تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - بازگشت دوست 2 قسمت 4 تیکه 2

بازگشت دوست 2 قسمت 4 تیکه 2

شنبه 20 آذر 1395 09:59 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

-     سلام دختر خاله!!

-     چه عجب بعد بیست و پنج سال یادی از ما کردی!!

-     چه عجب این دفعه نیومدی با شمشیرت گلوم رو پاره کنی!!

-     چه خبر از آتلانیا؟؟

-     چه خبر از وطنم؟؟

-     عبوس شدی!!

-     پیر شدی!!

-     جذاب تر از قبل شدی!!

-     سلطنتی تر از قبل شدی!!

-     شنیدم که جدید ترین هدف انجمن شما اینه که بیایین دووم رو شکست بدین!!

-     شنیدم که دووم دوشب پیش به اینجا حمله کرده!!رشیلا کجاست؟؟

   با این سوال ملودی فلورا خود را کاملا باخت... 

   نمی دانست چه جوابی بدهد. با تته پته گفت:((امممم... رشیلا... رشیلا...توی...)) 

-     رشیلا توی جنگ چند شب کشته شد؟؟

    فلورا با تعجب به رومن نگاهی انداخت گویی می خواست از او بپرسد که چطوری این موضوع را فهمیده. اما صدایی از گلویش در نمی آمد. رومن ذهنش را خواند و پاسخ سوال ناگفته فلورا را داد:((از شمشیری که پارچه ای سرمه بر روی دسته اش بسته شد فهمیدم.می دونستم که در کواستریا موقعی که ژنرال یا سردار مهمی در جنگی کشته شود. بدنش را می سوزانند و شمشیرش را در زمین به مدت هفتاد روز فرو می کنند. اگه سرباز مظلومانه بمیرد پارچه ای قرمز به شمشیرش می بندند.اگه عادی کشته شود.یک پارچه سیاه.و اگر توسط سردار مهمی در سپاه مقابل کشته شود یک پارچه سرمه ای.)) بعد از این حرفش نفس عمیقی کشید ادامه داد:((دووم رشیلا رو کشت؟؟))

     فلورا و شرینا و سزار با هم سری به نشانه مثبت تکان دادند. رومن نگاه سردی به اطرافش انداخت.به شرینا خیره شد. زیر چشم هایش پف کرده و سیاه شده بودند.معلوم بود چند شب نخوابیده بود. سزار شلخته تر از قبل به نظر می رسید.

  رومن بی تفاوت دخترش را از زمین بلند کرد و از تالار بیرون رفت. 

***

-     بی احساس ترین مرد دنیا رومن هستش!! چطور موقعی که خبر مرگ رشیلا رو شنید هیچ کاری نکرد. فقط لونا رو بغل کرد و رفت بیرون. هنوز هم برنگشته!! یعنی اینقدر مردم می گفتن که رومن حاضره برای رشیلا جون بده و عاشقشه دروغ بود؟؟

-     اینقدر زود قضاوت نکن فلورا... رومن هیچ وقت احساسات خودش رو بروز نداده. و شک دارم اینکار رو بکنه...

   یکهو در اتاق باز شد. ملودی از جا پرید و به چهارچوب در خیره شد.بعداز اینکه فهمید شرینا بود نفسی از سر آسودگی کشید...زیر چشم های شرینا بیشتر از قبل سیاه شده بود.قبل از اینکه ملودی بتواند حرفی بزند شرینا آرام گفت:((دوباره کابوس دیدم...)) ملوی نگاه دیگری به شرینا انداخت و دلداری اش داد:((عیبی نداره شری... برو پیش سزار و بهش در آماده کردن وسایل بقیه کمک کن!! قراره بریم آتلانیا!!))

   شرینا و فلورا با هم همزمان فریاد کشیدند:(( آتــلانـیـا؟؟)) 

-     خوبه نگفتم بریم توی زندان تیراک!! بابا همین آتلانیا هست!!آتلانیا که وطن تو هستش شرینا!! تو چرا قاطی کردی؟؟

شرینا تمام غم هایش را فراموش کرد. قیافه حق به جانبی گرفت و شروع به راه رفتن در اتاق کرد. همزمان با راه رفتنش هم گفت:((آتلانیا؟؟ نه خودت عقلت رو به کار بنداز... آتلانیا؟! ارتش دووم خودشون دارن میرن آتلانیا!! اونوقت تو هم می خوای همین کار رو بکنی؟؟ خل شدی؟؟ این کار تو مثل کار کسیه که خودش داوطلبانه برخ توی قفس گرگ گرسنه زخمی!!دووم تا ما رو ببینه شخصا با خنجرش میاد ما رو نصف می کنه!! من یکی نیستم!!))  ملودی زیرلب طوری که فقط فلورا که جفتش بود بفهمد چه می گوید گفت:((حالا بهت یه درس خوب یاد میدم!!)) از جایش بلند شد بدون اینکه شرینا بویی ببرد پشت سرش رفت. دستش را پیش برد توانست نرمی گوشش را حس بعد در کمال بی رحمی گوش شرینا را گرفت پیچاند. صدای جیغ شرینا در سرتاسر قصر پیچید.

-     آیییی!! این... آخ... چه غلطی... واییییی... بود که کردی؟؟؟

-     باید ادب بشی دیگه!!

-     ادب بشی و زهر مار!!

   ناگهان ملودی گوش شرینا را بیشتر پیچاند بعد فریاد زد:((تو روح هرکسی که تربیتت کرد!!)) شرینا نیشخند زورکی ای زد و گفت:((حتی اگه رشیلا باشه؟؟)) ملودی دست و پایش را گم کرد و تند تند گفت:((اممم.... چرا از اول نگفتی که... یعنی... رشیلا یک استثناء هست و استثناء قائده رو نفعی نمیشه درسته؟؟)) شرینا کم مانده بو از خنده روده بر شود سرش را محکم تکان داد و گفت:((یادم باشه این موضوع رو به اطلاع رومن برسونم!!)) 

   فرمانده از سر لج گوش شرینا بدتر گرفت. شرینا کمی دست و پا زد بعد اعتراض کرد:(( خداییش کی تو یکی رو بزرگ کرده؟؟نـه!! تقصیر اون نیست!! باس دلم واسش بسوزه که دخترش تو شدی!!)) یکهو ملودی او را رها کرد. شرینا روی زمین افتاد به بالای سرش نگاه کرد. ملودی سکوت کرده بود. داشت او را به طرز خطرناکی نگاه می کرد.

-     شرینا اگه می دونستی کی دخترخاله ی من رو بزرگ کرده این حرف رو هیچ وقت به زبان نمی آوردی!!

-     وایسا ببینم!!مگه تو دختر سلستیا نیستی؟؟

-     آره... هستم...

-     و تنها خواهر سلستیا لونا نیست؟؟

-     تنها کس او لونا هست...

-     و یعنی دختر لونا میشه دخترخاله تو؟؟

-     صد در صد!!

-     خب روشنم کن!! دخترخاله ی تو الان کجاست؟؟ و کیه؟؟

-     تو نمی دونی کیه؟؟

-     نه توی سرم از ذغال سنگ پر شده!!

   فلورا دست به سینه ایستاد.کمی سکوت کرد.بعد با سرش به ملودی اشاره کرد. شرینا به جفتش که ملودی با شکوه تر از قبل ایستاده بود خیره شد.از چهره اش معلوم بود که اگر یک شوک دیگر به او وارد شود سکته را می زند. 

-     تو؟؟ تـــو؟؟

   ملودی پوزخندی زد.یاقوت گردنبندش بیشتر از همیشه می درخشید.نور سرخ یاقوتش باعث شد رنگ پوست گردنش به سرخی بگراید.فلورا و شرینا به چشم های ملودی خیره شدند. آن موقع دو چشم هایش سبزآبی بودند.ولی می توانستند رگه های شعله های سرخی در چشم هایش ببیند.فورا با سلقمه ای به شرینا فهماند موقعی که اشاره کرد باید با هم از آن اتاق فرار بکنند.

-     آره... مگه چمه؟؟

-     امممم... هیچی!! هیچیت نیست!! فقط پرنسس ملودی...

-     سیارانا ملودی...!!

-     باشه سیا...سیرانا..یعنی سیارانا ملودی!! میشه یکم به ظاهر خودتون در آیینه دقت کنین!!

-     من کاملا عادی هستم نه؟؟

   فلورا زیرلب گفت:((آره ارواح مادرت!! خیلی عادی هستی!!)) 

-     معلومه که عادی هستی دخترخاله!!فقط با دیدن چهره الانت یاد بیست و پنج سال قبل میفتم!!همین!!

   ملودی به سمت آیینه رفت. کمی به خودش نگاه کرد. فقط کمی قدرت سایرنی اش تحریک شده بود.فقط همین!!یعنی اینقدر سایرن بودن باعث میشه بین بقیه متفاوت باشه؟؟ کم مانده بود بغضی کهنه گلویش را پر کند ولی بغضش را قورت داد.نفس عمیقی کشید. به پشت سرش نگاه کرد ببیند باز هم شرینا و فلورا سر عقیده شان هستند؟؟ 

  ولی در اتاق هیچکس نبود...!!تنها اثری که می شد از آن دو یافت دری بود که با تقلا باز شده بود که حتی چنان برای بیرون رفتن از اتاق عجله داشتند که یادشان رفت در را ببندند!!

 

ادامه دارد؟؟

 




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: - -