و وارد شوید
وگرنه خودم شوتتون میکنم تو

ادامه مطلب

کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -

فلوری هارت(درخواستی)

شنبه 20 آذر 1395 09:54 ق.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★
درخواس پرنسس فلوری هارت جون



کامنتا : پونی
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 10:02 ق.ظ

بیوگرافی اسنودراپ «درخواستی»

شنبه 20 آذر 1395 09:31 ق.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★
این درخواستی هستش و کپی ازش منبع میخواد

از اونجایی که من میدونم اسنو دراپ یه پونی نابینا و کمی حساسه پرنسس لونا اسنودراپو خیلی دوست داره تن همتون خوب میدونین بیشترپونی ها از شب بدشون میاد و میترسن اسنویراپ علاقه ی خواصی به شب نشون میده اسنودراپ هیچ دوستی نداشته و هیشکی درکش نمیکرده چون 
اون نابینا بوده که در کوچکیش(وقتی اندازه اسکوتالو با دوستاش بود)با پرنسس لونا اشنا شد
اون اولین برف رو بالای یک ابر نزدیک خوپشون و با پر بالش ساخت و اینجوری کیوتی مارکش رو به دست اورد
توجه:عکس بالا رو از اینجا گیر آوردم پس تحمت ممنوع:کلیک

و لونا اون برفو که ساخت اسنودراپ بوده رو پیش خودش نگه میداره و متاصفانه در اینده های کمی دور اسنودراپ میمیره!وقتی اون میمیره لونا غمی پیدا میکنه که میخواست گریش بگیره
اولین برف زمستونی وقتی میاد که پرنسس سلستیا موهای صورتی داره و لونا توی بالکن قصر با غم زیادی یک کوزه رو به بالا میبره و برف اسنودراپ رو رها میکنه
مدت های زیادی طول نمیکشه که اسنودراپ برمیگرده و انتقام اون شروع میشه...



کامنتا : نظر برفی
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 09:51 ق.ظ

یاد گرفتم!

شنبه 20 آذر 1395 09:27 ق.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★
اخ جــــــــــــــــــــــــــون
یاد گرفتم هک کنم
فکر کنم همون دیفیسه
نمیدونم هکه یا دیفیس 
ولی بالاخره تونستم
به هیشکی یاد نمیدم فقط به لونادش(ایلین)جووووووونم یاد دادم
هیچی دیگه همین
دو تا درخواستی داشتم برم بزارم
خواستم خودمو خالی کنم



کامنتا : جان دلم؟
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 09:30 ق.ظ

سارا نیست بچه ها

پنجشنبه 18 آذر 1395 04:30 ب.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★
انقد سراغ سارا رو نگیرین
متاصفم ولی نتشون تموم شده
یا به قول خودش ته کشیده
منم دلم براش تنگه
ولی نت ندارن
بیاین دعا کنیم برگرده



کامنتا : نظر
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 آذر 1395 04:34 ب.ظ

لونا با موهایی به سبک ماین کرافت

پنجشنبه 18 آذر 1395 04:26 ب.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★



کامنتا : ماه
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 آذر 1395 04:27 ب.ظ

نقاشی خشنگ دوست من:")

پنجشنبه 18 آذر 1395 12:13 ق.ظ

نویسنده: Sleepy neko•‿•
یو...یعنی سلام:|
من ژاپنی میحرفم دیه مشکل خودتونه بلد نیسدید:|||
چرا اصلا حوصله وب نیس..حالش هس ولی نمیدونم چرا حوصله پونیو ندارم:||||
چنل تلگرامم روی هواس=|
وب پونیمم...بستم...
یادش بخیر میخواستم یکی از بهترین وبا بشه...ولی خب...ولش:")
همش دارم سعی میکنم فندوم پونیو ترک کنم...ولی نمیشه بخدا نمیشهـــ:"|
واس همین بیخیال شدم...تا وقتی ک ب تاریخ بپیونده:")
پ.ن:عکسایی ک امروز براتون میزارم چندتا عکس طنزه...توسط دوستم کشیدع شده:"))
پ.ن2:کپی نکنین...دیه حال نداشتم آدرس بزارم...
پ.ن3:این پست برای مسخره کردن هیچ پونیی نیس:|یکم جنبه داشته باشید اینا فقط واسه خندس ن مسخره کردن=/
باید بهم افتخار کنید...ک گربه ای خابالو و بیحالی مث من اومده براتون پست گذاشتع:|
بخدا چندروز دیه حال تبلت روشن کردنم ندارم...خیلی بی حوصله شدم:|



کامنتا : نظر بده هروقت حوصله داشتم جواب میدم=_=
آخرین ویرایش: پنجشنبه 18 آذر 1395 12:28 ق.ظ

جم جونیور ساعت 2 و رب پونی کوچولو میده هاااا...

چهارشنبه 17 آذر 1395 06:29 ب.ظ

نویسنده: ♛ ღ MaIηAkI мαятιηєz ღ ♛


سلام بچه ها خواستم بگم که جم جونیور پونی کوچولو میده من حدودا 5 روزه دارم میبینم . همین دیگه نیگا کنید بایییی :|



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: چهارشنبه 17 آذر 1395 06:30 ب.ظ

یه موضوع مهم

سه شنبه 16 آذر 1395 08:51 ق.ظ

نویسنده: Hera Dastincs
دلــام ^^ 

روح وبلاگ برگشته -_- 

الان توی مدرسه هستنم *-*

سارا !! جون مهشید میشه کمکم بکنی؟؟ 

اگ اره بم بگو(توی تلگرام نیستم)

***********************************

( دیه جدی جدی بر میگردم ^^)



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: سه شنبه 16 آذر 1395 08:53 ق.ظ

نویسنده های عزیز بخونن

شنبه 13 آذر 1395 03:04 ب.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★
تورو خدا وقتی به نظر پاسخ میدید  تاییدش کنین
همه رو رو هم انباشته میکنین
حالا یه بنده خدایی که نمیدونم کیه اونایی که جواب دلشتنو تایید کرده
خب چه کا ده میخواین پز بدین مثلا؟



کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 13 آذر 1395 03:06 ب.ظ

در کامپیوتر

پنجشنبه 11 آذر 1395 03:33 ب.ظ

نویسنده: ★rσყム★~★ロイヤル★
منم میــــــــــــــــــــــــــــــــــخام









کامنتا : نفر میخان
آخرین ویرایش: پنجشنبه 11 آذر 1395 03:35 ب.ظ



تعدادکل صفحات : 2 1 2