تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - happy ending 1

happy ending 1

پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 10:57 ق.ظ

نویسنده: S_dash

نمیدونم این چه  مرضیه بهش مبتلا شدم:|
تا وقتی داستان رو ننوشتم کلی ذوق دارما
ولی موقع نوشتن حسش نیست:|
:|
:|
:|
:|
:|:|
:|:|:|
:|:|:|:|
:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|
:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|:|
(قصر سلستیا،صبح)
سلستیا جلوی پنجره نشسته و با نگرانی به خورشیدی که بالا آورده بود نگاه میکرد.نور طرح دار،زیبا و رنگارنگی که بر اثر اثابت خورشید به شیشه پنجره میخورد،زمین را زیبا کرده بود.
آه عمیقی کشید.
سرباز دربار وارد شد:((سرورم،وقت تنگ است،باید هرچه زود تر آماده شوید،مردم مشتاقانه منتظر شما هستند.))
او که حالا به احترام سرباز ایستاده بود سری تکان داد.سرباز که رفت،آه عمیق تری کشید و به سمت اتاق لباس ها رفت.بی شک لباس زیبایی بود.در آن صبح،نوری که به لباس براقش میخورد اتاق را صد برابر پر نور تر و زیبا تر کرده بود.قطره ای اشک از چشمانش سرازیر شد.حالا دیگر از این لباس متنفر بود.قرار بود آن یکی لباس را که با لباسش ست بود را او بپوشد.به آن لباس نگاه کرد،در سایه ای از اتاق خاک میخورد و حتی پولک ها و نگین هایش در اثابت نور نبودند تا اتاق را زیبا تر کنند.با تنفر بیشتری به لباس خودش نگاه کرد.میخواست آن را در بیاورد و فقط در اتاقش بماند.اما،مهم ترین جشن بود،جشن ماه گرفتگی،جشنی که در آن از صبح جشن میگرفتند تا نیمه شب که ماه گرفتگی انجام شود،چیزی که نمیشد بیخیالش شود،البته،هیچ چیز را نمیشد؛گاهی،از پرنسس بودن متنفر بود.
(زندان قصر،همان موقع)
دیسکورد در زندان نشسته بود.ناگهان جلویش با دودی غلیظ و آبی ظاهر شد.
دیسکورد:((لوننااااا اینجا چی میخوای؟))
-خفه شو...بار آخرت باشه منو به این اسم صدا میزنی.
دیسکورد:((اوه بله، لونا مر مون؟نایتمر لونا؟نایت لونا مون؟یا...))
با صدای بلند تری داد زد:((خفه شو))
دیسکورد که نگاهش مبهوت بود بود دوباره با نگاه مرموزی گفت:((چی شده نایتمر مون(اسمش را با لحن مسخره ای گفت)مگه بهت اون طلسم رو ندادم؟دیگه چی میخوای؟))
نایتمر مون:((اون طلسم لعنتی که بهم دادی کار نمیکنه))
-گفته بودم برای طلسم باید با جادوت قلب کسی رو که از همه بیشتر دوستش داری رو در بیاری و فدا کنی،آیا واقعا این کار رو کردی؟))
-معلومه،من قلب حیوان خوانگی عزیز و دوست داشتنیم رو که که از بچه گی داشتمش فدا کردم ولی اون کار نکرد.
ناگهان دیسکورد پرید و گلوی نایتمر مون را گرفت و گفت:((احــــــمق!من گفتم کس نه یه حیون احمق.تو باید قلب کسی  رو فدا کنی که با تمام وجود....دوســــــــش داری))
گردنش رو ول کرد.حالا که نایتمر مون فهمید کجای کارش میلنگیده با نگاهی در آمیخته با خشم و ناراحتی در دود غلیظی غیب شد و به قلمروی خودش برگشت......







20 نظر برای ادامه^_^



کامنتا : تکون بده:|اون موسو تکون بده:|
آخرین ویرایش: پنجشنبه 7 اردیبهشت 1396 11:57 ق.ظ



نمایش نظرات 1 تا 30