تبلیغات
بهترین های پونی کوچولو - بازگشت دوست2 قسمت سوم

بازگشت دوست2 قسمت سوم

یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 06:52 ب.ظ

نویسنده: Hera Dastincs

سلام بچه ها! بعد از سالهـــا قسمت بعدی بازگشت دوست رو گذاشتم!! ^^ 

راستی از شر رشیلا هم خلاص شدم... چی؟؟؟ نباید الان می گفتم؟؟؟ سوتی دادم؟؟

***********************

هم فرمانده و هم رومن نفهمیدند که چطوری چندین ساعت در کانال های آب حرکت کردند... بلاخره ملودی یک دریچه پیدا کرد و توانست به راحتی آن را باز کند. به محض باز شدن دریچه نوری کورکننده به داخل تونل تابیده شد.رومن چشم هایش را تنگ کرد که نور خورشید زیاد چشمش را نزند.اما ملودی بدون اینکه عکس العملی نشان بدهد خودش را بالا کشید و از کانال آب بیرون رفت.ملودی از فاصله ای نه چندان توانست کاروانی را تشخیص بدهد که داشتند به سمت او می آمدند.

- رومن!! یالا بیرون بیا دیگه!!

-باز چه مرگت...

رومن بقیه حرفش را خورد و آرزو کرد که ملودی حرف های او را نشنیده باشد...اما ایندفعه شانس با او یار نبود. موقعی که توانسته بود از تونل بیرون بیاید ملودی در کمال بدجنسی او را داخل تونل هل داد. رومن نتوانست تعادل خود را حفظ کند و داخل آب های سرد کانال افتاد. سرمای بیش از حد آب تا مغر استخوان رومن نفوذ کرد. ملودی نیش خندی زد و گفت:((یکذره ادب یاد بگیر خرس گنده!!)) رومن از شدت عصبانیت نتوانست چیزی بگوید فق از جایش بلند. دوباره از تونل بالا آمد. به کاراونی که ملودی به آن اشاره می کرد نگاه کرد.معلوم بود که افراد آن کاراون شامل بار هایی همچون طلا و جواهر و چیزهای قیمتی هستن.چون نگهبانان زیادی اطرافش بودند.  رومن با اشاره ملودی مجبور شد همراه او به سمت کاروان راه بیفتد. بعد از نیم ساعت لخ لخ کنان به کاروان رسیدند. ملودی قبل از استراحت مستقیم به سمت چادری رفت که از جنس ابریشم بود.رومن هم پشت سرش می آمد.ملودی بدون اندکی ملاحظه پرده چادر را کنار زد.در آنجا مردی درشت هیکل و سیاه پوست از نژاد زمینی بود. در همه انگشتانش حداقل یک انگشتر درشت بود.مرد ردایی بنفش رنگ بوشیده بود.ملودی بدون هیچ مقدمه چینی ای و با پررویی پرسید:((تو گیندار و رئیس این کاروان هستی؟؟)) آن مرد از رفتار ملودی متعجب شد ولی خودش را نباخت و حاضرجوابانه گفت:((و تو بانو سیارنا ملودی هستی؟؟))  ملودی از شنیدن جواب گیندار لبخند کمرنگی بر روی صورتش نقش بست و گفت:((آره.فکر کنم من پیش تو یک امانتی دارم درسته؟؟))گیندار اخمی کرد.از جایش بلند شد و غر زد:(( آره!! این «امانتی» تو هم خیلی دردسر داشت!!حدود ده بار لشکر دووم اینجا رو چک کردن تا بتونن پیداش بکنن!! مجبور شدیم هربار اون رو به یک دختر بچه بدیم چون اون امانتی لعنتی تو دست هرکسی بجز اون میفتاد دستش را می سوزوند حتی دست من چند تا تاول خوشگل زد.عجیبه فقط اون دختر باهاش راحت بود...)) گیندار از چادر بیرون رفت و ملودی و رومن هم پشت سرش راه افتادند.گیندار به سمت یک چادر سیاه رفت که دو نگهبان محافظش بودند.در آنجا دخترکی نشسته بود که به محض دیدن گیندار از جایش بلند.ملودی دخترک را برانداز کرد.دخترک از نژاد بالدار بود.موهایی سبز آبی و کم پشت کوتاهی داشت.چشم های درشتش به رنگ آبی آسمانی بود.ردایی آبی پوشیده بود.تاجی نقره ای بر سرش بود که در وسطش یاقوتی به رنگ سرخی خون بود.گیندار با اخم و تخم گفت:((ماموریت تو تمام شد. می تونی بالاخره از شر امانتی مهم این کاروان خلاص بشی!!))دخترک زیرلب گفت:((مگه چی شده؟؟)) گیندار با طعنه گفت:((صاحبش اومده دنبالش!!)) دختر با شنیدن این حرف ملودی را برانداز کرد.به یاد آموزه های قبلیش افتاد. پس صاحب آن یاقوت این زن هست.تاج را از سرش برداشت و برای آخرین بار به آن نگاه کرد. بعد با ترس لرز دستش را به سمت آن یاقوت درشت برد.انگشتان دراز و لاغرش را روی یاقوت گذاشت که کم کم داشت داغ می شد و درخشش خاصی می داد که تابحال ندیده بود که این اتفاق افتاده باشد.کمی با تاج کلنجار رفت و بعد در آخرتوانست که یاقوت را از تاج جدا کند.یاقوت را در دستش گرفت و آن را با احترامی آمیخته به ترس به سمت ملودی گرفت.یاوقت به محض اینکه به ملودی نزدیکتر شد درخشش و گرمایش بیشتر شد. گویی می خواست به صاحبش خوش آمد بگوید.ملودی دست پیش برد تا چیزی را که چندین ماه ازش دور بود را بگیرد.ملودی یاقوت را با ظرافات از دست دخترک گرفت. و یاقوتش را کمی سبک سنگین کرد.بعد گردنبندی که دور گردنش بود را باز کرد.رومن در کمال تعجب متوجه شد که هیچ یاقوتی به گردنبند آویخته نبود.ملودی با خونسردی دوباره یاقوت و گردنبند را یکی کرد و بعد دوباره گردنبندش را زد...

-      خب دیگه فکر نکنم اینجا کاری داشته باشیم!! درسته رومن؟؟

رومن گفت:((آره.)) ملودی با لبخندی رضایت آمیز به گیندار نگاهی انداخت و گفت:((گیندار من دو تا کریستال تلپورت می خوام!!)) گیندار غرغری کرد و جواب داد:((از موقعی که این جنگ شروع شد معادن کریستال هارمونی نابود شدن. من فقط ده تا کریستال دارم!! این دو کریستال رو من به ازای پنج کیسه طلای بیست و سه عیار می دم!!)) رومن با عصبانیت فریاد زد:((چـــی؟؟؟ پنج کیسه طلا؟؟))گیندار نیشخندی زد و گفت:((جلوی خودت رو بگیر آقای محترم!! من فقط یک بازرگان بدبخت هستم!! شما که یک جنگجو هستین فکر کنم پنج کیسه طلا برای شما خیلی کم باشه!!)) ملودی نفس عمیقی کشید و از توی خورجینش پنج کیسه طلا در آورد و آنان را جلوی پای گیندار انداخت.گیندار نگاهی حریصانه به کیسه های طلا انداخت و با عجله آنها را از زمین برداشت و در دستانش گرفت. بعد گفت:((الان با دو کریستال تلپورت بر می گردم!!)) گیندار از چادر خارج شد و فرمانده و رومن و دخترک با هم تنها ماندند.ملودی هوار کشید:(( رومن به جان مادرم قسم اگه یکبار دیگه توی کارهای من دخالت بکنی گردنت رو همینجا با دستهای خودم می شکنم!!)) رومن هم جوابش را داد:((باشه ولی این دست  دلبازی های تو هم کاری می کنه مجبور بشم برای پرداخت چیز دیگه ای لباس های خودم رو هم بفروشم!!)) ملودی با لجبازی گفت:((هه هه بامزه!!)) بعد از این حرف رویش را از رومن برگرداند و رو به دخترک گفت:((سلام!!من ملودی هستم اسم تو چیه؟؟)) رومن پیش دستی کرد و گفت:((اینقدر یهویی با بچه بحث رو شروع کردی که بیچاره سکته کرد!!)) ملودی به حرف رومن گوش نداد و خطاب به دختر گفت:((کاری با اون نداشته باش اون همیشه چرت و پرت می گه!!)) دخترک سرش را معصومانه تکان داد و زیرلب گفت:((من رو تیا صدا می کنن...)) ملودی بدون اینکه نشانی از تعجب نشان دهد گفت:(( تیا ها؟؟ هووومم... خیلی جالبه که این گردنبند با تو کاری نداره... خب ماجرا تو چیه؟؟)) دخترک زیرلب گفت:((من با پدر و مادرم و خواهر بزرگترم عضو این کاروان هستم.ما همیشه اینجا بودیم.فکر کنم ما اهل جزیره سرخ باشیم.))

-      جزیره سرخ؟؟ جزیره سرخ دیگه کجاست؟؟

رومن سریع جواب داد:(( جزیره ســرخ. یک جزیره از مجموعه جزایر «خورشید» هست.)) ملودی دوباره پرسید:((مجموعه جزایر خورشید کدوم گوری هستش؟؟))

رومن پاسخش را پس از چند دقیقه تامل داد:((دریاهای جنوب شرقی آتلانیا... این دریاهای یک جورهایی مرز شمالی کواستریا و آتلانیا میشه... فقط با کوهستانهای پیران می تونی به سمت آتلانیا از راه خشکی بری.))ملودی سری تکان داد. چند دقیقه با سکوت سنگینی گذشت بعد گیندار با دو کریستال شفاف و کوچکی برگشت که می شد هفت رنگ رنگین کمان را در آن دید.ملودی کریستال ها رو قاپ زد. و به آنها خیره شد. یکی از آنها را به رومن داد. تا خواستند از آنها استفاده کنند.گیندار سریع جلویشان رو گرفت و نفس نفس زنان پرسید:(( وایسا!! یه سوال!! من یک دوست خوب حدود بیست و پنج سال قبل داشتم!!

اون موقع همبازی من بود... اسمش چـی بود... هوممم آها!! اسمش رشیلا بود درسته؟؟قبلا به من می گفت گیندار گودزیلا!!موقعی که با تو رفت تازه دوازده سالش شده بود.چه خبر از اون؟؟می گن که هنوز با تو هستش و یک دختر سه ساله داره... آره؟؟)) ملودی نفی عمیقی کشید دستی به موهایش کشید و سری به نشانه مثبت تکان داد.

-      اوهوم... پس خیلی بزرگ شده...

-      انتظار داری بچه بمونه؟؟

گیندار از دست این جواب ملودی عصبانی شد ولی در عوضش دوباره گفت:((هووممم درودم رو بهش بفرست. اسم دخترش چیه؟؟))

ملودی گوی را آماده کرد. قبل از اینکه فعالش بکند زیرلب گفت:(( لـونـا... اسم دخترش لونا هست!!))بعد همزمان با رومن گوی را به زمین کوبید.دودی سفید داخل چادر را پر کرد ولی بعد دود برطرف شد.اما دیگر خبری از رومن و ملودی نبود...

***

-      ژنرال... ژنرال!! بلند بشین!!

چشم هایش را به سختی باز می کند نور چشمانش را می زند. سر جایش نیم می شود. دردی شدید در شکمش احساس می کند. یادش رفت که چند روز پیش تیری به شکمش خورده بود... زیرلب با صدای ضعیفی می گوید:((چـی شده؟؟ چه خبره؟؟))

مرد با صدای لرزان می گوید:(( دووم... اون به ما رسید!!))

ژنرال فریادی می زند و می گوید:((چــی؟؟ دووم به اینجا رسید؟؟بدو بهترین سرباز ها رو آماده کن!! کماندار ها رو به سمت برج مرکزی آزرو ببر!!شمشیردار های نقره ای رو کنار دروازه بزار!! شمشیرزن های مس رو بیرون قصر بزار. شمشیرزن های طلا رو هم برای محافظت از بانو می آمورا فلورا دئورا بفرست فهمیدی چی گفتم؟؟))

 مرد سری تکان داد و به سرعت از اتاق خارج شد. حالا خودش و تنهایی. آهـی کشید.

کمد مخصوصش را که از جنس عاج بود را باز کرد. زره سیاهش آماده بود. آخرین باری که آن را پوشیده بود حدود سه ماه قبل بود.حالا دوباره آماده برای پذیرایی از او بود...

لباس را از کمد در آورد و به آن دستی کشید. بخاطر زخمش حدود بیست دقیقه بیشتر از حد معمول طول کشید تا بتواند آنها را به تن کند... شمشیر از جنس الماسش بیشتر از همیشه خود نمایی می کرد.شمشیرش را هم برداشت و آن را در نیامش که به کمربندش وصل بود گذاشت.به خودش در آیینه نگاه کرد. طی این جنگ پنج ساله خیلی فرق کرده بود. پیرتر به نظر می رسید.اما بقیه همیشه می گفتند که زیباست... موهایش را قبلا دم اسبی بسته بود. پس احتیاج به کار دیگری نداشت.

از اتاقش زد بیرون. مردم در راهرو های با اینکه نیمه شب بود ولی بیشتر از گذشته فعالیت داشتند. خودش داشت با قدم هایی بلند شمرده تند تند به سمت سالن اصلی قصر راه می رفت. نمی توانست بخاطر زخم لعنتی اش بدود. در سالن اصلی بانو فلورا دئورا روی تخت سلطنتی اش نشسته بود. تاج سلطنتی اش رو سرش بود. بالای سرش قالیچه ای بزرگ از جنس ابریشم بود که طرح دو خواهر افسانه رویش بود. خواهر بزرگتر که محافظ خورشید بود و خواهر کوچکتر که محافظ ماه بود.همه درباره عشق و علاقه آنها به هم چیزهای زیادی می گفتند. حتی گفته می شد که چنان ارتباطشان با هم قوی بود که موقعی که خواهر کوچکتر کشته شد خواهر بزرگتر نتوانست زیاد دوام بیاورد و او هم پس از چند روز به او پیوست... این ماجرا مربوط به حدود بیست و نه سال قبل می شد... نگاهی به فلورا و آن قالچیه انداخت. فلورا دئورا بیشتر از هرموقعی شبیه مادرش «سلستیا» شده بود...

فلورا دئورا پس از چند ثانیه متوجه حضور او شد. از جایش برخواست و به سمتش آمد.لبخندی زد.دستش را به سمتش دراز کرد و گفت:((بیا اینجا!! تو لازم نیست مبارزه بکنی!! بعدش هنوز آثار سم از بدنت پاک نشده.)) ولی او دستش را کنار زد و گفت:(( نه!! تقصیر من بود که باعث شد دووم بیاد!! من برای اون مثل یک آهنربا هستم!! پس بزار در این راه هم کشته بشم!!))لبخند از روی لبان فلورا دئوارا محو شد با لحن سردی گفت:(( هرطور که راحتی...)) او نگاهی رضایت آمیز به اطرافش انداخت.فلورا دئورا یکهو انگار چیزی به ذهنش رسید گفت:(( راستی دخترت خیلی خبرت رو از من می خواد. هی اصرار داره که بیاد تورو ببینه!!))

-      لونا؟؟

-      آره...

-      بهش بگو بیاد...

فلورا بلند داد زد:(( لـونـا!!! بیا اینجا!!))

ناگهان جثه ای کوچک از آن سوی سالن پدیدار شد. دخترک کوچک و از نژاد الیکورن بود.موهایش آبی پررنگ بود که نقاطی نقره در آن وجود داشت.رنگ چشمانش سبز آبی ای شفاف بود.لکه ای سیاه روی بازویش بود. کیوتی مارکش روی آن لکه بود.شکل کیوتی مارکش یک ستاره بزرگ بود که کنارش یک ماه کوچک بود.دخترک با عجله پرید بغل مادرش. رشیلا دخترش را از زمین بلند کرد و گفت:((چطوری عزیزم؟؟ دلت برای من تنگ شده گلم؟؟)) دخترک به چشم های درخشان نیلی مادرش زل زد. بعد با حرکت سرش به مادر فهماند که پاسخ جوابش مثبت است. رشیلا دخترش را محکمتر در آغوش گرفت. فلورا گفت:(( خیلی چهره اش من رو یاد خاله ای می اندازه که تنها جایی که ملاقاتش کردم توی کتابها و عکس ها بود... می دونی... دخترت لونا خیلی شبیه پرنسس لونا هست که سی سال پیش توسط آساتاناک کشته شد... تنها تفاوتشون کیوتی مارکشون هست. حرفم رو قبول داری؟؟)) رشیلا نگاه دقیق تری به لونا انداخت. واقعا هم همینطور بود!! شباهت بیش از اندازه دخترش با ملکه لونا خیلی غیرعادی بود. و مشکل بزرگتر این بود که لونا بجای اینکه مثل خودش یا پدرش یک الیکورن ساده باشد یک الیکورن پرنسس بود. آخرین الیکورنی که پرنسس زاده شد فلوری هارت بود. خود رشیلا هم یک الیکورن ساده هم نبود. می شد گفت که یک نیمه الیکورن... جادویش حتی مثل یک تک شاخ نبود. خیلی جاودیش ضعیف هست. گهگاهی به برادرش حسودی می کرد که چطور او با اینکه یک الیکورن ساده هست ولی جادویش فوق العاده زیاد است درست مثل توایلایت اسپارکل...

-      مامان... بابایی کی میاد؟؟

-      نمی دونم!! شاید یکی دو روز دیگه بیاد شاید...

***

صدای انفجاری بلند شد. صدای انفجار چنان بلند بود که حتی فلورا هم مجبور شد جلوی گوشهایش را بگیرد.لونا بخاطر شوکی که از صدا بهش وارد شد بغضی گلویش را پر کرد. ولی رشیلا امان نداد و او را آرام کرد. خودش شمشیرش را از نیام در آورد. بر گونه دخترش بوسه ای زد و او را به فلورا سپرد.

-      فلورا باید به بهترین شکل از لونا محافظت بکنی!! اگه پدرش رو دیدی لونا رو به اون بده ولی تا اون موقع می خوام پیش خود تو باشه!! شاید بار بعدی که من به اینجا برگشتم داخل تابوت باشم!!

رشیلا در مقابل چشمان حیرت زده فلورا تلپورت شد و نزدیک دروازه اصلی ظاهر شد. دیر کرده بود... دووم خیلی وقت بود که دروازه را تصاحب کرده بود. حالا سربازنش داشتند با سربازان دووم مبارزه می کردند.

رشیلا توانست از دور برادر ناتنی اش را قدرتمندتر از همیشه تشخیص بدهد.

دووم رویش را به سمت رشیلا گرفت. رشیلا نفهمید چطور دووم کنارش ظاهر شد و سعی کرد با ضربه شمشیرش او را از پا بیاندازد و یادش رفت که چطور توانست این حمله او را دفع کند ولی به خوبی به یاد داشت که آخرین مبارزه اش را توانست کش بدهد. ولی در آخرین لحظات برادرش موفق شد که او را بر زمین بیاندازد.و در کمال بی رحمی شمشیرش را در سینه رشیلا بکند. آن لحظه فریاد رشیلا تمام دیوار های قصر آزرو را لرزاند... سکوتی مرگبار کل قصر را حاکم شد... هیچکس جرئت سروصدا کردن نداشت.گویی حتی دیوار های قصر هم توانستند این صدا رو بشنوند.آری... قصر آزرو سالیان سال بود که بنا شده بود.طی این دوهزار سالی که بنا شده بود فقط یکبار چنین فریادی اینجا کشیده شده بود... فقط یکبار...مال آن دورانی بود که هنوز آساتاناک آنجا حکمفرمایی می کرد. مشابه آن فریاد متعلق به آن موقعی که بود که ملکه لونا بخاطر اینکه کسی نفهمد دوستانش و خواهرش کجا هستند جانش را دو دستی تقدیم مرگ کرد...

ادامه دارد؟؟




کامنتا : نظرات
آخرین ویرایش: یکشنبه 5 اردیبهشت 1395 06:54 ب.ظ