تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - بازگشت دوست قسمت 4 تیکه 1

بازگشت دوست قسمت 4 تیکه 1

شنبه 20 آذر 1395 09:58 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

-     بلاخره رسیدیم!!خیلی دلم برای رشیلا و بقیه تنگ شده!! نظر تو چیه رومن؟؟

-     منم...

-     راستی!! به دروازه نگاه کن!! یک عالمه آدم اونجا جمع شدن...!! آهـا!! اونا ارتش خودمون بودن که ازشون جدا شدیم. شرینا خیلی خوب تونست بقیه رو راهنمایی بکنه!!

-     اوهوم...شرینا دختر زرنگی هست.دیگه دختری مثل اون پیدا نمیشه...بیشتر بچه های الآن لای پرقو بزرگ شدن.ولی شرینا با برادرش توی بدنامترین منطقه رزوای زندگی کردن رو یاد گرفتن.از همون بچگی یاد گرفت که برای بدست آوردن کوچکترین چیزی باید جنگید.

   ملودی سکوت کرد.متوجه نوری شد. چشمانش را تنگ کرد تا بهتره بتواند منشا نور را پیدا کند. از دور توانست تیغه شمشیری را ببیند که دور دسته اش یه نوار سرمه ای بسته شده بود. شمشیر روی زمین فرو رفته بود. ملودی با وحشت و تعجب سرش را به چپ و راست تکان داد. دوباره به شمشیر زل زد. نه اشتباه نمی کرد. واقعا اتفاقی افتاده بود.ملودی در حالی که دست رومن را گرفته بود و کشان کشان داشت او را به دنبال خودش می کشید به سمت دروازه قصر آزرو می دوید.

-     چه بلایی سرت اومده ملودی؟؟

-     دووم زودتر از ما به اینجا رسید...

   رومن با شنیدن اسم دووم خودش را از دست ملودی خلاص کرد و سریعتر از او به سمت قصر دوید.دروازه باز بود.رومن به سمت دروازه رفت.بجای اینکه مثل همیشه چشمش به پرچم های کشورش کوستریا بیفتد فقط پرچم های سیاه دید که بر دیوار های بلند آزرو آویخته شده بودند.رومن وارد قصر شد. مستقیم به سمت تالار اصلی رفت. جمعیت زیادی آنجا نبود. فقط شرینا و سزار و فلورا دئورا بودند. سزار لونا را که هنوز خواب بود در آغوش گرفته بود.

  تا چشم فلورا به رومن افتاد به نشانه احترام بلند شد.شرینا و برادرش تا این حرکت ملکه کواستریا را دیدند رویشان را به سمت در تالار گرفتند. تا چشم خواهر و برادر به رومن افتاد دوتایشان همزمان گفتند:(( رومــن!!)) شرینا و سزار به سمت رومن رفتند. شرینا تا به او رسید پرسید:((بلایی سرت که نیومد؟؟ زخمی نشدی؟؟فرمانده کجاست؟؟)) سزار هم نفس نفس زنان گفت:(( رومن خوبی؟؟ دلم برات تنگ شده!! ما دیروز صبح رسیدیم!! راستی...)) سزار مکثی کرد و بعد لونا را که هنوز در آغوشش بود مثل هدیه ای با ارزش به سمت رومن گرفت.

   لونا کم کم داشت چشمانش را باز می کرد. خمیازه ای کشید و با دستانش کمی چشمانش را مالش داشت. با تعجب به اطرافش نگاه کرد.شرینا و سزار را در اطرافش دید ولی روبرویش مردی با موهای شلخته و خاکستری بود.چشم هایی به رنگ سبز مات داشت.چین و چروکی کم رنگی رو پیشانی اش دیده می شد. اما هنوز جوان به نظر می رسید تا پیر یا میانسال... زخمی کهنه روی پیشانی اش دیده می شد. به سختی می شد آن را دید.ولی اگر کسی دقت می کرد می توانست رد زخم را به شکل زخمی کج وکوله به رنگ سفید پیدا بکند.

    لونا خوشحال از اینکه توانست دوباره پدرش را ببیند سعی کرد هر طور شد خودش را از دست سزار بیرون بکشد. رومن متوجه حرکات لونا شد. یکی از ابروانش را بالا انداخت با لبخندی کمرنگ لونا را از دستان سزار گرفت و خودش تک دخترش را در آغوش گرفت. لونا دستان کوچکش را دور گردن رومن حلقه کرد. سعی کرد هر طوری شده خودش را بالا بکشد و روی شانه پدرش بنشیند. بعد از ثانیه و تلاش های طاقت فرسا توانست روی شانه چپ پدرش بنشیند. رومن کمی موهای لونا را نوازش کرد. و بدون اینکه جوابی به سزار و شرینا بدهد.لونا را روی زمین گذاشت.لونا از پایین به پدرش زل زد.از نظر قد تازه توانسته بود به زانو هایش برسد.

   رومن با قدم هایی بلند و تند به سمت بانو فلورا دئورا رفت تا به او رسید سریع به نشانه احترام زانو زد. بعد از چند ثانیه سریع بلند شد و گفت:(( درود من بر شما بانوی کواستریا باد.)) فلورا هم جوابش را سریع داد:(( و درود من بر شما ژنرال باتجربه کواستریا باد!!))  رومن بدون مقدمه چینی پرسید:(( من یک سوال از شما دارم.موقعی که داشتم با همراهم به اینجا می اومدم اون گفت که خبر های جالبی اینجا ندارین... درسته؟؟)) فلورا متعجب با چشمانی گرد پاسخ داد:((درسته... متاسفانه دو شب قبل...)) رومن حرفش را قطع کرد و گفت:((دووم به اینجا حمله کرد آره؟؟)) شرینا و سزار متوجه شدند که رومن دستهای خودش را مشت کرده بود. 

-     آره... دووم دوشب قبل اینجا بود. همراه تو کی بود که اینقدر سریع تونست تشخیص بده که چه اتفاقی اینجا افتاده.

-     فکر کنم شما قبلا داستان هایی درباره موجودی که از جادوی سیاه درست شده شنیدین؟؟

-     همون نیمه الیکورنی که ملکه لونا درستش کرد؟؟

-     آره... و بعدا همه باور کردن که اون دختر لونا هست.

-     و بگی نگی دختر خاله من.

-     خب خودت بهتر می دونی که گفته میشه حدود بیست و پنج سال قبل توی جنگ آتلانیا و کواستریا که حتی خود شما هم در اونجا شرکت داشتین اون نیمه سایرن-الیکورن توسط ملکه فلوری هارت یا به قول خیلی های دیگه اسکایلا کشته شد.

-     آره... ولی...

-     ولی هنوز می گن که زنده هستش و داره در دو کشور پرسه می زنه!!

-     خب همه ی این حرف های تو درسته می خوای چی رو به من بفهمونی؟؟

   تا رومن خواست جواب بدهد صدای رسا و بلندی همه را برجای میخکوب کرد.

-     می خواد به تو بفهمونه که من هنوز نمردم!!

      فلورا  از جایش بلند شد. به آستانه در تالار خیره شد.زنی قد بلند با موهایی صورتی و سبزآبی که به شانه اش می رسیدند. ایستاده بود.یکی از چشم هایش سبز آبی بود و دیگری سرخ. لباسی نظامی فرمانده های کواستریا را پوشیده بود.شمشیری نقره ای  به کمربندش آویزان بود.

    زبان فلورا بند آمده بود... کم مانده بود دست و پایش را گم کند.نفسی عمیق کشید تا بهتر بتواند

 فکر کند. چی؟؟ این امکان نداره!! ملودی؟؟ دختر ملکه لونا؟؟ دخترخاله خودم؟؟ آخرین سایرن؟؟پ

فرمانده انجمن نابود شده الماس سیاه؟؟ فرمانده دوم ابر انجمن اژدها؟؟همون کسی که بیست و 

پنج سال قبل توسط فلوری هارت کشته شد؟؟ استارولت؟؟ پرنسس میامورا ملااستارولت؟؟همون 

دختری که از جادوی سیاه قدرتمند ملکه لونا درست شد؟؟ همون نیمه الیکورنی که نصف وجودش از یک 

الیکورن جادوی سیاه بود و نصف دیگرش از روح یک سایرن جنگجو؟؟ چطور بعد از اون لحظه ای که 

اشعه به او برخورد کرد هنوز زنده ماند؟؟


    چشمانش را کمی بست و بعد از موقعی که جرئت کافی پیدا کرد رو به ملودی کرد و گفت:((سلام 

استارولت!!))





کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: شنبه 20 آذر 1395 09:59 ب.ظ